I feel the wind blowing through my doorway  حس میکنم که باد از میان درب ورودی می وزد  It’s telling me that the summer’s gone  صدای وزش باد به من میگوید که تابستان رفته است  And the winter waits in shadow  و زمستان در سایه در انتظار است  waiting with the storm  در انتظار آمدن بهمراه طوفان  I am old and my bones are weary  من پیر شده ام و استخوانهایم فرتوت گشته اند  And my son he is all I have  و پسرم همه آنچیزیست که دارم  But he has gone to fight for freedom  اما او رفته است تا برای آزادی بجنگد  leaving with my heart  و مرا با قلبم تنها گذاشته است  All my life I have loved this land  در تمام طول زندگیم این سرزمین را دوست داشته ام  worked it with my hands  بروی آن با دستهایم کار کرده ام  But can this freedom send the rain  اما آیا این آزادی میتواند باران را فرو فرستد  when seed is in the ground  هنگامی که بذرها در زمین کاشته شده اند  Can this freedom heal the pain and  اما این آزادی میتواند دردها را التیام بخشد  bring my boy back to me again?  و پسرم را بار دیگر بمن بازگرداند؟  ...Oh oh oh اوه اوه اوه...  I watched them sail from the rocks below me  آنها را نگریستم هنگامیکه از میان صخره ها شناور بودند  Twas like the sea in its endless rage  همچو دریایی از خروشی بی پایان  Many fall on the road to freedom  جه بسیار که در راه آزادی فروغلتیده اند  dying on the stones  و بروی سنگها جان باخته اند  All my life I have loved this land  در تمام طول زندگیم این سرزمین را دوست داشته ام  worked it with my hands  و بروی آن با دستهایم کار کرده ام  But can your freedom send the rain  اما آیا این آزادی میتواند باران را فرو فرستد  when seed is in the ground  هنگامی که بذرها در زمین کاشته شده اند  Can your freedom heal the pain and  اما این آزادی میتواند دردها راالتیام بخشد  ?bring my boy back to me again و پسرم را بار دیگر بمن بازگرداند؟  Oh oh oh....  اوه اوه اوه ...  Late last night, as the world was sleeping  دیشب، در انتهای شب همچنان که دنیا در خواب بود  I dreamed my boy,He was calling out  خواب پسرم را دیدم ، که مرااز آن دورها صدا میزد  cos he was lost in some dark forest  چرا که در جنگلی تاریک گم شده بود  And Snow was falling down  و برف بود که می بارید  falling on the ground  بروی زمین می بارید 

 

 

کریس دی برگ این آهنگ رو در سال 2004 در آلبومی به همین نام منتشر کرد و انگیزه او از سرودن این اثر شروع حمله امریکا به عراق بوده است. کریس دی برگ این داستان تراژدی را از زبان یک مرد پیر امریکایی نقل می کند که دولت امریکا و بوش، تنها فرزندش را به نام برقراری آزادی در سراسر جهان، به جنگ در کشور عراق فرستاده. این مرد پیر امریکایی در جریان داستان متذکر می شود که همیشه عاشق امریکا بوده، با دستان خودش برای سربلندی امریکا کار کرده، اما آیا آینده امریکا و سراسر جهان با ادامه جنگ تامین خواهد شد؟ آیا نام آزادی می تواند برای دانه هایی که در زیر خاک مدفون شدند و نیاز به نیروی انسانی برای بهره وری دارند، باران نازل کند و پرورش دهد؟ آقای بوش، آیا این آزادی تو می تواند دردهای مرا التیام ببخشد و تک فرزند کشته ام را به من برگرداند؟ به راستی که جنگ هیچ گاه نمی تواند آزادی بخش باشد، آزادی برای که؟ برای مردگان؟!!