سلام به تمام دوستان

پیشاپیش عذر میخوام اگر از داستان خوشتون نیومد

چشمم رو باز کردم چاقو همون چاقو بود با همون دسته ی چوبی و تراشه های نازک سرم رو بالا اوردم تا کسی که چاقو رو روی گردنم گذاشته مشاهده کنم. اما این بار برید... کمی از پوست گردنم را برید و خراشی کوچک مرا مهمان کرد! فوراً بلند شدم چه‌کار میکنی احمق؟ اصلا شما کی هستین چرا میخواین مارو بکشید صدایش صدای آن جوان ها نبود سرم را بالا اوردم و صورتش را مشاهده کردم یک ماسک مسخره ی حیوان روی صورتش بود. اوه خدای من! این دیگر چه کسی‌است این اتفاق ها یکم زیادی عجیب نیستند؟ صدایم از سرما و کمی از ترس می‌لرزید: با همان صدای لرزان گفتم تو چه کسی..؟ اجازه نداد حرفمو کامل کنم  با صدای آرام و وحشتناک که مانند خوکی زخمی بود گفت به جهنمی که برای خود ساختی خوش آمدی از اون فرار کن تا راهی بهشت بشی بعد یک لباس پاره و پوره که از گونی ساخته شده بود. گفتم اینو باید تنم؟ گفت وقت پرسیدند سوال احمقانه نیست لباس رو تن کن و پشت سرم بیا بوی نفت کشتی رو فرا گرفته بود کلا تخلیه شده بود و یک فرد با ماسک حیوانی منتظر خروج ما بود تا کشتی را آتیش بزنه! داد زدم چیکار میکنی  اصلا ما کجا داریم میریم این چند تا قاتل کجا رفتن حرفم را جواب ندادند  جلو تر رفتیم یک کشتی بزرگ همانند کشتی ها جنگی در کنار ما بود اون خوک منو هل داد تو کشتی کناری و من شاهد سوختن کشتی خود بودم جلو تر که رفتیم همه ماسک حیوان زده بودند این یعنی چی؟این مسخره بازی ها چیه؟ باز همان خوک من رو هل داد توی یک صف من نفر آخر بودم به افراد جلوتر که نگاه میکردم همه آن خراش کوچک روی گردن را داشتند همانطور که من داشتم دقیق دقیق دقیق همان! به شونه ی فرد جلوییم زدم برگشت. گفتم:سلام رفیق!من یاسرم.ناخدایی که دیگر ناخدا نیست!نام تو چیست: گفت:من معمولی ترین انسان روی زمین هستم،معمولیِ معمولی نامم رضا هست. گفتم:خوشبختم آقای معمولی!میدونی ما برای چی اینجاییم؟ گفت:به من گفتن تو برای تاوان کار هات اینجایی اینجا محل مشخص شدن بهشت و جهنم تو هست! گفتم:عجب!و به فکر فرو رفتم گفت:تو چیزی میدونی؟؟ تا اومدم جواب بدم یک صدای بلند مانند قرش شیر همه جا پخش شد: پس از آن یکی از همان افراد ماسک دار گفت: سلام اشغال های روح‌دار روی زمین! به بازی بهشت و جهنم خوش آمدید! اینجا همه ی شما مراحلی رو طی میکنید در صورتی که از همه ی مراحل عبور کنید! شما برنده خواهید شد! و چندین کشتی به شما هدیه داده خواهد شد! یکی از بین جمعیت داد زد: اما اگر بخواهیم برویم چی؟ شما نمی‌توانید مارو مجبور به این کار بکنید! گفت پس از اینکه شماره های خود رو دریافت کردید به دو صف تبدیل میشوید افرادی که میخواهند در بازی بمانند و کسانی که می‌خواهند بروند! صف جلو رفت و هر کس شماره ای گرفت نوبت به من رسید من نفر ۸۸ام بودم! فرد ماسک دار:به دو صف تبدیل شوید سمت راست:افرادی که میخواهند در بازی بمانند سمت چپ: افرادی که میخواهند بروند! تقریبا اکثر ما در سمت چپ ایستادیم  به جز ۱۲ ۱۳ نفر! انگار دیوانه بودند چرا باید در بازیی که نمیدونیم چیه! نفر شماره۱ اولین کسی بود که در صف سمت چپ بود لباس هایش را عوض کردند و وسایلش را تحویل دادند و از کشتی بیرونش کردند! همانطور که شاگرد من را کشتند هلش دادند در آب! سپس آن فرد ماسک دار فریاد زد: خوب گوش کنید تمام کسانی که در صف سمت راست ایستاده‌اند همچین سرنوشتی خواهند داشت حال همه ی ما نظرمان عوض شد باید برگردیم تا زنده بمانیم! همه ی همه برگشتند به صف سمت چپ پس از چند دقیقه بازی اول شروع شد قوانین بازی: همه افراد باید یک هم‌تیمی داشته باشند دو به دو باهم تیم میشویم و باید به اتاق ها برویم و هر اتاق را از عوامل خطرناک خالی کنیم و نزد خود نگه داریم! خب تعداد افراد فرد هست! یک فرد تنها می‌ماند او چی؟ همه با هم تیم شدند من هم با رضا تیم شدم!دوست جدیدم اما شماره ۳۳ تنها ماند سرنوشت او چیست؟ او هم مانند شماره ۱غرق در دریا شد! واقعا وحشتناک بود فهمیدیم هر کس ببازد سرنوشتش مرگ است! در هر اتاق نزدیک ۳۰دقیقه بودیم هر کدام چند چاقو در دست داشتیم که شکسته بودند و چند آت‌آشغال دیگر! زمان تموم شد  حال از هر اتاق یک فرد زنده بیرون می‌آید! وای مگه میشه؟ ما هم رو بکشیم هر دو عصبی و ناراحت بودیم و هم رو بغل کرده بودیم و گریه میکردم موقعیت برایم خوب بنظر رسید چاقوی در دست را ۸ بار در کلیه رضا فرو کردم و در آوردم رضا نصف جانش رفت و به زمین افتاد با پایش زیر پایم کشید و چند چاقو در پایم فرو کرد! فحش های رکیک و توهین هایی بود که فضا را در دست گرفته بود! روی زمین افتاده بودیم خزیدیم و به هم رسیدیم هر دو چاقو رو بالا آوردیم اما من خون کمتری ازم رفته بود سریعتر دستم رسید و گلویش را پاره کردم! چه وحشتناک!چقدر غم‌انگیز که مجبوری دوستت را بکشی! در که قفل شده بود باز شد و به بیرون رفتم: همه ی برندگان بودند: مرد ماسکدار:تبریک میگم شما در بازی اول پیروز شدید حالا ۷ تا بازی دیگر باقی مانده و شما اگر پیروز شوید مراحل رو تمام میکنید محو غم از مرگ و میر ها بودم تا که یک فرد روی شونه‌ام زد برگشتم! واوو چه کسی بود؟ باورم نمیشد... ادامه دارد....

درصورتی که قسمت های قبل رو مطالعه نکردید اول اونارو بخونید

قسمت اول

قسمت دوم

امیدوارم خوشتون اومده باشه

حتما اگه دوست داشتید حمایت کنید

نظرتونو راجب داستان بگید