در متون قبل، مراحل اولیه فتح خاورمیانه توسط مسلمانان را پوشش دادیم. این فتوحات در سال ۶۳۳ با لشکرکشی به بین‌النهرین علیه امپراتوری ساسانی توسط ژنرال خلافت راشدین، خالد بن ولید آغاز شد. پس از یک رشته پیروزی که او را به مرز امپراتوری روم شرقی رساند، خالد وارد سوریه شد و دوباره چندین نبرد سرنوشت‌ساز را پیروز شد که در نبرد یرموک به اوج رسید و بیشتر منطقه را تحت کنترل خلافت درآورد. در جنوب بین‌النهرین، امپراتوری ساسانی اقدام به ضدحمله کرد که منجر به نبرد القادسیه شد. پس از نبردی که روزها ادامه یافت، ارتش مسلمان تحت فرماندهی سعد بن ابی وقاص نیروهای ساسانی رستم را شکست داد. در میان کشتار و فاجعه در حال وقوع در قادسیه، فرمانده مرکز-راست پارسی - جالینوس - رهبری باقی‌مانده ارتش امپراتوری را بر عهده گرفت و سعی کرد هر نیرویی که می‌تواند را نجات دهد. او با تشکیل یک نیروی ضربتی کوچک و نخبه، به سمت سد عتیق یورش برد و یک واحد از نیروهای مسلمان را دور کرد قبل از اینکه یک محیط امنیتی تشکیل دهد و آن را حفظ کند. در حالی که سربازان پراکنده ساسانی از روی دیوار سد به طرف دیگر عقب‌نشینی می‌کردند، جالینوس با شجاعت بسیاری از حملات مسلمانان را دفع کرد و موفق شد بیشتر نیروهای باقی‌مانده را به سلامت برساند، اما این تعداد هنوز دردناک‌اندک بود. وقتی آخرین آنها به طرف دیگر کانال رسیدند، جالینوس دستور تخریب سد را داد و به سرعت شروع به عقب‌کشیدن نیروهایش به سمت بالادست به نجف کرد قبل از اینکه پیروزان کاملاً به او حمله کنند. با این حال، سعد بن ابی وقاص که مایل نبود به دشمن فرصت تنفس دهد، قعقاع و شرحبیل را برای تعقیب واحدهای پراکنده پارسی فرستاد، در حالی که فرمانده سواره‌نظام زهیر بن الحویه با ۳۰۰ سوار نخبه عرب به دنبال جالینوس فرستاده شد. زهیر و ۳۰۰ سوارش که از تخریب گذرگاه سد نترسیده بودند، اسب‌های خود را به سیلاب زدند و از آن عبور کردند قبل از اینکه ستون جالینوس را به سمت بالادست تعقیب کنند. جالینوس متوجه تعقیب شد و با سواره‌نظام خود در یک پل نزدیک توقف کرد، در حالی که پیاده‌نظام به عقب‌نشینی تا نجف ادامه دادند. پس از مدت کوتاهی، سواران زهیر به محافظان شجاع جالینوس برخوردند و به آن حمله کردند، به سرعت تشکیلات را شکستند و رهبر آن را مجبور به عقب‌نشینی دیگری کردند. جالینوس که مدام تحت تعقیب زهیر بود، تصمیم گرفت برگردد و در یک نبرد نهایی با دشمن روبرو شود، با این باور که بهترین راه برای توقف تعقیب، کشتن رهبر است. بنابراین، نیروهایش را متوقف کرد، برگشت و برای نبرد صف‌آرایی کرد قبل از اینکه شخصاً در مقابل نیروهایش سوار شده و زهیر را به دوئل دعوت کند. دو فرمانده خسته که بر اسب‌های خود به جلو می‌تاختند، برای حل قطعی موضوع با یکدیگر جنگیدند و یک بار دیگر، پس از نبرد سختی، این سمت مسلمان بود که پیروز شد. جالینوس کشته شد و سواره‌نظامش فرار کردند، اما بسیاری هنوز توسط سواران زهیر دستگیر و کشته شدند. تا غروب آفتاب، 300 نفر به نجف رسیدند، جایی که برای شب توقف کردند.

