شعر اول :

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود عکس شیدایی در آن آیینه ی سیما نبود لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد آخر آن تنها امید جان من تنها نبود جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ آگه از درد دلم زآن عشق جانفرسا نبود ای نداده خوشه ای زآن خرمن زیبایی ام تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود

بیت برگزیده از شعر اول :

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ

آگه از درد دلم زآن عشق جانفرسا نبود

شعر دوم :

آخر به پرسش دل زارم نیامدی چون موج اشکِ من به کنارم نیامدی دور از تو زندگانی من غرق ظلمت است مهتاب من که در شب تارم نیامدی میخواستم که در قدمش میرم و نشد ای جان نامراد! به کارم نیامدی من در خزان عمرم و تو در بهار حسن ای تازه گل چرا به بهارم نیامدی؟ اشکی ز چشم مست تو بر خاک من نریخت چون آب زندگی به مزارم نیامدی ارزانی نسیم خزان ، باد گُلبن‌ات ای بوی گل که از بَرِ یارم نیامدی ای گلبنِ مراد که سر می‌کشی ز من دیدی که من به پای تو خارم نیامدی با آن که در کنار تو دریای آتشم خورشید من! چرا به کنارم نیامدی؟

بیت برگزیده از شعر دوم :

من در خزان عمرم و تو در بهار حسن

ای تازه گل چرا به بهارم نیامدی؟

شعر سوم :

از تو دورم من و دیوانه و مدهوش توام آنچنان محو تو گشتم که در آغوش توام یکدم از دل نبرم یاد دلاویز تو را گرچه چون عشق ز دل رفته فراموش توام نگه گرمم و در چشم سخنگوی توام هوس بوسه ام و در لب خاموش توام همچو اشکی که ز جان ریخته در دامن تو چون صدایی که ز دل خاسته در گوش توام پای تا سر همه طوفانم و آشفتگی‌ام بحر پر موجم و عمری‌ست که در جوش توام گرچه در حسرتم از دوری برق نگهت زنده با یاد تو و گرمی اغوش توام در دل این شب تاریک که چون بخت من است تا سحر منتظر صبح بناگوش توام خاطر نازکت آزرده شد از خاطر من بار سنگینم و آویخته از دوش توام

بیت برگزیده از شعر سوم :

از تو دورم من و دیوانه و مدهوش تو ام 

آنچنان محو تو گشتم که در آغوش تو ام

شعر چهارم :

رفتی از چشمم و دل محو تماشاست هنوز عکس روی تو در این آیینه پیداست هنوز هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز گر چه امروز من آیینه ی فردای منست دل دیوانه در اندیشه ی فرداست هنوز عشق آمد به دل و شور قیامت برخاست زندگی طی شد و این معرکه برپاست هنوز لب فرو بسته ام از شرم و زبان نگهم پیش چشمان سخنگوی تو گویاست هنوز  

بیت برگزیده از شعر چهارم :

در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز

در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز

شعر پنجم :

دیدم او را ، دیدم او را ، ای دریغ در نگاهش آشنایی مرده بود در ته چشمان درد انگیز او شعله ی عشق و هوس افسرده بود در نگاه سرد و خاموشش نبود برق عشقی یا شرار کینه ای پیش چشمم بود و من محروم از او همچو عکسی بود در آیینه ای وای بر من این دلارام من است این‌که چون بیگانه می‌بیند مرا؟ بیندم از دور و پنهان می‌کند یا چو ناپیدا نمی‌بیند مرا؟ نازنین من گر این دیر آشناست از چه رفت از خاطرش سوگند او؟ چشم اگر آن چشم و لب گر آن لب است پس چه شد آن اشک و آن لبخند او؟ این همان گیسوی مشک افشان اوست وای، پس آن بوی عشق انگیز کو؟ این بر و بازو اگر زآن دلبر است شور آن آغوش آتشخیز کو؟ این لب میگون اگر لب‌های اوست پس چرا مستی نمی‌ریزد از او؟ آرزوی بوسه گر دارد هنوز پس چرا آتش نمی‌خیزد از او؟ ای خدا این سردی و بیگانگی دلشکن تر از دلازاری نبود؟ این سکوت سرد و جانفرسای او بدتر از فریاد بیزاری نبود؟ گر نوازش رفته بود از چشم او یک نگاه سرد و سنگین هم نداشت؟ بر لبش گفتار شیرین گر نبود تلخی دشنام و نفرین هم نداشت؟ زاده ی رویای من بود اینکه رفت نازنین من چنین بدخو نبود اینکه خاموش از کنار من گذشت سایه ی او بود ، اما او نبود

