مقوله ربط های زبانی بین زبانهای هندوروپایی یکی از موضوعات جالبیه که اونطور که شایستشه بهش پرداخته نشده.

این متن رو پیدا کردم خیلی نکات جالبی داره.

حتی برخی کلماتی که بظاهر عربی میاد یا حتی ترکی در اصل وام واژه از هندوروپایی ها هستن:

 

چند ربط زبانی

 

 

1- “بادخَن” یک واژه فارسی است که آن را “رهگذر باد” معنی کرده‌اند. اما “بادخن” از “خن” به معنای “خانه و “سرا” + “باد” ترکیب شده. بنابراین “بادخن” لفظا به معنی “خانه باد” است. به نظرم این واژه پارادوکس ایجاد می‌کند، زیرا باد به جهت این‌که باید در رفت و آمد باشد و پویا، نه ایستا، اصولا بی‌خانمان است.

بد نیست بدانید که واژه window در انگلیسی به معنای “پنجره”، از wind به معنای “باد” می‌آید. یعنی “پنجره” را جایی دانسته‌اند که باد از آن عبور می‌کند و از این لحاظ همان معنی “بادخن” را می‌دهد.

همین کلمه “باد” در زبان فارسی از vāt در فارسی میانه و از vāta در فارسی باستان می‌آید که با wind انگلیسی و آلمانی ریشه مشترک هندو اروپایی دارند.

2- وقتی پیشینه و تاریخ صنعت گردشگری را بررسی می‌کنیم به زمانی می‌رسیم که افرادی برای تجارت به این سو و آن‌سوی دنیا سفر می‌کرده‌اند. این موضوع در ایران پیشینه‌ای غنی دارد. از دوران بسیار دور، تجارت و بازرگانی در ایران شناخته شده‌ بود. به نظر من، وجود کاروانسراها فصل مشترک سفر و تجارت در ایران است. این‌ها را گفتم تا به واژه “بازار” برسیم.

“بازار” از wāzār در فارسی میانه و از vahā ĉārna در فارسی باستان می‌آید. vahā از ریشه vah به معنی “داد و ستد کردن” و ĉārna (به معنی محل حرکت) از ریشه kar به معنی “حرکت کردن، به این سو و آن سو رفتن” آمده. درواقع “بازار” به معنی “به این سو و آن سو رفتن برای داد و ستد” آمده است.

در زبان سکایی هم “بازار” از vaha-vazana می‌آید که در آن vaha همان است که در فارسی به آن “بها” (به معنی ارزش و قیمت) می‌گوییم و vazana به معنی “محل گردش” یا “گردشگاه” از ریشه vaz به معنی “حرکت کردن” آمده است.

3- “اردوان” به معنای “دارنده فروغ (ایزدی)” است. این واژه از ریشه Arta-bānu و bānu به معنی “پرتو” و “روشنایی” است.

bā معنی “درخشیدن” می‌دهد و واژه “بام” به معنی “صبح” و “پگاه” و “بامداد” از همین ریشه است. همچنین “بامی” که لقب شهر “بلخ” و به معنی “درخشان” و “درخشنده” است از همین ریشه bā است. bāmīk در زبان فارسی میانه به معنی “درخشان” و “شرقی” است و به‌نظر شهر “بامیان” (شهری در افغانستان) به این جهت به این نام شناخته می‌شده که در شرق ایران قرار گرفته.

4- واژه‌های بسیاری در فارسی از ریشه vak به معنای “سخن گفتن” ساخته شده‌اند:

* “بانگ” از فارسی میانه vāng و از همین ریشه vak آمده.

* خود واژه “واژه” از همین ریشه vak است که با ریشه سانسکریت vācā ارتباط دارد.

* “فرواک” که یکی از شاهان اسطوره‌ای ایران قبل از “هوشنگ” است نیز ظاهرا از “فر” + “واک” تشکیل شده که به معنی کسی است که سخن گفتن را توسعه داده.

* “آواز” هم از همین ریشه vak است.

* حضور vak در “پژواک” هم کاملا محسوس است.

* جالب است بدانید که “گنجشک” تغییر یافته “بُنجشک” bun.jišk است. “بنجشک” از فارسی میانه vinčišk آمده که آن هم از ریشه vak مشتق شده.

5- “بَبَک” ba.bak در زبان فارسی به معنای 1- مردمک چشم و 2- بچه است. شباهت میان babe و baby در زبان انگلیسی به معنای “بچه” با “بَبَک” جالب توجه است.

6- “بُت” به معنای “صنم” و “مجسمه‌ای به شکل انسان، حیوان یا موجودات خیالی که برخی اقوام آن را می‌پرستیدند” از واژه but در فارسی میانه می‌آید.