 

با هدف فتح عراق پررونق - که مسلمانان آن را «قلب جهان» می‌پنداشتند - سعد ۲۰ هزار نیروی خود را در قالب پنج سپاه سازماندهی کرد و زهره همچنان در موضع پیشقراول خود باقی ماند. دو هفته پس از قادسیه، باقی مانده سپاه به سرعت در نجف به او پیوستند و دستور عبور از فرات را دریافت کردند. تقویت‌کنندگان ساسانی به فرماندهی نخیرجان که در ابتدا مقصدشان نیروی اکنون شکست‌خورده رستم بود، به زودی پس از آن به منطقه رسیدند. با شنیدن خبر شکست، گروه تقویتی در شرق فرات توقف کرد و منتظر دستورهای جدید از تیسفون ماند که این دستورها در قالب فیروزان، فرمانده‌ای که توسط شاهنشاه یزدگرد مأمور شده بود تا پیشروی به ظاهر غیرقابل‌توقف مسلمانان را متوقف یا به تأخیر بیاندازد، صادر شد.  

 

وقتی فیروزان وضعیت را ارزیابی کرد، تصمیم گرفت که سپاه او متشکل از نیروهای تازه‌نفس و اخیراً شکست‌خورده تحت فرمانش برای عقب راندن اعراب کافی نخواهد بود. بنابراین، در عوض اقدامات دفاعی را در یک سری از مواضع و شهرهای قابل‌دفاع در مسیر پایتخت ایران آماده کرد تا شهر بزرگ زمان کافی برای استحکامات داشته باشد. به عنوان اولین حرکت خود، فیروزان به حاکم بُرس، بُسبُهرا، دستور داد تا شاخه فرات تحت کنترل خود را حفظ کند و به او تعدادی نیرو برای کمک به این مأموریت داد، در حالی که این فرمانده و سپاه اصلی‌اش شروع به تجمع در نزدیکی بابل کردند.  

 

زمانی که پیشقراول زهره به نزدیکی بُرس رسید، حاکم شهر برای مقابله با او سواره خارج شد. در یک نبرد کوتاه، نیروی نگهدارنده ساسانیان متفرق شد و بُسبُهرا به شدت زخمی شد. او در حین فرار، بر اثر جراحاتش درگذشت. پس از این شکست، رهبر محلی جدید با خلافت صلح کرد و موافقت کرد که اطلاعات و کمک‌های لجستیکی ارائه دهد. زهره از این متحدان جدید دریافت که سپاه اصلی ساسانی که در برابر او قرار داشت، واقعاً در آن سوی فرات در بابل مستقر است، همراه با چندین اشرافزاده بلندپایه. زهره سپس این اطلاعات حیاتی را به سعد در نجف منتقل کرد و منتظر ماند تا چهار سپاهی که در پشت سر او بودند، به او ملحق شوند.  

 

وقتی این اتفاق افتاد، مسلمانان با قدرت به سوی بابل پیشروی کردند و در نقطه‌ای از دسامبر ۶۳۶ میلادی، فیروزان را در کنار رودخانه ملاقات کردند و سپاه او را در یک نبرد کوتاه اما سخت درهم شکستند. یکی از فرماندهان شکست‌خورده، هرمزان، به همراه نیروهایش به سمت جنوب به قلمرو خود در اهواز گریخت، در حالی که فیروزان و باقی مانده نیروها به‌صورت منظم به سمت شمال عقب‌نشینی کردند و در طول راه پادگان‌هایی در سورا و دیرکاب برجای گذاشتند. زهره بار دیگر به تعقیب سریع پرداخت و با وجود مقاومت شدید سپاهیان دفاعی ساسانی در مسیرش، موفق شد آن‌ها را در سورا، دیرکاب و کوسا در مسیر بی‌امان خود به سوی تیسفون شکست دهد.  