بیت برگزیده از شعر پنجم :

این سکوت سرد و جانفرسای او

بدتر از فریاد بیزاری نبود؟

شعر ششم :

در دلم یادی از آن رُخسار زیبا مانده است پرتوی از او در این آیینه پیدا مانده است هیچ دانی چیست این سرخی که در چشم من است؟ آتشی کز کاروان اشک بر جا مانده است در نگاه گاهگاهت شعله ای دید از هَوس گر به چشم حسرتم برق تمنا مانده است سایه ای بر جویبار اشک غلتان من است آنچه در این باغ ، از آن سرو بالا مانده است از بهار بی نشان عشق من دارد نشان آن گل تنها که در دامان صحرا مانده است روزها در حسرت فردا به سر شد ای دریغ ! دیگر از عمرم همین امروز و فردا مانده است همچو سیلاب بهاران دور شیدایی گذشت وز گذشت او همین آشوب و غوغا مانده است گر ز رسوایی گریزی ، من خود این گویم که نیست دیگری جز من که در این شهر ، رسوا مانده است؟ جز دل خلوت گُزین من کجا آید بدست آنکه با صد همنشین، پیوسته تنها مانده است

بیت برگزیده از شعر ششم :

سایه ای بر جویبار اشک غلتان من است

آنچه در این باغ ، از آن سرو بالا مانده است

شعر هفتم :

من که از عشق تو آرام دل و جان خواستم از بلا آسایش و از درد ، درمان خواستم همچو شبنم حسرت نابودی خود می‌کشم بوسه‌ای گر از تو ای خورشید تابان خواستم گردبادم ، سرنوشت من همان آوارگی ست کی برای این سر شوریده سامان خواستم؟ آن نهال گلشن افروزم که در گلزار عشق ریخت بر من آتش از ابری که باران خواستم شعله ی برقی شد و در خرمن جانم گرفت قطره ی اشکی که از ابر بهاران خواستم ای خدا، چون صبح روشن از کجا تابیده است؟ آنکه من در خلوت شب‌های هجران خواستم حیف باشد گر شوی مهتاب هر ویرانه ای من تو را چون شمع پنهان در شبستان خواستم تا ز باغت هر نسیمی گل به دامن می‌برد من سر خود را چو نرگس در گریبان خواستم رنگ از خونابه ی دل شد چو گل پیراهنم تا تو را چون شبنم اشکی به دامان خواستم دیگر از آشفتگی ها می‌گریزم همچو موج من که در دریای دل پیوسته طوفان خواستم از دل هر صبحدم چون آفتاب آمد برون راز آن مهری که من در سینه پنهان خواستم

بیت برگزیده از شعر هفتم :

دیگر از آشفتگی ها می گریزم همچو موج

من که در دریای دل پیوسته طوفان خواستم

شعر هشتم :

باز عشق آمد و آتش به دل و جانم زد خنده بر سوز دل و دیده ی گریانم زد من که دامن ز غم عشق کشیدم همه عمر آتش این شعله ی سوزنده به دامانم زد پرتو چشم سیاه تو ، به اشکم افتاد برق این شعله ی سوزنده به دامانم زد اشک عشق آمد و گل های امیدم بشکفت خیمه این ابر بهاران به گلستانم زد غم عشق آمد و در خلوت دل جای گرفت پرچم شادی خود بر دل ویرانم زد همچو رگبار بهاری که به دریا ریزد عشق، خود را به دل غرقه به طوفانم زد از غم و درد تو ای عمر چه کم داشت دلم باز درد دگری آمد و بر جانم زد همچو خورشید که در آینه‌ ای جلوه کند برق رخسار تو بر دیده ی حیرانم زد

بیت برگزیده از شعر هشتم :

همچو خورشید که در آینه ای جلوه کند

برق رخسار تو بر دیده ی حیرانم زد

گزیده ی اشعار زیبا و روح نواز از عماد خراسانی ، شاعر معاصر