[ براي نوازش گوشتان، موقع خواندن اين چرندياتِ از دل برخاسته. آهنگ، ripple نام دارد و از گروه anoice است.]
تو رفته اي! حالا، ٣ روز بيش تر از ٣ هفته مي شود كه تو رفته اي. ٢٤ روز است رفته اي و من از اين كه نبودنت عادي شود مي ترسم. از اين كه بزرگترين دلخوشي زندگي ام را نداشته باشم و همچنان همه چيز عادي باشد مي ترسم. از اين كه نكند بدون بقيه دلبستگي هايم هم زندگي ممكن باشد مي ترسم. از اين كه تمامي دلبستگي ها و وابستگي هايم بيهوده باشد مي ترسم. از اين كه خودم نيز بيهوده باشم مي ترسم.
بيست و چهار روز نخست اين گونه گذشت، بيست و چهار سال نخست چگونه مي گذرد؟



