طرفداری- گمان می کنم هنگامی که کارلوس کی روش به عنوان دست راست رییس وارد تیم شد، منطقی بود که بخواهد خودی نشان دهد و کمی اوضاع را عوض کند. از ابتدای فصل 3-2002 کارلوس چند باری من و بکس را فراخواند و ماموریت های مختلفی را به ما سپرد و از ما خواست به نحو متفاوتی بازی کنیم. به طور مرتب سراغ ما می آمد، به ویژه پس از شکست برابر لیورپول در لیگ کاپ همان فصل. او به هر دو ما بابت نزدیک نشدن به استیون جرارد خرده گرفت. هنگامی که روز بعد ویدیو بازی را نشان داد، دریافتیم که حق با اوست؛ ما مقصر بودیم.
شاید کارلوس فکر می کرد وقت تغییر فرا رسیده است؛ شاید نیاز به تزریق سرعت تازه ای در جناح راست بود. او در تلاش بود تا تیم را راه بیاندازد. اصلا برای همین استخدام شده بود؛ حالت ایجاد تغییر او خطا ناپذیر بود. با این وجود به عنوان یک تیم، پس از باختن قهرمانی به آرسنال در فصل قبل، در راه بازگشت بودیم. در تابستان در ازای 30 میلیون پوند ریو فردیناند را از لیدز یونایتد خریداری کردیم. آن همه پول صرف خرید یک مدافع شده بود ولی عجب مدافعی.
همچنین مربی با بنا نکردن تیم حول محور ورون، مشکل او را هم حل کرد. سبا باید در صورت نیاز و جایی که توانایی اش را داشت، به میدان می رفت؛ چه سمت چپ، چه راست، هرجا که نیاز بود. او، ما را ناامید نمی کرد ولی به وضوح افت کرده بود و آن بازیکنی نبود که برای جذبش آن همه پول پرداخت شده بود. کنار گذاشتن سبا موجب شد اسکولزی به پست مورد علاقه خود در عقب زمین برگردد. بدین ترتیب رود در کنار اوله یا دیگو فورلان بازی می کرد و یا حتی در چینش 1-5-4 که بعدها خیلی معروف شد، تک مهاجم تیم به شمار می رفت. تیم در حال تحول بود و این نشانه ای از تاثیرات کارلوس بر روی تیم بود.
قدرتمند به نظر می رسیدیم ولی با وجود تمامی انگیزه دادن های مربی، حتی در موفق ترین فصول هم بازی هایی بودند که همه چیز به بدترین نحو ممکن پیش می رفت. یک مسابقه کابوس وار تا به شما یادآوری کند به آسانی چیزی عایدتان نمی شود. بدین صورت که یک مسابقه را خیلی بد می باختیم تا یادمان باشد دیگر حق باختن نداریم. آن فصل این اتفاق در ماه نوامبر و در مین رود رخ داد.
قرار بود آخرین شهرآورد منچستر در ورزشگاه قدیمی باشد و من آن روز در غیاب روی، کاپیتان تیم بودم. عجب افتخاری نصیبم شده بود. ولی ما آن مسابقه را به جشنی برای سیتی تبدیل کردیم و یا من این کار کردم. هنگامی که بازی 1-1 بود، توپی به پشت سر من فرستاده شد. می توانم بگویم از 100 مورد، در 99 مورد چنین توپی را دفع می کردم اما نتوانستم و در ادامه تصمیم گرفتم به پشت بارتز بروم چون می دانستم او برای گرفتن توپ از دروازه خارج می شود. فاجعه شد؛ من روی پاس تاثیر گذاشتم و شاون گوتر آن را به گل تبدیل کرد. چنین اشتباهاتی در هر مسابقه ای بد بودند و هنگامی که در شهرآورد منچستر رخ دهند، دیگر فراموش نشدنی می شوند. یک کاپیتان نباید چنین عملکردی ارائه می کرد: مربی پس از گذشت یک ساعت از بازی مرا بیرون کشید.
با نتیجه 3-1 شکست خوردیم و با ورود به رختکن، رییس را در حال فریاد زدن دیدیم. می شد دید که با نگاهی به این طرف و آنطرف، آماده انفجار است ولی هنوز هدف اصلی خود را نیافته بود. سپس رود با یک پیراهن سیتی بر روی شانه اش وارد رختکن شد. هنگام خروج از زمین از او خواسته شده بود تا پیراهنش را عوض کند و او به عواقب این کار فکر نکرده بود. اما مربی فکرش را کرده بود.
