در پشت پرده تصمیم گرفته می شود دو گروه از کودکان ۵ تا ۶ سال و ۱۰ تا ۱۳ سال به سبب جنگ اتمی که صورت گرفته به منطقه ایی امن برده شوند اما به دلیل سقوط هواپیما هرگز این کودکان به آن سرزمین نمی رسند و در عوض در جزیره ایی فرود می آیند که بی شباهت به بهشت برین نیست اما دیرزمانی نمی گذرد که بسیاری موارد دچار تحولاتی گوناگون می گردد و... همیشه یکی از سوال های مهمی که ذهنم را به خود مشغول می کرد این بود که چه می شد اگر جامعه ایی متمدن به ناگاه دچار موقعیتی می گشت که روشنفکر و عامه ی آن ملت را درگیر بحرانی بزرگ نماید و آن بحران از بین رفتن قانون بود؟چه می شد اگر همه چیز از صفر شروع می شد ,آیا این جامعه ی متمدن می تواند در شرایطی که در تقلا برای زنده ماندن خود است همچنان جنتلمن بودن خود را حفظ نمایند؟ آیا همچنان در آن لحظه هستند مردانی که وقتی در را باز می کنند بگویند اول خانوم ها !آیا صرف داشتن قانون هر چند آن قانون بد باشد بهتر از آن است که اصلا قانونی وجود نداشته باشد و جان کلام , این که آیا انسان متمدن و آگاه شده قرن حاضر نسبت به پیشینان خود تغییر کرده یا همچنان بربریت موجود در درون انسان ها منتظر ایستاده تا در زمان لازم به سر وقت او بیاید تا چهره ی واقعی او را نشان دهد. ویلیام گلدینگ نویسنده ی شهیر انگلیسی در رمان سالار مگس ها به تمامی این سوالات من در بالا پاسخ داده او در یک نگاه بدبینانه که البته از نظر من واقع بینانه است(!) درست به سراغ اصل مطلب رفته. در حالیکه انسان های بزرگ درگیر جنگ اتمی هستند آن ها را کنار زده و به معصومانه ترین برهه ی بشر پرداخته , زمانی که یک انسان در بی دفاع ترین و بی خطر ترین برهه ی زندگیش قرار گرفته(کودکی) اما جالب است که همین بی خطر ترین برهه در این رمان به مدد شرایط پیش آمده و خوی حقیقی بشر تبدیل می شود به خطرناک ترین مرحله ی زندگی او در این رمان, گلدینگ معصومیت بشر را از دست رفته می پندارد و بدتر آن که راه حلی را هم پیشنهاد نمی نمیاد بلکه آن را جزوی از خوی بشر می پندارد از نظر گلدینگ انسان ها در واقع کمی از حیوانات بهترند!اما آیا این نظریه درست است؟درست یا غلط بودن این نظریه را به عهده ی شمای خواننده می گذرام! بیایید نظریه داروین و تکامل بشر را از نظر فیزکی کنار بگذاریم و به مهم ترین جنبه راز آلود وی بنگریم :ذات او.بشر در طول هزاران سال از لحاظ جسمانی تغییرات زیادی داشته در کنار تغییرات فیزیکی او توانسته از لحاظ فکری نیز پیشرفت نماید او توانسته از غار خود بیرون بیاید و شهر ها را پدید آورد و با قدرت طلبی روز افزون خود طبیعت را به سیطره خود در بیاورد و حیوانات را به دلیل منفعت طلبی و اشتهای سیری ناپذیرش که روز به روز هم بیشتر می گردد قربانی کند بنابراین ذات بشر و خوی قدرت طلبی او همچنان پابرجاست بشر دوره ی نئاندرتال که شکارچی بود و حیوانات را با نیزه خود می کشت همان شرایطی دارد که یک فرد در قرن بیست یکم از یخچال خود گوشت یخ زده را بیرون می آورد تا آن را کباب کند تنها با این تفاوت که نیزه جای خود را به وسایل دیگر داده بنابراین انسانها تغییر نکرده اند بلکه وسیله تغییر یافته اما جامعه ایی می تواند این خوی قدرت طلبی بشر را کنترل کند یا کاهش دهد که به مدد سیستم فرهنگی قدرتمند و کارآمد از بدو تولد یک نوزاد تا جوانی وی , او را تحت آموزش های مناسب قرار دهد و سالار مگس ها (غرور و قدرت طلبی) هر فرد را از بین ببرد به شخصه