شعر اول :

آنکه رخسار ترا اين همه زيبا می کرد کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد

 

آنکه می داد ترا حسن و نمی داد وفا کاشکی فکر من عاشق شيدا می کرد

 

يا نمی داد ترا اينهمه بيدادگری يا مرا در غم عشق تو شکيبا می کرد

 

کاشکی گم شده بود اين دل ديوانه من پيش از آن روز که گيسوی تو پيدا می کرد

 

ای که در سوختنم با دل من ساخته ای کاش يک شب دلت انديشه فردا می کرد

 

کاش می بود به فکر دل ديوانه ما آنکه خلق پری از آدم و حوا می کرد

 

کاش درخواب شبی روی تو می ديد عماد بوسه ای از لب لعل تو تمنا می کرد 

بیت برگزیده از شعر اول :

آنکه می داد ترا حسن و نمی داد وفا

کاشکی فکر من عاشق شیدا می کرد

شعر دوم :

دوستت دارم و دانم كه تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم غمم اين است كه چون ماه نو انگشت نمايی ورنه غم نيست كه در عشق تو رسوای جهانم دم به دم حلقه ی اين دام شود تنگ تر و من دست و پایی نزنم خود ز كمندت نرهانم سرو بودم ، سر زلف تو بپيچيد سرم را ياد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم كه تو را ديد كه در حسرت ديدار دگر نيست ؟ آری آنجا كه عيان است چه حاجت به بيانم مرغكان چمنی راست بهاری و خزانی من كه در دام اسيرم چه بهارم ، چه خزانم گريه از مردم هشيار خلايق نپسندند شده‌ام مست كه تا قطره ی اشکی بفشانم ترسم اندر بر اغيار ، برم نام عزيزت چه كنم بی‌تو چه سازم شده‌ای ورد زبانم

بیت برگزیده از شعر دوم :

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم 

از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

شعر سوم :

گر چه مستیم و خرابیم چو شب های دگر

باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر

 

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم

شاید ای جان، نرسیدیم به فردای دگر

 

عهد کردم که دگر می‌نخورم در همه عمر

به‌جز از امشب و فردا شب و شب‌های دگر

 

مست مستم، مشکن قدر خود ای پنجه غم

من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر

 

چه به میخانه چه محراب، حرامم باشد

گر به جز عشق توام هست تمنای دگر

 

تا روم از پی یار دگری می باید

جز دل من دلی و جز تو دلارای دگر

 

باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز

اوستادان و فزودند معمای دگر

 

گر بهشتی است، رخ توست نگارا که در آن

می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر

 

از تو زیبا صنم این قدر جفا زیبا نیست

گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر

 

می فروشان همه دانند عمادا که بود

عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر

بیت برگزیده از شعر سوم :

عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر

به جز از امشب و فردا شب و شب های دگر

شعر چهارم :

دلم آشفته ی آن مایه ی ناز است هنوز مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز گرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ز عشق   یار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز گرچه هر لحظه مدد می‌دهدم چشم پر آب دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز گرچه رفتی ، ز دلم حسرت روی تو نرفت درِ این خانه به امّید تو باز است هنوز این چه سوداست عمادا که تو در سر داری وین چه سوزی‌ست که در پردهٔ ساز است هنوز 

بیت برگزیده از شعر چهارم :

گرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ز عشق

یار عاشق کش و بیگانه نواز هست هنوز

شعر پنجم :

پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکیست

حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکیست

 

این همه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظریست

گر نظر پاک کنی، کعبه و بتخانه یکیست

 

هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید

چون نکو می‌نگرم، حاصل افسانه یکیست

 

اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست

ورنه از روز ازل، دام یکی، دانه یکیست

 

ره هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه

گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست

 

گر زمن پرسی از آن لطف که من می‌دانم

آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

 

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند

بهر این یک دو نفس، عاقل و دیوانه یکیست

 

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد

پیش آتش، دل شمع و پر پروانه یکیست

 

گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد

بی‌وفایی و وفاداری جانانه یکیست

بیت برگزیده از شعر پنجم :

گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد

بی وفایی و وفاداری جانانه یکیست

شعر ششم :

چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است؟ چيست اين درد جگرسوز كه درمان من است ؟ از دل ، ای آفت جان! صبر توقع داري ؟ مگر اين كافر ديوانه به فرمان من است آنچه گفتند ز مجنون و پريشانی او در غمت شمه‌ای از حال پريشان من است ماه را گفتم و خورشيد بخنديد به ناز كاين دو خود پرتوی از چاک گريبان من است عالمی خوشتر از آن نيست كه من باشم و دوست اين بهشتی ست كه در عالم امكان من است آمد و رفت و دلم برد و كنون حاصل وصل اشک گرمی‌ست كه بنشسته به دامان من است كاش بی روی تو یک لحظه نمی‌رفت ز عمر ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است اندر اين باغ بسی بلبل مست است عماد داستانی‌ست كه او عاشق دستان من است

بیت برگزیده از شعر ششم :

کاش بی روی تو یک لحظه نمی رفت ز عمر

ورنه این وصل که باز اول هجران من است

شعر هفتم :

امشب ندانم ای بت زیبا چه میکنی ما بی تو خون خوریم ، تو بی ما چه میکنی؟ گویی که همچو مایی و بی ما به سر بری برگو که عاشقی و شکیبا چه میکنی؟ یک آسمان ستاره شبم زیر دامن است ای ماه من بگو که تو شبها چه میکنی؟ خون ریختن به ناحق و با غیر ساختن امروز می‌توانی ، فردا چه میکنی؟ گل را برای صحبت خار آفریده اند بیچاره بلبل این همه غوغا چه میکنی؟ گیرم جفا کنی و نهانی خطا کنی با آن دو مست نرگس گویا ، چه میکنی؟ گیرم که آه و ناله نهان میکنی عماد با اشک‌های دیده ی رسوا چه میکنی؟

                       بیت برگزیده از شعر هفتم :

گیرم که آه و ناله نهان میکنی عماد

با اشک های دیده ی رسوا چه میکنی؟

                                شعر هشتم :

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم

یادگار از تو چه شبها ، چه سحر ها دارم

 

با تو ای راهزن دل ، چه سفر ها دارم

گرچه از خود خبرم نیست ، خبرها دارم

 

تو مرا واله و آشفته و رسوا كردی

تو مراغافل از اندیشه ی فردا كردی

 

باز هم گرم از این آتش جانسوز تو ام

سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام

 

شكوه بیجاست ، مرا كشتی و جانم دادی

آنچه از بخت طمع داشتم ، آنم دادی

 

كاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق

آن دلی كز تو نلرزد ، به چه ارزد ای عشق

                      بیت برگزیده از شعر هشتم :

کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق

آن دلی کز تو نلرزد ، به چه ارزد ای عشق

گزیده ی اشعار زیبا و روح نواز از ابوالحسن ورزی ، شاعر معاصر