«لباست را عوض نمی کنی، هرگز. آن ها پیراهن منچستریونایتد هستند، نه تو. باید به این پیراهن احترام بگذاری. اگر ببینم هر کسی پیراهن عوض کند، آن بازیکن دیگر برای من بازی نخواهد کرد».
شکست خوردن بد است، شکست خوردن همراه با شرمساری غیر قابل پذیرش است و شکست خوردن بدین نحو برابر لیورپول، سیتی یا آرسنال مترادف بود با توهین کردن به مربی با زل زدن به چشمانش. هضم کردن این ماجرا برای طرفداران هم راحت نبود و با توجه به این که دستمایه خنده طرفداران سیتی شدن هرگز برای شان قابل قبول نبود، ما را هو کردند. سپس مربی ادامه داد:
«باید آن ها را به اینجا می آوردم؛ خیلی از آن ها را. آن ها می توانند نظرشان در مورد عملکرد تیم را به شما بگویند. واقعا مایه شرمندگی بودید».
نیازی به شنیدن این ها نداشتم. برای سپری کردن یکی از تنهاترین شب های عمرم، به سوی خانه حرکت کردم. درب خانه را باز کردم، به سوی یخچال رفتم و با دو بطری نوشیدنی همان جا نشستم. برای فراموش کردن اتفاقات رخ داده باید مست می کردم.
در این زمان بخشی از مغزتان تلاش می کند تا یادآور شود که طی چند روز آینده، مسابقه دیگری در راه خواهد بود. با خود می گویید در فراز و نشیب بی رحمانه دنیای ورزش، افت و خیزهای اینچنینی وجود دارند و پایان شب سیه پسید است. اما آن شب از آن شب هایی بود که هر طرف رو بر می گرداندم، نمی توانستم به آرامش برسم. بازی را در ذهنم مرور می کردم و مربی هم نمی خواست کاری کند تا به آسانی آن اتفاقات را فراموش کنم؛ چند روز بعد با بایر لورکوزن بازی داشتیم و مرا روی نیمکت نشاند. به نظرم بسیار سختگیرانه بود. شاید اشتباه بدی مرتکب شده باشم ولی در کل خوب بازی کرده بودم. برای خلاص کردن خود، تصمیم گرفتم به دیدار رییس بروم و در این باره صحبت کنم. باید بیشتر وضعیت خود را جویا می شدم. او به من گفت که نمی توانست بدون ایجاد تغییراتی، آن عملکرد را بپذیرد. و البته سه مسابقه دیگر هم باید از ترکیب دور می ماندم تا دوباره به ترکیب اصلی برگردم.
برای سفر به آنفیلد به ترکیب برگشتم؛ همان مسابقه ای که دیگو فورلان با وجود مشکلاتش در یونایتد، قرار بود محبت طرفداران مان نسبت به خود را دائمی کند. او در جریان بردی حیاتی، دو بار گلزنی کرد. سپس یک هفته پس از شکست دادن لیورپول، در اولدترافورد با مدافع عنوان قهرمانی یعنی آرسنال رو به رو شدیم. نیمی از اعضای تیم در دسترس نبودند و برای همین فیل به مرکز خط میانی و کنار اسکولزی منتقل شد. ماموریت بزرگی برابر پاتریک ویرا پیش رو داشت اما بهترین عملکرد ما تا به آنجای فصل در آن مسابقه رخ داد. ما آن ها را از جریان بازی خارج کردیم و فیل فوق العاده بود. اسکولزی و سبا برای ما گلزنی کردند و ما با دانستن این که به روند قهرمانی در لیگ برگشته ایم، روز خود را به پایان رساندیم.
در آن فصل رود بی نظیر بود. او در لیگ برتر 25 بار گلزنی کرد و هیچ یک از گل هایش بهتر از گل دومی که در جریان یک هت تریک برابر فولام در ماه مارس زد، نبود. او حرکتش را از دایره میانی زمین شروع کرد و حدود پنج بازیکن را از پیش رو برداشت. آن برد ما را به صدر لیگ رساند و با توجه به تجربه ای که داشتیم، می توانستیم بوی قهرمانی را حس کنیم. هنگام خروج از زمین بکس به من گفت: «یک اتفاقی در حال رخ دادن است». منظورش قهرمانی در لیگ بود ولی همچنین به وضوح می دانست که دوران حضورش در باشگاه به پایان خود نزدیک می شود.