از نظر بنده حقیر کتاب هایی همچون سالار مگس ها,کشتن مرغ مقلد و جنایت و مکافات و... از این دسته هستند (فکر نکنم کسی رمان جنایت و مکافات را خوانده باشد و بعد بتواند به فکر به قتل رساندن کسی باشد)با خواندن این داستان ها یک نوجوان می تواند با ذهنیت آشکارتری به سراغ ناشناخته ها رفته و با درس گرفتن تاریخ را دوباره تکرار نکند. اما از رمان دور نشویم و برگردیم به خود اثر و این که اصلا بن مایه سالار مگس ها در طول این چند دهه چگونه تحلیل شده , در واقع دو تحلیل اصلی به این اثر وارد است یکی از آن ها تحلیلی است که مارکسیست ها نسبت به آن دارند و آن را نمود جامعه ی سرمایه داری می دانند و اینکه پایان جامعه ایی که سرمایه داری در آن نهادینه شده رو به زوال و نابودیست اما این تحلیل با توجه به بی مکان و زمان بودن آن و همینطور محدود کردن به یک بیانیه ایی ضد سرمایه داری کمی کم لطفی می نماید بنابراین می رویم سراغ نظریه دوم , برای دریافت دقیق نظریه دوم که از نظر بنده درست تر بوده باید برگردیم به دهه ی چهل میلادی یعنی دورانی که خود نویسنده در آن بسر میبرده و پنج سال بعنوان یک سرباز نیرو دریایی از نزدیک در جنگ جهانی دوم شاهد خون و خونریزی بشر بوده بنابراین این نگاه بدبینانه ی او از همین دوران نشات گرفته جامعه ایی که در جزیره تشکیل شده اند نمود جامعه ی آلمان بعد از جنگ جهانی اول هستند و رهبر آن ها نیز هیتلری دیگر , هیتلری که برای دست یافتن به قدرت دست به هر کشتاری خواهد زد او بربریت را باز می گرداند دموکراسی را به ورطه نابودی می کشاند و جامعه ایی توتالیتر پدید می آورد. در کنار فرامتنی بودن سالار مگس ها که در مورد آن بحث کردم مورد بعدی که به آن اعتبار دیگری می دهد و آن را در میان بهترین رمان های تاریخ قرار می دهد نمادپردازی بسیار آن است که نه تنها در شخصیت پردازی ها بلکه در اشیا هم کاربرد دارد همین نمادپردازی های متفاوت گلدینک سبب شده رمان مفاهیم انتزاعی به خود بگیرد و برای همین هم است که خواندن دوباره ی آن را لذت بخش تر می کند مدت ها پیش استیون کینگ که سالار مگس ها را نقطه عطف زندگی خود میداند این خاطره را در مورد اولین باری که با این رمان آشنا شد را تعریف کرد که همین جایگاه والای سالار مگس ها و تاثیر گذاری او در مدیوم های متفاوت همچون ادبیات و سینما(سریال هایی همچون لاست و مردگان متحرک) را نشان می دهد.
"در اوایل دهه ی 1960، ما به کتابخانه نمی رفتیم، بلکه کتابخانه به سراغ ما می آمد! هر ماه، یک ون سبز رنگ جلوی مدرسه ی کوچک ما پارک می کرد. روی ون با حروف طلایی نوشته شده بود: «کتابفروشی سیار ایالت مِین». راننده و کتابفروش این ون خانمی مهربان بود که همان قدر به کتاب ها عشق می ورزید که به بچه ها. او همیشه مشتاق بود کتابی به دیگران پیشنهاد کند. یک روز، پس از این که 20 دقیقه کتاب ها را از قفسه ی مربوط به ادبیات نوجوان بیرون کشیدم و دوباره سر جایشان گذاشتم، از من پرسید که به دنبال چه جور کتابی هستم. کمی فکر کردم و سؤالی پرسیدم. شاید سؤالم اتفاقی بود، شاید هم خواست خدا بود که گره ای از زندگی ام باز شود. پرسیدم: «آیا داستانی دارید که نشان دهد بچه ها واقعاً چطور هستند؟ کتابفروش به سؤالم فکر کرد. سپس به قسمت مربوط به ادبیات بزرگسال رفت، کتابی را بیرون کشید و گفت:این را امتحان کن، استیوی. و اگر کسی در موردش چیزی پرسید، بگو خودت پیدایش کردی و الا ممکن است به درسر بیفتم."



