حالا با رفتن تو احساس می کنم فانوسهایمان‌‌‌ خاموش شده و تنها مهتاب بر خطوط جاده می تابد.

 

آن لحظه غم اندود از راه رسید، آن لحظه بر دوش هر مادریدیستایی سنگینی می کرد. خبر شوکه کننده ای بود و این بار در خرداد، باران می آمد، گونه هایمان خیس شده بود. نبض هایمان تند می زد، تو از آینده رئال می ترسیدی و ما از آینده ای بی تو که در انتظار قدم های لرزان ماست. چند سالی بود  پس از رهایی یافتن از باتلاق، در آب روان رودهای سرشار آب تنی کردیم و سپس نوشیدیم از آن شراب صد ساله به خیال این که این خوشی هیچ گاه با تو به انتها، نزدیک هم نخواهد شد! برای ما که سال هاست با صدای نفس های عزیزانمان از خواب می پریم، برای ما که با قلبمان تصمیم می گیریم و زندگی می کنیم، برای ما احساساتی ها، حرف های منطقی آرام بخش خوبی نیست. اصلا هیچ منطقی نمی تواند جدایی کسی که سال ها خاطره های خوش را روی بوم ذهن هایمان نقاشی کرده، برای قلبمان تفسیر کند.

مرور کردن قصه ات شیرین است. حس رهایی از قفس و پرواز به سمت بی نهایت، آن جا هیچ کسی نبود و ما ماندیم و یک رویایی که تازه آغاز شده بود. از همان بازی با وولفسبورگ رویا آغاز شد، یک برگشت به زندگی ‌و این اتفاق برتافته از بازگشت رئال به اصل بود، بازگشت به زیدان. تو توانستی در این تلاطم ها ما را به ساحل آرامش برسانی. نمی خواهم به توصیف بهارت در خزان ما حرفی بزنم، برای توصیف تو همین بس: تمام سطر های زیبای نانوشته تاریخ به تو تعلق دارند. فقط به یک چیز مایلم اشاره کنم و آن، "شاخه اعتماد" است. آن هایی که گاه و بی گاه از این شاخه دست کشیدند، حق ندارند از میوه های رنگینش بهره ببرند. آن هایی که روی بال های تو به پرواز درآمدند و هر چند وقت یک بار به بال هایت چنگ زدند. آن ها نمی دانستند سقوط تو، برابر با سقوط خودشان است.

 با رفتن تو احساس می کنم فانوسهایمان‌‌‌  خاموش شده و تنها مهتاب بر خطوط جاده می تابد ولی جاده خوب می داند قبلا این عشق، ما را به بی راهه ترین نقطه ها کشانده و سنگ های زمختش پاهایمان را زخمی کرده ولی ما آن قدر جلو رفتیم تا از فرط خستگی خوابمان برد و سپس با صدای پرنده ی دل انگیزی از خواب بیدار شدیم و پس از دوازده سال تاریکی مداوم، روشنایی را یافتیم. حالا تو چمدانت را بستی و پیش می روی  به مقصد نا معلوم زندگی ات اما همه می دانند هر جا بروی، ریشه هایت در این خاک نهفته است و روزی خواهد رسید که ما دوباره بوی گل های رز را در سبد مهربانی ات استشمام می کنیم و صد بار می میریم و زنده می شویم.

* تیتر برگرفته از متن شعر یادبود (تصویری که رگ هایش در ابدیت می تپید) ، کتاب زندگی خواب ها اثر سهراب سپهری است.*