آنها را میشناسی

همان گروهی که تازه به محله آمدند، با من، با تو، با همه محل غریبگی نکردند وانمود کردند که باید بشنا‌سیمشان، با تمام داشته هایمان به استقبال شان رفتیم، کل محل روی ٱینده روشن تو شرط بسته بودند، اغلب بچه محل‌ها  باهوش بودند جز همین جماعت غریب مرموز، که ما خرج قد کشیدنشان را دادیم، روزی اتفاقی پشت درب حیاط صدای پدرت را شنیدم که داشت با یکی دوتا از همسایگان قدیمی حرف می‌زد، شنیدم که گفت، دیدید آخر چه شد، ما صاحب کسب و زمین و شهرت مناسبی بودیم طوری که فرزندانمان را همه محل، لایق ترین افراد برای آباد کردن این خاک می‌دانستند، آن از پسر ارشد من که در 36 سالگی بجای ازدواج خانه مجردی اجاره کرده که افیونش را دور از چشم محل، راحت‌تر بکشد، پسر دیگرم نیز شش ماه است که زنش را به خانه پدریش فرستاده و خودش هم روز و شب را با خواب به هم می‌دوزد، برای لحظاتی همه ساکت شدند، پدرت آهی عمیق کشید و روبه  آن یکی مرد گفت خوش به سعادت فرزند تو، حیف که با ٱتش خودسوزی کرد، مرگ ََََطبیعی اگر سرنوشتش را می‌بست  بار سبکی بر دوشش بود، مرد سوم که سرش را پایین انداخته بود همان شیرمرد محله بود که همیشه هوای فقرا را داشت، حال اما داغ حبس چندین ساله تک فرزندش که ناخواسته گرفتار حادثه شده بود، موهایش را سپید، کمرش را خم و سرافکنده کرده بود و هیچ حرفی نمیزد، آنقدر تحت تاثیر حرفهایشان حواسم پرت شده بود که با درد سوزش انگشت دستم بخاطر سوختن فیلتر سیگار لای انگشتانم به خود آمدم و با عجله به داخل خانه برگشتم، آخر باید سیگارم را میکشیدم تا با خودم کلنجار نروم که حرفهای ٱنها، سیگارم را به فنا داد، غافل از اینکه این من و ما بودیم که زندگی خود و خانواده را به باد دادیم ٱری هویت پاکی که بی منت به ما داده شد، هویتی که والدینمان پنجاه سال از حق و شکم خود گذشتند، چه صورتهای که با سیلی سرخ نگه داشتند به امید بزرگ کردن فرزندی که، به پنج ماه نرسیده ٱن همه محنت را با خودخواهی از بیخ نابود کرد و هویت بیمارش را تا ابد به خود و خانواده زنجیر کرد،، 

برگرفته از هیچ و پوچ، نوشته نانوشته!

​​​