 

تا اوایل ژانویه ۶۳۷ میلادی، رهبر مسلمانان به ولاشاباد - تنها یکی از شهرهای تشکیل‌دهنده تیسفون بزرگتر - نزدیک شد، جایی که دوباره بخش عمده سپاه به او ملحق شد. برای اعراب بیابان‌نشین که بزرگترین مناطق شهریشان تنها کسری از این اندازه بود، پایتخت ایران چیزی بود که اکثر آن‌ها هرگز در زندگی خود نظیرش را ندیده بودند. تیسفون در واقع بیش از یک شهر منفرد بود و در طول قرن‌ها به حدود هفت مرکز جمعیتی باشکوه گسترش یافته بود که در کنار هم یک کلان‌شهر واقعی را تشکیل می‌دادند. به دلیل ماهیت منحصر به فردش، قلب سرزمین ایران در زبان عربی «مَدايِن» یا «شهرها» نامیده می‌شد. در ساحل غربی دجله سلوکیه، ولاشاباد و وه‌اردشیر قرار داشتند، در حالی که خود تیسفون و تعدادی از مراکز پیرامونی در شرق بودند. شاید باشکوه‌ترین منظره برای اعراب نزدیک‌شونده در سال ۶۳۷ میلادی، طاق خسرو به ارتفاع ۴۰ متر بود، یک شگفتی معماری که در آن زمان در جهان بی‌نظیر بود.  

 

اگرچه فیروزان نتوانسته بود پیشروی مسلمانان را متوقف کند، اما اقدامات تأخیری او جواب داده بود و اکنون تمام بخش غربی پایتخت شاهنشاهی یزدگرد با یک خندق عمیق مستحکم شده بود و مواضع نظامی در فواصل منظمی قرار داشتند. شاه ساسانی و مشاورانش همچنین تعدادی منجنیق و سنگ انداز در محدوده وه‌اردشیر جمع کرده بودند که به عنوان نزدیک‌ترین شهر فرعی به خود تیسفون، کانون تلاش‌های دفاعی آن‌ها بود. زهره اندکی پس از ورودش دستور حمله به مداین را صادر کرد، اما توپخانه یزدگرد شروع به پرتاب پیکان‌ها و سنگ‌های عظیم از وه‌اردشیر به صفوف مسلمانان کرد که تلفات شدیدی به بار آورد و نیروهای زهره را مجبور به عقب‌نشینی به خارج از محدوده کرد.  

 

از آنجا که او قادر به پاسخ مشابه نبود، گروه‌های تجسسی را برای شناسایی و یافتن راهی به داخل فرستاد، اما در همه جا به خندق دفاعی ایرانیان برخورد کردند و نتوانستند از آن عبور کنند. سعد در این مرحله رسید و فرماندهی را به عهده گرفت و به سرعت تصمیم گرفت که هیچ فایده‌ای ندارد که جنگجویانش را در حملات بی‌پروایانه به چنین استحکامات قدرتمندی تلف کند. بنابراین، در عوض محاصره‌ای را در اطراف تمام مداین غربی دجله برقرار کرد و نیروهایش را برای یک محاصره طولانی‌مدت مستقر ساخت.  

