درباره بهترین سکانس‌ها در آثار مسعود کیمیایی می‌توان به‌جای یک یادداشت یک کتاب نوشت و بازهم نتوانست از همه این سکانس‌های خوب نام برد و به تفسیرشان پرداخت؛حتی در فیلم‌های ضعیف و نه‌چندان دل‌چسب کیمیایی هم حداقل یک یا دو سکانس ویژه و به‌یادماندنی پیدا می‌کنید که تا مدت‌ها پس از تماشای فیلم در خاطر می‌ماند؛ اما «سلطان» غوغا می‌کند. همان‌طور که زوج هدیه تهرانی و فریبرز عرب نیا… هر سکانس دونفره میان این دو شورانگیز و تماشایی است؛  اما از میان همه‌شان جایی که سلطان آمده تا سندها را به مریم بدهد و از او بگذرد و برود حال دیگری دارد. بغض گلوی سلطان، واژه‌هایش و اشک جمع شده در صورتش در سرمای سرد آن شب، ویران‌کننده است…آنجا که در چشمان مریم خیره شده و بسیار سعی می‌کند تا اشک‌هایش پایین نریزد… آنجا که عرب نیا به‌یادماندنی‌ترین دیالوگ همه کارنامه بازیگری‌اش را به زبان می‌آورد  «کم بود…اما خوب بود…خیلی خوب بود…» انگار برای خوب بودن و خوب ماندن در خاطره ها باید کم بود،انگار کم بودن بخشی از خوب بودن است... رازِ تکراری نبودن و فرار از روزمرگی انگار همین "کم"بودن است. اینکه گذر زمان می تواند به شکل فرسایشی ای تمام خاطرات و دستاورد های ممتاز را در خود هضم کند می تواند دلیل اصلی "کم" بودن باشد انگار "زیزو افسانه ای" این را به خوبی میداند و بسیار به آن معتقد است که آنرا چه در زمان خداحافظی از باشگاه رئال،چه تیم ملی فرانسه و حالا از سمت سرمربی‌گری نمایان میسازد. به همین خاطر تا ابد تصویرِ دوران درخشان هدایت رئال مادرید برای هواداران درخشان و دست نیافتنی می‌ماند و بچه های فعلی مادرید، برای نسلهای بعدشان از "قــهـرمـانی"سخن می‌گویند که با سه عنوان قهرمانی اروپا در کمتر از سه فصل باشگاه را ترک کرد! #اسطوره_ابدی♥