انقراض -قسمت سوم
فیلیپ روی تختش دراز کشیده بود و به سقف نگاه می کرد و در این فکر بود که چه قدر سریع از آن روز کذایی 3 ماه گذشته و در سه ماه گذشته نه جنینی از نسل بشر تشکیل شده بود، نه تحقیقات برای پیدا کردن علت آن به جایی رسیده بودند. کماکان مکانیسم تولید مثل بشر به یکباره و بی دلیل از کار افتاده بود و تا به دنیا آمدن آخرین جنین ها شش ماه بیشتر باقی نمانده بود و فیلیپ می دانست آن روز هم به سرعت برق و باد فرا می رسد. او که قرار بود به عنوان دانشمند زیست شناسی در کارگروه تحقیقاتی ناجی بشر باشد و علت ناباوری ناگهانی بشر را کشف کند، حالا به یکی از مضنون های این ماجرا تبدیل شده بود. سازمان های اطلاعاتی شک کرده بودند که شاید یک سر این قضیه به توطئه دانشمندان برسد و پیشنهاد احمقانه راجنیش در آن جلسه هم کار دست همه دانشمندان داد. بسیاری از اساتید دانشگاه و پژوهشگران فقط یک دوره کوتاه تحت نظر قرار گرفتند، اما این شرایط امنیتی کماکان برای فیلیپ ادامه داشت. وقتی به شرایط خودش فکر می کرد، سازمان های اطلاعاتی حق داشتند تا به او بدگمان باشند.
او تنها بود. نه همسری داشت و نه بچه ای. 30 سال پیش همسرش از او طلاق گرفته بود و هیچ دوست صمیمی و نزدیکی نداشت. همین کافی است تا الگوریتم های هوش مصنوعی سازمان های امنیتی از او یک پروفایل با شخصیت "ضد اجتماعی" ارائه دهند. ضمن این که او یکی از شناخته شده ترین اساتید دانشگاه حوزه زیست شناسی در آمریکا بود. یک بیولوژیست ضد اجتماعی که خودش بچه دار نشده! مظنون مناسبی برای نابود کردن نسل بشر بود! سعی می کرد تا جای ممکن لنز هوشمند گوگل را دائما در چشمانش نگه دارد، حتی در زمان استحمام. مطمئن بود که CIA تمام لحظات زندگی او را از طریق این لنز رصد خواهد کرد و شکستن حریم خصوصی گوگل به خاطر جلوگیری از انقراض بشر حتما جایز است. بنابراین می خواست با نگه داشتن لنز گوگل بر روی چشمانش و ثبت زندگی روزمره خود، هر چه سریع تر خود را رفع اتهام کند. دو تراشه تشخیص افکار هم در مغز او کار گذاشته شده بود تا افکار او به طور 24 ساعته توسط CIA و چند سازمان امنیتی دیگر رصد شود. در ابتدا فقط یک تراشه توسط CIA در مغز او کار گذاشته شده بود، سپس در همان روزهای اولی که خبر باردار نشدن زنان جهان پیچید، چین و آمریکا شروع کردند به اتهام زنی به یک دیگر و هر کدام از این ابر قدرت ها به شکلی یک دیگر را متهم به استفاده از یک فناوری مخفی می کردند. با گذشت یکی دو ماه، ظاهرا طرفین فهمیده بودند که این مشکل همه کشورها را زمین گیر کرده و تحقیقات جنبه بین المللی تری پیدا کرد، در نهایت با وساطت چند کشور اروپایی، قرار بر این شد تا در مغز تمام دانشمندان مظنون هم تراشه آمریکایی کار گذاشته شود و هم تراشه چینی، و تمام افکار آن ها به طور زنده برای سرویس های اطلاعاتی هر دو کشور و چند کشور اتحادیه اروپا ارسال شود. به همین خاطر حالا یک تراشه چینی هم در مغز فیلیپ قرار داش و می دانست که همین حالا افکار او در آن طرف کره زمین هم توسط چینی ها رصد می شود. البته این تراشه ها دقیقا تمام افکار را به طور واضح نشان نمی دادند، اما سیگنال های فعالیت مغزی و حدودی از مفاهیم بصری و لغوی افکار را منتقل می کردند. این تراشه ها در بازجویی ها هم استفاده شده بود. بنابراین دروغ گفتن ممکن نبود. فیلیپ آرزو داشت که هر چه سریع تر از مظان اتهام خارج شود. حداقل در قلب خودش اطمینان داشت که تمام مظنونین بالقوه زیر نظر هستند و اگر پای هیچ دانشمندی گیر نباشد، پس اثبات خواهد شد که فاجعه انقراض