در ماه فوریه، آرسنال توانست ما را از گردونه رقابت های جام حذفی حذف کند اما خود نتیجه نبود که مشکل ساز شد. مربی در رختکن، بکس را بابت یکی از گل ها سرزنش کرد و بکس هم با او مخالف بود. او جواب مربی را داد و همین موضوع در اکثر موارد برای شدت بخشیدن به آتش جنگ کافی بود. مربی به شکل قابل توجهی از کوره در رفت. این طرف و آنطرف را نگاه کرد و کفشی را بر روی کف رختکن دید و به نحوی آن را پرتاب کرد که انگار دروازه را نشانه گرفته بود. او رو به روی بکس قرار داشت ولی اصلا قصد نداشت آن را به صورتش بکوبد. منی که رییس را در تمرینات دیده ام، می گویم اگر او هزار بار دیگر هم آن کار را تکرار می کرد، نمی توانست دوباره آن را به صورتش بکوبد. اما کفش به هوا برخاست و درست بالای چشم بکس را شکافت. دستش را بر روی پیشانی اش قرار داد و خون را حس کرد. ناگهان بلند شد و او هم داد و بیداد به راه انداخت.

رییس برای یک لحظه مات و مبهوت شد. به نظرم می دانست که ضربه زدن به بازیکنی با کفش، حتی به صورت تصادفی، اقدامی افراطی بود. بلافاصله عذرخواهی کرد: «دیوید، قصد نداشتم آن کفش را به صورتت بکوبم». این حرف ها برای بکس اهمیتی نداشتند. لازم بود چند نفر از ما برای جدا کردن آن ها از یکدیگر پا درمیانی کنیم. آن شب ورزشگاه را ترک کرده و راهی خانه های مان شدیم. بکس به وضوح در شگفتی بود که آیا این اتفاق به معنای پایان حضور او در یونایتد است.
اگر این اتفاق برای بازیکن دیگر رخ می داد، شاید ماجرا به بیرون درز پیدا نمی کرد. اما خب، پای بکس در میان بود و ماجرا خیلی زود به تیتر یک نشریات راه یافت. هر یک چیزی به ماجرا افزودند. رسانه ها همه جا بکس را تعقیب می کردند. بکس با حرفه ای گری به تمریناتش ادامه داد. اما با مهم تر شدن بازی های پایانی فصل، او از ترکیب تیم برای مسابقه های حساس بیرون ماند. نشریات شروع به شایعه سازی در مورد آینده او کردند. از بزرگ ترین باشگاه های اروپا به عنوان تیم آینده او یاد می شد؛ از بارسلونا و میلان گرفته تا مادرید.
به نظر می رسید وقوع این انتقال اجتناب ناپذیر باشد. رییس و بکس با هم اختلاف داشتند و کارلوس هم معتقد بود پس از هشت سال همراهی یکدیگر، ما قادر به این بودیم تا گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم. با وجود این که بکس از استقامت بدنی خوبی برخوردار بود، از دید کارلوس هیچ یک از ما به اندازه کافی سریع نبودیم. شاید زیادی قابل پیش بینی شده بودیم. شاید اگر قرار بود از رود به عنوان تک مهاجم استفاده کنیم، چنین عناصری به کارمان نمی آمدند. به هر دلیلی، مشخص بود که کارلوس به تیم شک دارد و در عین حال نزدیک ترین مشاور رییس هم بود.
به نظرم تمامی بازیکنان نقاط قوت و ضعفی را در کارلوس دیدند. شکی نیست که او نفش بسزایی در تکامل ما به عنوان یک تیم داشت و ما را در عرصه اروپایی پیچیده تر و صبور تر کرد. او با خارج کردن ما از چینش 2-4-4 سنتی، ما را به بازی کردن در چینش های مختلف وادار کرد. او از نظر تاکتیکی عالی بود ولی تمرینات روزمره اش خیلی خشک و انعطاف ناپذیر بودند. برخی روزها روی مسائل خاصی تمرکز می کردیم و بازی برای اجرای دوباره یک پاس متوقف می شد. رنه مئولنستین، مربی تیم در سالیان اخیر، سبک کاری شناورتری داشت و استیو مک لارن هم همین گونه بود. کارلوس با تمامی مربی های من در یونایتد فرق داشت و مشخصا می گفت دوست ندارد همیشه در قالب تیم های کوچکی با هم بازی کنیم. این گونه بود که می خواست در طول هفته چندان لذت نبردیم تا عطش بیشتری برای بازی کردن در روز شنبه داشته باشیم.
