نمی دانم چند سطر باید برگردم به عقب تا با کلماتی که هم چون فانوس های رو به خاموشی اند، برسم به تیتر!
نور نباشد، همه چیز در یک نگاه سیاه و خاکستری است. حتی درختان -نفس های مصنوعیِ این زمین مبتلا به آسم- در هجوم تاریکی، افسرده و منفعل اند. نور نباشد، زیباترین منظره ها در دل شب مُرده به نظر می رسند. نور، بازتابنده عشق، زندگی و جنبش، هویت اجسام و اشخاص را مشخص می کند. پس اگر چشمانمان را ببندیم و مغرضانه درباره یک موضوع حرف بزنیم، بدیهی است زیباترین حقیقت ها زیر چرخ دنده ی واژه هایمان له می شوند -البته باید تاکید کنم که شاید شکل حقیقت به ظاهر تغییر کند اما حقیقت پا بر جاست-.
در اینجا بحث اصلی نه تنها نور -نگریستن- بلکه نحوه نگرش به پدیده هاست. این که دوربین ما در کجا و چه فاصله ای قرار گرفته باشد و از کدام زاویه، ثبت کند. گاهی ممکن است فاصله نگاه ما تا پدیده مورد نظر آن قدر دور باشد که تنها بتوانیم لایه های سطحی آن را بررسی کنیم. حتی گاهی ممکن است از نمای بسته هم به رگ های پنهان مسئله دست نیابیم و مجبور شویم آن را زیر میکروسکوپ ببریم. قضاوت نیز تنها زمانی ممکن است که مسئله را تا این حد بشکافیم. سوال این است: چند نفر از کسانی که شمشیرشان را در قبال اتلتیکو آخته اند و خود را کرده اند جلاد و اتلتیکو را کرده اند دزد فوتبال زیبا و نماد خشونت! نسبت به آن نگاه موشکافانه ای داشتند؟ اصلا چند نفر چشمانشان را به روی اتلتیکو گشودند و سپس درباره آن نظر دادند؟
پول در زندگی، بسیار ارزشمند است. پول تعیین می کند استادیوم شما در کنار بنگاه های مهم اقتصادی اسپانیا باشد یا در حاشیه های شهر، پول تعیین می کند اکثریت در اقلیت ها زندگی کند، ولی پول، عشق را تعیین نمی کند. عشق، این گمشده زندگی های خاموش، همدم سال های خشکسالی طرفداران اتلتیکو بود. برای همین، آن هایی که پس از گذشت سال ها، هنوز با شال گردن های سرخ و سفید در سطح شهر مادرید تردد می کنند، انسان های شریفی هستند. آن طرفداران در روزی نامعلوم و زیر بارش احساس، دل سپردند و همان جا وفاداری را هم آموختند. آنها می دانستند این عشق، به هیچ وجه کامل نیست ولی آن ها متعهد بودند. و کسانی که متعهد می شوند، به خود اجازه نمی دهند کمال را در کس دیگری ببیند (پیش از آن که برویم، ۲۰۱۴).
زمین چرخید و سال های خشکسالی تمام شد. شوالیه ای از سرزمین های دور آمد و غبارِ نشسته بر قلب ها را پاک کرد. او اتلتیکو را در جمع بزرگان قرار داد؛ قهرمانی در خاک دو دشمن قدیمی -رئال و بارسا- آن قدر دستاورد بزرگی است که هیچ واژه رها شده و برتافته از نفرت هم نمی تواند خدشه ای به آن وارد کند. پس از فتح لالیگا، در لیسبون، درست یک قدم مانده به شکوفایی، شاخه آرزوهایشان را قطع کردند اما آنها نمردند چون ریشه شان در خاک زندگی بود. فینال میلان، دوباره تکرار تاریخ بود و بس. تکرار شکست در برابر ثروتمندان، تکرار عشق، این جاودانه زیبا. بازیکنان اتلتیکو سال هاست با حسی که در قلبشان رخنه کرده به مصاف های نابرابر رفته اند و برای عشق خود جنگیده اند، جنگی که ما حصل آن استشمام بوی رز های سرخ و سفید است و چه چیزی زیباتر از عشق. و آیا جنگیدن برای عشق، زیبا نیست؟



