درود به تمام دوستان عزیز

تمام این داستان تصورات ذهن نویسنده است و پیشاپیش از هر گونه توهین به قومیت خاص عذر خواهی میکنم

از اتاقی که خواب بودم اومدم بیرون یکی از همون جوونا پشت کشتی بود باورم نمیشد اومدم بگم اینجا چه خبره یکی از اون جوون ها حرفمو قطع کرد: وقت برای حرف زدن زیاد داری پس گوش کن! حرفایی که میزنم همش نقل قوله: تو باید تاوان پس بدی ناخدا تو و امثال تو باید ادب بشن یاسر (ترسیده بودم. و کمی تعجب کمتر کسی اسم منو میدونه) ادامه داد: اینجا مثل روز قیامت میمونه تو پاک میشی تا به بهشت بری البته ممکنه تو مسیر این پاک شدن راهی جهنم بشی  گفتم: ینی چی؟این مزخرفات که میگی چیه؟ حرفمو باز قطع کرد: از توضیحات بیشتر معذورم برو با داروهایی که به خوردت دادیم بخواب و به کارای بدت فکر کن همشون زدن زیر خنده اومدم جواب بدم دیدم زبونم باز نمیشه عجیب بود شایدم راست میگفتن شاید روز قیامته شاید اینا فرشتگان عذاب منن اَه چی دارم میگم ولش کن اثر دارو ها از من قوی تر بود پس خوابم برد بعد چند ساعت با سروصدای شاگردم بیدار شدم نامفهوم بود اما داشت التماس میکرد من که کاری نکردمممم چرا میخواید منو بکشید ...  اومدم بیرون که ببینم چه خبره داشتن مینداختنش تو آب رفتم سمتش که نجاتش بدم تا داشتم می‌رسیدم اتفاقی که نباید افتاد! بله پرتش کردن تو آب صحنه ی غم انگیزی بود  غم انگیز تر وقتی بود که بدونی محمدعلی شنا بلد بود یعنی بعد چند ساعت شناهای فراوان قرار بود تلف بشه گفته بودم اسمش محمدعلی بود؟ به سرعت به لب کشتی رفتم صداهای گریه هاش میومد یک جسم بزرگی از روی آب دیده می‌شد بیشتر دیدن این صحنه برام عذاب آور بود مخم فقط دستور میداد که باید دعوا کنم اما با چه کسی با ۵ قاتل که حالا ۸ مقتول دارند کاری از دستم بر نمی‌آمد پس به ناچار به اتاق رفتم تا باز بخوابم اما مگه خوابم می‌برد چشم که رو هم میگذاشتم صورت محمدعلی جلوی چشمم بود به محض اینکه خوابیدم یک کودک رو درحال غرق شدن میدیدم تا اینکه باز تیزی همون چاقو رو حس کردم! ادامه دارد...

امیدوارم تا اینجای قصه لذت برده باشید

و خوشحال میشیم که نظرتونو با ما در میان بگذارید

اگر قسمت۱ را مشاهده نکردید پیشنهاد میشه اول اون رو مطالعه کنید

قسمت اول