در ماه آوریل و هنگامی که لیورپول را شکست دادیم، با نیمکت نشینی بکس شایعات درباره او وارد فاز جدیدی شدند و با تکرار این ماجرا برابر آرسنال نیز همین اتفاق افتاد. حتی وقتی که «کهکشانی ها»ی رئال برای جبران شکست 3-1 در دیدار رفت از مرحله یک چهارم نهایی لیگ قهرمانان به اولدترافود آمدند نیز او یار ذخیره بود. روبرتو کارلوس، لوئییس فیگو، زین الدین زیدان و به ویژه رائول در بازی رفت در سانتیاگو برنابئو به سود ما کار کرده بودند. در بازی برگشت، نوبت رونالدو بود.
من محروم بودم و از روی سکوها بازی را دنبال می کردم ولی هنگام تعویض شدن بازیکن برزیلی پس از هت تریکش، نتوانستم برای تشویق او از جای خود بلند نشوم. یکی از لحظات نابی بود که فهمیدیم برابر یکی از بهترین بازیکنان دو دهه اخیر قرار گرفته ایم. چند گل برای برزیل زده بود، 62 گل طی 97 بازی؟ با تمامی وجود تمامی مصدومیت ها چه استعدادی داشت و چه شخصیت خاصی بود. یک مسابقه برابر برزیل در 1997 را به یاد دارم که رونالدو و روماریو در جریان بازی، در خط مرکزی زمین در حال خندیدن بودند. نمی دانم آیا در حال شوخی کردن بودند یا نه ولی می دانم اگر من هم استعداد آن ها را داشتم، همان قدر اعتماد به نفس پیدا می کردم.
رونالدو ستاره آن شب بود ولی هیچکس نمی توانست بکس را از تیتر نشریات دور نگه دارد. او به بازی آمد و دو بار گلزنی کرد و در ادامه برای کسب دو پیروزی جهت قطعی کردن قهرمانی مان در لیگ نیز به ما کمک کرد. خیلی خوشحال بودم که در اوج کارش را به پایان می رساند. قهرمانی فصل 3-2002 یکی از شیرین ترین قهرمانی ها بود چون ما برخلاف انتظارات برخی، به آن دست یافتیم. همیشه تکرار قهرمانی لذتبخش است زیرا تمام طول فصل فکر می کنید که چیز دیگری برای اثبات کردن پیش رو دارید. این حس یک عامل انگیزشی بسیار قوی است.
ما جام مان را پس گرفتیم ولی ماجرا برای بکس به پایان رسیده بود. در حالی که پس از شکست دادن چارلتون در آخرین مسابقه خانگی فصل دور زمین قدم می زدیم و با تماشاگران شادی می کردیم، بکس از در راه بودن یک انتقال به من گفت: «آن ها مذاکراتی داشته اند». گفتگوی کوتاه ما در برنامه مچ آو د دی لبخوانی شد. این نخستین بار بود که او به من می گفت احتمالا از تیم جدا می شود. همه حرف و حدیث ها در مورد آینده اش، رئال مادرید و بارسلونا را با خبر کرد. دومی، او را در نیوکمپ می خواست اما قلب خودش در برنابئو بود.
به سبک دلخواهش جدا نشد ولی بکس همواره مایل به رفتن از کشور و بازی کردن در خارج بود. او نقشی در زمانبندی این انتقال نداشت ولی این جا به جایی می توانست برای خودش و باشگاه خوب باشد. یونایتد برای بازیکنی که خدمات بسیاری به آن ها کرد و هزینه ای برای شان نداشت، 25 میلیون پوند دریافت می کرد و بکس هم می توانست به شکلی مستدل در باشگاهی به اندازه بزرگی یونایتد در جهان بازی کند؛ جایی که می توانست در کنار بزرگانی همچون زیدان، فیگو و روبرتو کارلوس به یک اَبر ستاره تبدیل شود.
جدایی به شکل زننده ای رقم خورد ولی می دانم بکس احترام زیادی برای مربی قائل است و همین طور مربی برای او. این ادعا در حرف های بسیار محبت آمیزشان از آن زمان تا کنون قابل لمس است. جدایی از یونایتد برای بکس دشوار بود اما او از آن پس بد کار نکرده و برای رئال مادرید و آث میلان بازی کرده است.

