یوهان کرویف، بازیکن و مربی افسانه ای فوتبال هلند، بعد از آنکه با مدیر وقت بارسلونا، نونیز، به مشکل خورد، تصمیم گرفت راهی لس آنجلس آزتکس و سپس واشنگتن دیپلماتس شده و برای مدتی در آمریکا توپ بزند. 

حضور کرویف در آمریکا به نوعی بازگشت اسطوره هلندی از بازنشستگی حساب می شد و او در کتاب زندگینامه‌اش هم به این مساله اشاره کرده است. در فصل چهارم این کتاب، کرویف زیرساخت‌های ورزشی و اهمیت بالای ورزش در ساختار جامعه آمریکا را تحسین می‌کند که در ادامه می‌خوانید:

...در واشنگتن، نگاه اجمالی دیگری به ورزش حرفه ای انداختم، چون ورزش در آمریکا در بالاترین سطح قرار دارد. شیوه تفکر سطح بالا در خون آنها است. تفاوت بزرگ ورزش بین آمریکا و اروپا در این است که در آمریکا، ورزش در سیستم مدارس سازماندهی می شود و در اروپا، این کار از طریق سیستم باشگاه ها انجام می شود. در اروپا برای پیشرفت، ابتدا باید توسط یک باشگاه کشف شوید. این در حالی است که در آمریکا ورزش آن قدر مهم است که بخشی از برنامه های آموزشی به حساب می رود. همه به مدرسه می روند، پس همه شانس دارند. این تضاد بزرگی با ما در سمت دیگر اقیانوس دارد که ورزش و مدرسه کاملا از یکدیگر جدا هستند. در اروپا، مدرسه رفتن یک چیز و ورزش چیز دیگری است که اشتباه است. این دو یکسانند؛ فقط در سطح های متفاوتی آموزش می بینید. در آمریکا این کار را به خوبی انجام داده اند. در آمریکا یک بچه شانس مساوی دارد که دکتر، وکیل یا فوتبالیست شود. مسیرهایی جدا از هم نیستند، بلکه به هم تعلق دارند. در میان آمریکایی ها، ورزش و تحصیل دو روی سکه اند. ما آنها را از هم جدا کرده ایم و آنها پیوندشان داده اند. به همین دلیل در آمریکا، یک انیشتین واقعی ورزش و یک ورزشکار واقعی، انیشتین را درک می کند.

در اروپا فکر می کنند ورزشکاران کودن هستند. البته که این طور نیست. نمی توانید ورزشکاری حرفه ای شوید مگر اینکه باهوش باشید. غیرممکن است. تازگی ها، داستانی از یائو مینگ، ستاره اسبق بسکتبال چین، که برای هیوستون بازی می کرد، شنیدم. در جایی، صحبت از بهترین بازیکنی شد که یائو مقابلش بازی کرده است و او از شکیل اونیل نام برد.

فکر کردم توضیحاتش خاص و زیبا هستند. با وجود اونیل، حالا یائو مینگ با بازیکنی روبرو بود که از نظر فیزیکی با او برابری می کرد. هم قد و قدرتمند. یائو در 2 درگیری اول، توپ را از او گرفته بود، ولی بعد از آن حتی نزدیک هم نشده بود. یائو گفته بود تمام حمله ها در بسکتبال فقط در 100 حالت ممکن زیر سبد انجام می شود که تمام آنها را مانند لیستی از 1 تا 100، در ذهنش ردیف کرده بود. در نتیجه در طول بازی، با انتخاب شماره درست، دقیقا می دانست حریف می خواهد چه کاری انجام دهد. 

با این حال، اونیل، پدیده ای کاملا جدید برای مینگ بود. هرگز مقابل کسی مثل او بازی نکرده بود. به نظر می رسید اونیل بلافاصله موقعیت را آنالیز و آن را به ذهنش اضافه می کرد. از این رو، ظرف 5 دقیقه، گزینه های 101 و 102 را در ذهنش پردازش می کرد و از پس یائو مینگ برآمده بود. یک ورزشکار احمق توانایی انجام چنین کاری را ندارد؛ فقط نابغه ها می توانند و همیشه گفته ام فوتبال را با ذهنتان بازی کنید. پاها فقط برای دویدنند. 

اگر نگاه یکسانی به ورزش و هوش داشته باشید، دید بسیار بازتری نسبت به تاثیر متقبال این دو در اجتماع پیدا خواهید کرد که باعث می شود در مقابل کوته فکری که در ورزش اروپا وجود دارد، مقاوم شوید. البته که آمریکا فرصت های ورزشی بسیار بیشتری دارد، ولی پیشرفت در آن هم بسیار دشوار است، چون تعداد ورزشکاران آنها خیلی زیاد است. جایی که ما 5 بازیکن در برای یک پست در زمین داریم، آنها 500 نفر دارند! از این رو، ورزشکاران درگیری ذهنی سخت‌تری دارند که باعث خلق تفکری متفاوت می شود. 

آمریکایی ها برای آمار و اطلاعات هم ارزش بسیاری قائل اند. آمار، اتفاقات افتاده و نیفتاده را روایت می کند. احتمالا بازیکن بسکتبالی که 80 درصد پرتاب هایش را گل می کند، بد است و بازیکنی که آمار 90 درصدی دارد، خوب است. فکر می کنم این روشی قابل بحث برای برآورد عملکرد است. چیزی که از آن مطمئن هستم این است که نتیجه گیری که من از تجربه به آن می رسم، با نتیجه ای که فقط آمار نشان می دهد، متفاوت است. چون اگر لیونل مسی از هر 10 موقعیت، 3 تای آنها را گل کند، مورد انتقاد کسی قرار می گیرد که فقط به آمار 30 درصدی او توجه می کند. من می گویم "اگه تو هم می تونی همین کار را بکن. غیرممکن است."


می توانید این کتاب و سایر کتب ورزشی را که از سوی انتشارات ورزشی گلگشت ترجمه و به چاپ رسیده را از طریق فروشگاه گلگشت (اینجا) خریداری کنید.