جالب این است که but به معنای “بودا” هم هست. از آن‌جا که بوداییان، تندیس بودا را برمی‌افراشتند و آن را می‌پرستیدند، معنی “بت” و “صنم” با but طلاقی کرده.

موضوع جالب دیگر این است که خود “بودا” buddhá به معنی “بیدار”، “آگاه” و “خردمند” است، در حالی‌که بت و بت پرستی امروزه نوعی جهالت محسوب می‌شود.

اگر اشتباه نکنم، سال‌ها پیش وقتی کتاب “تاریخ تمدن” اثر ویل دورانت را مطالعه می‌کردم، دانسته بودم که واژه “پاگودا” pagoda (معماری مذهبی بودایی) از “بتکده” ایرانی گرفته شده و حالا خواندم که ضمن درست بودن احتمال قبلی، این احتمال هم وجود دارد که با تاثیرپذیری از bhagodī (لغت پراکریت) گرفته شده باشد.

باز هم جالب است که بدانید یکی از معانی “بهار” به معنای “بتخانه” و “آتشکده” است. این “بهار” از اصل هندی vihāra آمده. در شرق ایران روستاها و مکان‌هایی وجود دارد که این نام (بهار / وهار) را بر خود دارند.

7- “بچه” bača مشتق از فارسی میانه wačag و ایرانی باستان vat-ča-ka و از ریشه vata به معنای “کوچک” آمده.

ظاهرا واژه “بَد” به معنای “نامطلوب”، “ناپسند”، “زشت” و “مقابل خوب” هم از vata به معنای “کوچک” آمده.

جالب این است که عبارت “بچه بد” عبارتی است که زیاد شنیده می‌شود، بدون این‌که بدانیم هر دو از یک ریشه‌اند.

8- لغات بسیاری از ریشه bag به معنای “تقسیم کردن” و “اختصاص دادن” در زبان فارسی به وجود آمده که از آن جمله است “باغ” و “بغ” و “بخت”.

(حتی روزهای هفته در واقع عدد+شن+بغ بوده که بغ به عنوان پسوند زمان، شن به معنای خانه است همچنانکه در گلشن است.)

حتی به نظر می‌رسد لغت عربی “وقت” از baxta به معنای “{زمان} تقسیم شده” آمده باشد.

9- “برابر” به معنای “معادل”، “مساوی” و “یکسان” لفظا به معنی “سینه به سینه” است. چراکه واژه “بَر” به معنی “تن”، “بدن” و “سینه” است.

10- “باربَد” از مشهورترین موسیقی‌دانان و شاعران عصر ساسانی است. در مورد وجه تسمیه او گفته‌ها و نوشته‌ها کم نیست. اما ظاهرا نام او بی‌ارتباط با ساز “بربط” از فارسی میانه barbut نیست. “باربد” نوازنده بربط بود.

11- مقابل “فروتن”، واژه “بَرتن” به معنای “متکبر” و “مغرور” و “سرکش” است.

12- “بُرج” به معنای “کوشک” و “قلعه” ظاهرا با لغت آلمانی burg که از زبان لاتین آمده، به معنای “قلعه” و “دژ” بی‌ارتباط نیست.

13- “بُرز” به معنای “بلند” از burz فارسی میانه به معنای “بلند” و “مرتفع” آمده است. “البرز” از hara bərəzaitī مشتق شده که باز هم معنی “بلندی” را در خود دارد. “فریبرز” هم به معنای “دارای بر و بالای دوست داشتنی” یا همان “خوش اندام” است.

14- “بَرزن” به معنی “کوچه” و “محله” است که در ایرانی باستان varzana بوده. این واژه در فارسی باستان به vardana به معنای “شهر” تغییر پیدا کرده. تغییر “د” به “ذ” بسیار یافت می‌شود.

سوال من این است که شاید “وَرزنه” (شهری در استان اصفهان که به خاطر چادرهای سفیدی که بانوانش بر سر می‌کنند معروف است) به معنای “شهر” باشد و آن‌طور که نوشته‌اند با “ورز”  به معناب کشت و کار و کشاورزی در ارتباط نباشد.

15- در نزدیکی شهر شیراز یک سایت باستانی با حجاری‌های روی کوه دیده می‌شود به اسم “بَرَم دُلَک”. “بَرم” به معنی “تالاب”، “استخر” و “چشمه آب” است. در “برم دلک” هم چشمه و تالاب وجود دارد (داشته). جالب است که بیشتر حجاری‌های ایرانی که بر روی صخره‌ها و کوه‌ها دیده می‌شوند در نزدیکی رودخانه، تالاب یا چشمه ایجاد شده‌اند.

16- “برهمن” در سانسکریت به معنی “شاعر”، آوازه‌خوان” و “روحانی ناظر بر مراسم فدیه و قربانی” است.

