هنگامی که تک و تنها در زیر نور آفتاب قدم میزدم به دریای عظیمی رسیدم که آبی رنگ بود...
انگار تنها رنگی بود که میتوانستم در آن لحظه حسش کنم
بنظرم غمزده آمد...
از او پرسیدم چرا هیچ چیز نمیگویی؟
آبی: من خیلی پرحرفم.. سکوتم را بشنو
در سکوتش غوطه ور شدم کمی بعد انگار از زمین به ماورا رسیدم
آبی: زمانی وجود نداشتم اما کسی دوستم نداشتم بنابراین مستقل شدم و به اینجا آمدم
من: چرا مثل قرمز خودت را ب میوه های رنگارنگ در مهمانی های پر زرق و برق غالب نکردی؟
آبی: اشتهای مردم کور میشد به علاوه آنها خیلی سر و صدا میکنند بدون آنکه چیز بدرد بخوری بگویند
وی در ادامه افزود: آرامش را از آسمان تا دریا یافتم
من: اما در کنار قرمز میدرخشیدی
آبی: ما تافته ای جدا بافته هستیم!
من: پس چرا با وی ترکیب شدی و بنفش را ساختی؟
آبی: من نشدم خدا ترکیب کرد
من: اما تو در طبیعت هم نیستی مگر در آنجا سکوت نیست؟
آبی: چه رنگی تو را به یاد طبیعت می اندازد؟؟
من: سبز
آبی: آنم من هستم! پشت نقاب زرد پنهان شده ام
من: wow!
آبی: بنظر میرسد تو هم خسته ای.. من خیلی تنهام اگر میخواهی بیا با هم زندگی کنیم
من: دختری؟
آبی: بله دخترم
سپس بسیار خوشحال شدم و پریدم تو آب..
...شنا بلد نبودم و به دیار باقی شتافتم
برای همیشه آن زیر با آبی ماندم 💙