اختصاصی طرفداری-  

بچه که بودم، همیشه دوست داشتم این را بخورم اما هیچوقت پول نداشتیم. قیمت زیادی نداشت شاید اندازه ۲۰ سنت اما مادرم همیشه من را صدا می‌‌زد (مکث)...بخاطر اینکه ما هیچوقت پول نداشتیم (بغض می‌‌کند).

کاسمیرو در مصاحبه‌ با یکی از شبکه‌های تلویزیونی برزیل با دیدن تنها یک قوطی کوچک ۱۰۰ سی‌ سی‌ ماست شیرین، کنترل احساساتش را از دست داد. یکی‌ از سر سخت‌ترین هافبک‌های دنیا با یک خوراک ۲۰ سنتی می‌‌لرزد و می‌‌گوید که هر گاه به برزیل بر می‌‌گردد بالای ۵۰ عدد از این ماست‌ها را می‌‌خرد با اینکه از نظر حرفه‌ای کارش درست نیست. عکس‌های گابریل ژسوس را زمانی‌ که از طرف اولین باشگاهش در برزیل مامور شد جدول خیابان را رنگ کند، حتما دیده اید. سالیانه ورق شانس برای چند برزیلی که به رویا سر سپرده‌اند، بر میگردد و شاه و بی بی آنها همان جایی سر و کله‌شان پیدا می‌شود که باید بشود. 

پس از درخشش علیرضا بیرانوند در جام جهانی، دیوارها از او خیلی خط خطی شد. از خجالتی نبودن علیرضا نوشتند و توصیه ‌به شهرستانی‌ها که خجالت نکشند از شهرستانی بودن خود. انگاری لر به دنیا آمدن یا زندگی در غرب و شرق باید ذاتا باعث خجالت شود. نگاه چند ده ساله‌ی "مرکزگرا" در کشور باعث شده تهران، معبد موفقیت و بالا رفتن از نردبان لقب بگیرد. این وسط جاهل هایی هم هستند که ماندن در لرستان را به نداشتن لیاقت برای رسیدن به تهران تفسیر کنند. آنها علیرضا‌هایی که در لرستان زندگی می‌کنند را تشویق می‌کنند اینقدر در فقر پارو بزنند تا شاید به مرکز برسند و پایتخت نشین شوند. اینکه این نگاه چطور با تخصص بودجه فقط برای تهران شکل گرفت نیاز به یادداشتی دیگر دارد اما نکته خطرناک نه این نگاه‌های قومیتی که نگاهی برآمده از فیلم های ابرقهرمان هالیوودی دارد. اینکه شما اگر بخوایید می‌توانید به تنهایی جلوی کل دنیا بیاستید.

تیم ملی برزیل

علیرضا، کاسمیرو و ژسوس هر سه حق دارند که حالا میوه تلاش و شکست فقر را گاز بزنند اما مسیر آنها هیچگاه نباید الگویی برای بقیه باشد. ما مصاحبه کاسمیرو را می‌خوانیم اما هیچ حرفی از هزاران کودک دیگر برزیلی نمی‌شنویم که هیچگاه شانس کشف شدن نداشتند و هنوز هم آن ماست دهانشان را شیرین نکرده است. مارسلو همواره از  پدر بزرگ خود یاد می‌کند که چطور ماشین خود را فروخت تا او پا بگیرد. میلیون ها کودک دیگر پدربزرگی با چنین بخشندگی ندارند که با سماجت او را به موفقیت برسانند. میلیون ها کودک با تن‌های بی رفیق، از خطر رد نمی‌شوند که حالا قلندر یا پهلوان باشند. هنوز هزاران کاسمیرو با چشمان حسرت بار به مغازه ها نگاه می‌کنند و ژسوس ها هنوز جدول رنگ می‌زنند بدون آنکه شایستگی کمتری نسبت به ژسوس و کاسمیروی معروف داشته باشند.

آنها هر دو اسیر جمع شدن سرمایه در جیب سهامداران و مدیران شرکت‌های چند ملیتی شدند و تنها بلیط رستگاری از بین میلیون‌ها نفر به اسم یک نفر خورد. برزگ کردن بیش از اندازه قصه بازیکنان فقیر که حالا در ویلاهای شیک زندگی می‌کنند، یکی از راه‌های رسانه‌های لیبرال برای بستن چشم‌ها به اختلاف طبقاتی شدیدی است که در چنین جوامعی وجود دارد. ما با دیدن خواب گندم زار چند آدم معمولی مانند خودمان قرار است باور کنیم که آوردن نان سر سفره فقط به خواستن ما بستگی دارد. درست در همین جوامع است که برایان تریسی معروف و "پدر پولدار، پدر فقیر" صدرنشین تیراژ می‌شود. 

در این بلندای شب، فرار کردن چند گوزن از دست گرگ ها نباید قصه‌ی برتر ما باشد. به ما یاد دادند از قصد از جغد شب، کفتار و عقرب حرف نزنیم. بر عکس، باید از این بپرسیم که چرا نباید این جغد ها و کفتارها را از مسیر دور کنیم. آیا لر، باید حتما از خانه برود و در تهران کارتن خواب شود تا شاید بلیط شانس به اسمش بخورد. تلاش و پشتکار علیرضا یک سو از این سکه است، اما سوی مهمتر آن این است که چرا باید جوانی کارتن خوابی در مرکز را به بودن در کنار خانواده در شهر خودش ترجیح دهد. رسانه‌ها با بزرگ کردن و الگو قرار دادن این داستان، به جوانان در لرستان این پیام را می‌دهند که یا از خانه فرار می‌کنید و در "شهر آدم‌های بزرگ" به موفقیت می‌رسید و یا آنچنان لیاقت ندارید و در همان لرستان، جدول رنگ خواهید کرد!