اختصاصی طرفداری- یک میلیون نفر از آنها قبل از رسیدن به بازار های برده فروشی برزیل جان خود را از دست داده بودند. چه اوضاع بدی باید بوده باشد در این کشتی های نا گرفته. سومالیایی ها، گینه ای ها، کنگویی ها را می گویم.
سیاهان آفریقایی که طبق آزمایشات جیمز واتسون به خاطر هوش پایین ترشان همیشه تاریخ مستعمره بوده اند. برده های برزیلی که تنها مزیت هفده ساعت کارِ مقرر شده برایشان این بود که اگر نَمُردند خیلی خیلی راحت بخوابند تا حداقل خواب آزادی را ببینند. کسانی که به گواهی خط خطی های سیاه تاریخ، زیر شلاق اربابانِ آن روزها به طور میانگین هشت سال برای مردن وقت داشتند و تمام سهمشان از زندگی این بود که انتخاب کنند مزارع نیشکر باهیا و پرنامبوکو برای مردن عاشقانه تر است یا معادن طلای میناس گراییس. بعدها الیزابت سوم برده داری را در برزیل لغو کرد، نوادگان این برده های ستمدیده را بخشید، اما کیست که نداند ابرِ سیاه برده داری هیچ زمان هیچ جا پایان روشنی ندارد و اساسا سیاهی جهل را با این تو بمیری ها نمی شود شست.
برای بازسازی برازیلیا به عنوان پایتخت جدید برزیل، لوییس کوستا و اسکار نیمایرِ معمار، طرحِ یک هواپیمای در حال پرواز را روی پیکر عریان این دشت وسیع کشیدند تا پایتخت جدید برزیل ایماژی باشد از یک کشورِ در حال توسعه. از همان زمان تا کنون لب ساحل ریو تا حلبی آبادهای سائوپائولو، آسمانِ برزیل سرشار از ستاره هایی است که پشت بام خرابه هاشان تا شکوهمندترین استیج های فوتبالی را بال زدند و بالاتر از ابرها پریده اند. ستاره هایی که رازِ تکنیک مسحور کننده شان را باید در این نقل قول جاناتان ویلسون پیدا کرد که گفته بود: "چون مجبور بودند توی کوچه پس کوچه های تنگِ محله های فقیر بازی کنند و فضای کافی نداشتند ناچارا باید به جای ارسال های بلند دریبل های ریز می زدند" و از این قرار، تکنیکِ فردی شد برند فوتبال برزیل و برزیل تبدیل به سمبل فوتبال در همه جهان. با این همه اما بی هیچ شک و تردیدی تیم رویایی تله سانتانا در جام جهانی 1982 در تالار مشاهیر برزیلی ها تا همیشه تا بى نهایت جایگاه ویژه ای دارد.
برزیلِ ۱۹۸۲ را برخی بهترین تیم تمام ادوار جامجهانی فوتبال میدانند. بازیها روحنواز و گلهایی زیبا که هرکدام مانند یک اثر هنری بودند. تیمی متّحد که در قلبِ خط میانیاش جواهری داشت به نام دکتر سوکراتس. هافبک هجومی نابغهای که جراحی ارتوپدی خوانده بود و در زمین بازی با اندامِ کشیدهاش هرکاری که میخواست با توپ گرد میکرد. به او لقبِ "چگوارای فوتبال" داده بودند که اسم پسرش را "فیدل" گذاشت و دلش در گرو جنبشهای چپ آمریکای لاتین بود. آنارشیستِ ریشویی که هیچوقت دنبال قهرمانی نرفت. هیچوقت زیبایی فوتبال را فدای کسب افتخار و جام نکرد. هیچوقت اسیرِ حرفهایگریهای فوتبال مدرن و تجاری نشد و در برابرش سرِ تعظیم فرو نیاورد. در بیرون زمین نوشیدنی میخورد و سیگار بر لب جسم و روحِ مستش را به میانِ مردم میانداخت و در زمینِ بازی سمفونی فوتبال مینواخت. او زمانی گفته بود «وقتی در زمین قدم برمیدارم، هیچ چیز جز همان لحظه و آفرینشِ کاری زیبا برایم اهمیتی ندارد. من به میلیونها مردمِ فرودستی فکر میکنم که با تمامِ حسرتها و مصیبتهایشان، چشمِ امید به ساقهای من بستهاند. به مردمی که قدرتِ حرفزدن و ابرازِ وجود از آنها سلب شده است».
او آخرین بازمانده نسلی بود که در سرآغازِ سقوط فوتبال به گند و کثافتِ تجارت، لحظههایی شورانگیز برای مردمشان خلق کردند. فوتبالی درهمتنیده به سیاست. در روزگاری که به همراهِ رفقای کمونیستش، تیمِ فوتبالِ باشگاه کورینتیانس را به تریبونی برای هجو و نقدِ دیکتاتوری نظامی بدل کردند. پیراهنی بدونِ اسپانسر با لوگوی کمپانی کوکاکولا که از پایینش قطرههای خون میچکید و یک کمونِ فوتبالی با نامِ دموکراتهای کورینتیانس. به بازی زیبای برزیل در آن سالها لقبِ ژوگوبونیتو داده بودند. امّا ژوگوبونیتوی سوکراتس و رفقایش هیچوقت روی سکو نرفت. هیچ جامی نگرفت و تیم ملّیشان در جامجهانی ۱۹۸۲ با مربیگری تله سانتانای افسانهای، ناباوارنه در برابر ایتالیا حذف شد. امّا آن بازی تیمی روحنواز، آن ژوگوبونیتوی نبوغآمیز و آن فوتبالِ گرهخورده به آه و حسرتهای پابرهنههای برزیل برای سالها در خاطرهها جاودانه ماند.
دو پاراگراف آخر از اینستاگرام آرمین زرگرنژاد