می دانستم که دلم برای دوستم تنگ خواهد شد. ما هم اتاقی بودیم و در بهترین دوران از یک دهه، در اتوبوس تیم کنار هم می نشستیم. شاید او برای باقی دنیا دیوید بکام باشد، یک سوپر استار اما برای من هنوز بهترین دوستی بود که از چهارده سالگی او را می شناختم. ما خاطرات زیادی با هم داشتیم. هر هفته چه در رده باشگاهی و چه ملی، در سمت راست زمین کنار هم بازی می کردیم؛ به اندازه ای که دیگر می توانستیم حرکات یکدیگر را حدس بزنیم. از زمان کودکی و دوران بازی کردن به شکل غریزی، بازی کنار با همدیگر را یاد گرفته بودیم. می دیدم توپ به اسکولزی می رسد و حتی قبل از این که توپ از پای او جدا شود، شروع به فرار در کنار خط می کردم چون می دانستم توپ به زودی به بکس خواهد رسید. وینگر حریف بی خبر از این ماجرا، عقب می افتاد و مدافع کناری شان نیز نمی دانست که باید سراغ من بیاید یا به بکس نزدیک شود. روش ساده ای به نظر می رسد اما با این وجود برای سالیانِ سال، بازی به بازی حریفان را از جریان مسابقه خارج می کرد.
ما بازی همدیگر را می شناختیم و همچنین آموختیم که چگونه با خلق و خوی هم کنار بیاییم. به ندرت واژه زننده ای را یادم می آید. نیازی به درگیر شدن با هم نداشتیم چون می دانستیم که هر دو تمام توان مان را خواهیم گذاشت. بکس در دوران حضورش در یونایتد، نرخ کاری خارق العاده ای داشت. او از ظرفیت بالایی برای دویدن برخوردار بود. در آزمایش های جسمانی، بازیکنان کمی پیدا می شدند که می توانستند با استقامت بدنی او برابری کنند. یک تست بدنام وجود دارد که در آن باید تا جایی بدوید که در نهایت نقش بر زمین شوید. در دوران من تنها بکس و یورکی می توانستند این تست را تا انتها پشت سر بگذارند و دستگاه را شکست دهند. باقی ما نقش بر زمین می شدیم.
ظرافت فنی او نیاز چندانی به تعریف کردن ندارد. بازیکنی را از دو دهه اخیر لیگ برتر نام ببرید که بتواند بهتر از بکس توپ را روی سر یار خودی ارسال کند. او چیزی داشت که من آن را «بینش بازی» عالی می خوانم. راستش را بخواهید فکر می کنم همه ما (من، بکس، باتی، اسکولزی، فیل) این ویژگی را داشتیم. انگلیس فوتبالیست های باهوش زیادی ندارد که بتوانند بازی را درک کنند، که نیازی نباشد به آن ها بگویید کجا بروند یا کجا پاس بدهند. بکس یکی از بهترین تصمیم گیرندگان بود. نه من و نه او از بالاترین سرعت ممکن برخوردار نبودیم و بنابراین راه دیگری برای خود یافتیم.
در صدر این ها، او سرشت فوق العاده ای برای بازی در مسابقات بزرگ داشت. او دائما توپ می خواست. این همان اشتیاقی است که بهترین بازیکنان دارند؛ آن ها می خواهند صاحب توپ باشند و هر چه قدر هم به شدت یارگیری شده باشند، توپ را از هم تیمی شان طلب می کنند. او تنها در آن پاس ها و ضربات ایستگاهی مشهور خلاصه نمی شد بلکه توانایی حفظ توپش نیز مهارت خاصی بود.
بکس از همان سنین پایین جاه طلب بود و هنگام جدایی از یونایتد، در راه رسیدن به آن ها قرار داشت. او فراتر از یک فوتبالیست بود و به یک چهره صاحب نام در دنیا تبدیل شد. این شرایط موجب شد تا موقعیت های زیادی پیش روی او قرار بگیرند؛ از آکادمی هایش گرفته تا کمک به لندن برای کسب میزبانی المپیک 2012.
زندگی حرفه ای او به سبکی که می خواست پیش رفت و با نگاهی به بیست سال گذشته می توان گفت که او نگذاشت این جریانات تاثیری بر روی فوتبالش داشته باشند. تنها تصور کنید جام هایی که کسب کرد و 115 بازی اش برای انگلیس چه ارزشی دارند. برخلاف بسیاری از بازیکنان که غرق در سبک زندگی شهرتمندانه می شوند، دیوید شخصیتی مسحکم داشت. او الگویی برای هر فوتبالیستی است و توانست با استعداد زیبایش به موفقیت برسد.
بکس یکی از بزرگان یونایتد است اما می توانم درک کنم چرا مربی (به ویژه مربی ما که به کنترل کردن بازیکنانش عادت داشت) مخالف توجه رسانه ها روی یک بازیکن بود. زمان وداع با بهترین دوستم فرا رسیده بود.
برای خرید نسخه چاپی کتاب اینجا کلیک کنید