به این فکر می‌کردم که احتمالا در دنیای باستان رابطه نزدیکی میان مقام معنوی و موسیقی برقرار بوده. مثلا “بخشی” به روحانی بودایی گفته می‌شود. اما به نوازندگان دوتار، سراینده‌ها و آوازخوان‌ها در شرق ایران هم “بخشی” می‌گوییم. و حضور بارقه‌هایی از دین بودا در شرق ایران کاملا مشخص و مورد تایید بسیاری از محققان است. در کردستان و کرمانشاه هنوز هم رابطه عمیقی میان معنویت و موسیقی برقرار است. کتاب “موسیقی و عرفان، سنت اهل حق” ترجمه “سودابه فضائلی” هم به این موضوه بی‌ارتباط نیست.

17- ما در فارسی عبارتی داریم که می‌گوییم: “جگرم سوخت” یا “جگرم کباب شد”. بد نیست بدانید که در زبان لیتوانیایی و در زبان روسی، واژه “جگر” از فعل “پختن” مشتق شده‌اند.

18- “بُسته” به معنای فندق است. عجیب این‌که خیلی شبیه “پسته” است و ما معمولا “فندق و “پسته” را با هم به کار می‌بریم. “بُسته” از فارسی میانه bistag به معنای “فندق” آمده.

19- “تیشتَر” یا “تَشتَر” به معنی “ستاره شعرای یمانی” و “فرشته موکل باران” (در اوستا) است. ظاهرا این واژه تغییر یافته “بَشتَر” به معنای “فرشته موکل باران و نباتات” و معادل “میکائیل” است. “بشتر” هم به “بش” به معنی “زراعتی که با آب باران حاصل می‌شود” مرتبط است. خود “بش” با “بارش” و باران” بی‌ارتباط نیست.

20- تا این‌جا فهمیده‌ام که واژه‌های زیادی هستند که در زبان فارسی معنی “شبنم” می‌دهند: “بُرخ” یا “بَرخ”، “بُشک” یا بَشک”، “بَشم”، “بَژم” و “ژاله” از این جمله‌اند.

برای واژه‌های “هوو” و “بزمجه” و “سد” (بند) هم مترادف‌های زیادی دیدم.

21- واژه “بایرام” bāyrām به ترکی عموما به معنای “جشن‌های ملی و مذهبی” است. bāy+rām به معنی “رامش خدایی” یا “خرمی بغانی” است. این واژه از واژه‌های اصیل ایرانی است که بخش اول آن از “بغ” آمده. خیلی وقت‌ها “بغ” به “بی” تبدیل شده مثل “بغدخت” که به “بیدخت” تبدیل شده. “بیستون” هم از baga-stāna و لفظا به معنای “جایگاه خدا” است.

22- “بُغز” با “بُغض” فرق دارد. “بغز” یعنی “غم شدیدی که منجر به گریه شود” و “بغض” به معنی “کینه” و “دشمنی” است. یعنی ما هم می‌توانیم در خودمان “بغز” داشته باشیم یا از دیگران “بغض”.

23- ظاهرا “لیوان” تلفظ محلی شهر “لیقوان” است. و این “لیوان” (ظرف آبخوری) که ما می‌گوییم، اسم همین شهر است. لغت‌نامه دهخدا “لیوان” را از روستاهای “بندرگز” می‌داند.

24- “بَلا” شاید با “بلایه” ارتباط داشته باشد. “بلایه” یعنی “کار بد” و “نامشروع” و “بلایگی” یعنی “فاحشگی” و “روسپیگری”. “بلا” در فارسی (نه در عربی که به معنای آزمون و امتحان و مشقت و سختی است) هم به معنی “فتنه” و هم کنایه از رفتار معشوق است.

25- “بردیا” از ریشه bard (بلند بودن) و به معنای “متعال” و “بلندمرتبه” است.

26- “داریوش” از فارسی باستان Dāraya-vauš و به معنای “دارنده چیزهای خوب” است. بخش دوم (vauš) همان است که امروزه به “بِه” (خوب، نیکو) تبدیل شده.

27- امروزه “شاهکار” به “کار یا هنر برجسته” گفته می‌شود و “بیگاری” به “کار بی‌مزد”. اما بد نیست بدانید که “شاهکار” و “بیگاری” هر دو یک معنی دارند. “شاهکار” یعنی کاری که برای شاه انجام می‌شد و در قبال آن مزدی داده نمی‌شد. “بیگاری” هم کاری است که برای “بغ” (خدا، سرور، ارباب) انجام می‌شد و در قبال آن هم مزدی داده نمی‌شد.

28- واژه “بیمه” با “بیم” به معنای “ترس” و خود واژه ی “واهمه” بی ارتباط نیست.