بشر، توسط هیچ کشور، ملت یا گروه انسانی یا حتی یک شخص برنامه ریزی نشده. اگر یک سر این اتفاق به یک کشور یا گروه خاصی می رسید، فاجعه ای در انتظار جهان بود. بدون شک جنگ بزرگی شکل می گرفت و سرآغاز بدبختی های بیشتری می شد. اما اگر هیچ مقصر انسانی پیدا نشود، احتمالا همه خواهند پذیرفت که یک عامل غیر انسانی یا به تعبیری یک "هوش برتر" مانند موجودات بیگانه، خدا، طبیعت و هر چیز دیگری عامل این اتفاق بوده است. فرضیه دوم برای فیلیپ دلپذیرتر بود. کمی از این افکار بیرون آمد. از طریق لنز چشمی گوگل سری به صفحات شبکه های اجتماعی زد. از طریق این لنز تمام پیام ها، پست ها و … مقابل چشمان فیلیپ نمایش داده می شد. شبکه های اجتماعی پر بود از تئوری های توطئه. اما به نظر می رسید که بعد از گذشت پنج ماه از واقعه، به تدریج از التهاب اولیه کاسته شده و مردم جهان انقراض نسل خود را پذیرفته اند. فیلیپ سری به اخبار زد. آمار خودکشی بالا رفته بود. ترس از انقراض بشر، زندگی را برای بسیاری از مردم بی معنی کرده بود. ظاهرا برای مردم مهم بود که بعد از مرگ خودشان انسان های دیگری وجود داشته باشند و یاد و خاطرشان ادامه یابد. این بار همه طوری برای مرگ آماده شده بودند که می دانستند هیچ یاد و خاطره ای هم از آن ها باقی نخواهد ماند، هر چند به جز تعداد اندکی از افراد مشهور و سلبریتی، همه آدم ها نهایتا بعد از چند نسل فرامواش می شوند. فیلیپ می دانست که جایزه نوبل او در تاریخ ثبت نخواهد شد. وقتی هیچ انسانی وجود نداشته باشد، تاریخ بی معنی می شود. افسردگی دنیا را فرا گرفته بود، اما برای اولین بار بود که از نظر فیلیپ این افسردگی جهانی، جنبه های مثبتی هم داشت. تقریبا تمام جنگ ها متوقف شده بود! دیگر هیچ انسانی حتی در کشورهای جهان سوم قربانی جنگ نمی شد. جنگ و جدل بر سر قلمرو و حکومت و ایدئولوژی وقتی ارزش دارد که بدانید آینده ای هم وجود دارد. کشته شدن در جنگ و شهادت وقتی معنی دارد که بدانید هدف نهایی جنگ، ارزش جان دادن دارد. وقتی آینده ای و نسل های بعدی در کار نباشد، هدف هم بی معنی است. توقف تولید مثل بشر، تمام معانی جنگ را از بین برده بود، حتی جنگ های سیاسی و اقتصادی بین ابر قدرت های جهان. وقتی قرار است که آخرین انسان های این سیاره 60-70 سال دیگر بمیرند، چه اهمیتی دارد که چین قدرتمند باشد یا آمریکا؟ تمام بازارهای جهانی سهام سقوط کرده بودند. افزایش تولید و رقابت صنعتی بی معنی شده بود. دیگر کلاه برداری معنی نداشت. دزدی معنی نداشت. حالا فقیر و غنی و تقریبا برابر شده بودند. نه فقرا آرزوی ثروتمند شدن داشتند نه ثروتمندان به دنبال ثروت اندوزی بودند. آگاهی از انقراض بشر، معنی همه چیز را پاک کرده بود و این شامل تمام بدی های دنیا هم می شد. انگیزه تمام حرص ها و طمع ها و کینه توزی ها از بین رفته بود. کم کم این تفکر در ذهن فیلیپ شکل گرفته که توقف تولید مثل بشر، مزایای بسیاری دارد، نه تنها برای خود انسان ها، بلکه برای تمام کره زمین و جانوران. فیلپ باز هم به صورت ناخودآگاه در این افکار غرق بود که درب منزلش باز شد. ماموران امنیتی وارد خانه او شدند. در ابتدا متوجه نبود که چه خطایی از او سر زده. اما به خود آمد و کمی فکر کرد. او در ذهن خود از انقراض بشر شادمان شده بود و داشت به جنبه های مثبت آن فکر می کرد! حالا از آمریکا تا اروپا و چین، نسبت به او بدگمان تر شده بودند. به چیزی فکر کرد که نباید. به خصوص تحت نظر تیم های امنیتی که ازیافتن مقصر واقعی عاجز بودند و شدیدا به دنبال یک مقصر می گشتند تا خود را خلاص کنند.



