خب منم ترسناک ترین داستانم رو بگم: مامانبزرگ مامان من فوت کرده بود و بنده خدا خیلی علاقه مند به چایی بود یعنی هروقت میرفتیم خونش همیشه چایی میداد و کلا همیشه درحال چایی خوردن بود.رفته بودیم خونشون که فردا بریم برای دفن و اینا که شبش با یه صدای شکستن لیوان از خواب بیدار شدیم رفتیم ببینیم چی شده دیدیم سماور افتاده پایین و چایی ریخته رو فرش و ۲ یا ۳ تا لیوان هم شکستن. اون شب تا صبح بیدار بودیم و پشمامون ریخته بود و ترسناکترین لحظه عمرم بود اون موقع
بچه بودم ، توی یک خونه ای زندگی می کردیم که یک پنجره داشت که اون پنجره مشرف به پشت بام چندین آپارتمان دیگه بود ؛ خلاصه یک روز به پشت بام یکی از اون خونه ها نگاه کردم و یک موجود خیلی ترسناک رو دیدم (خوب یادم نیست اما شبیه تمساح بود) ، وقتی از پنجره دور شدم و رفتم به والدینم بگم که بیاین ببینین چیه ، اومدیم و دیدیم هیچی نیست !
خداروشکر اون موقع ها به عقلم شک نکردن تحویل تیمارستانم بدن :)
دیدگاهها