 

با این حال، سعد قانع نبود که فقط بنشیند و منتظر پیروزی بماند، بلکه تمام اقداماتی که فکر می‌کرد ممکن است برای تسلیم سریع‌تر کافران مؤثر باشد را انجام داد، عمدتاً با قطع کردن منابع غذایی پایگاه غربی. برای این کار، او به زیردستانش دستور داد تا به مناطق پیرامونی یورش ببرند، گاوها و گوسفندان را برای استفاده مسلمانان تصاحب کنند و در عین حال با جلوگیری از رسیدن تدارکات به وه‌اردشیر، منابع دشمن را تحلیل ببرند. در جریان این عملیات، سواره‌نظام عرب هزاران کشاورز را به عنوان اسیر جنگی گرفت که با وساطت یک رهبر منطقه‌ای که تسلیم شده بود، پس از موافقت با پرداخت مالیات جزیه آزاد شدند. علاوه بر این، امنیت جان و اموال آن‌ها تضمین شد، اقدامی که مهاجمان مسلمان را در میان مردم محلی از محبوبیت قابل‌توجهی برخوردار کرد.  

 

در طول محاصره چندماهه، جنگجویان سعد همچنین به طور مداوم توسط ماشین‌های جنگی پیچیده ساسانی که فرماندهان یزدگرد جمع‌آوری کرده بودند، مورد آزار قرار می‌گرفتند، اگرچه تلفات ناشی از آن‌ها نسبتاً کم بود. متأسفانه برای ایرانیان، برخی از مهندسان آن‌ها در طول محاصره تغییر موضع دادند و حداقل ۲۰ دستگاه توپخانه جدید را در اختیار اربابان جدیدشان قرار دادند. وقتی این دستگاه‌ها بعداً شروع به پرتاب موشک‌های خود به درون تیسفون کردند، تراکم بالای سربازان و غیرنظامیان ساسانی در داخل، منجر به ویرانی‌های وحشتناکی شد. این واقعیت که مسلمانان حتی به چنین سلاح‌هایی دست یافته بودند - که تا آن زمان منحصراً در دست ایرانیان بود - نیز تأثیر بدی بر روحیه گذاشت.  

 

تا اواسط مارس ۶۳۷ میلادی، وضعیت مداین غربی غیرقابل تحمل شده بود. غیرنظامیان ایرانی صدها نفر بر اثر گرسنگی جان می‌دادند، در حالی که بسیاری دیگر برای زنده ماندن به خوردن گربه‌ها و سگ‌های ولگرد روی آورده بودند. در چنین شرایطی، سربازان ساسانی که در خندق مستقر نبودند، در یک نیروی ضربتی واحد متمرکز شدند و در یک حمله ناامیدانه از خطوط دفاعی خود خارج شدند. مسلمانان برای مقابله با آن‌ها در یک نبرد منظم صف‌آرایی کردند و نبردی سخت آغاز شد. سپاه زهره در قلب درگیری بود و خود او نیز با یک تیر زخمی شد. با وجود جراحت، رئیر شجاع بنی تمیم یک ضدحمله را رهبری کرد و شخصاً فرمانده نیروی ضربتی ایرانی را کشت، پس از آن مدافعان به پشت خندق خود عقب‌نشینی کردند.  

 

پس از نبرد وحشیانه برای دفع حمله ایرانیان، چند ساعت سکوت مرموزی حاکم شد که در طول آن یک افسر ساسانی به سوی مسلمانان آمد و پیشنهادی داد: هر طرف جنگ هر قلمرویی را که در سمت خود از دجله تصرف کرده بود، نگه می‌دارد. با این حال، این شرایط با این پاسخ رد شد: «هرگز بین ما صلحی برقرار نخواهد شد مگر اینکه عسل را از لیموهای کوسا بیرون بکشیم.» وقتی این پیشنهادهای صلح رد شد، نیروهای ایرانی در وه‌اردشیر به آرامی از مواضع خود خارج شدند و به آن سوی دجله عقب‌نشینی کردند. اکنون تیسفون غربی تحت کنترل مسلمانان بود.  

 

یزدگرد سوم همچنین خانواده، ملازمان و خزانه خود را به پیش به حلوان فرستاد، جایی که امپراتور قصد داشت در صورت سقوط پایتخت بزرگ، دربار خود را به آنجا منتقل کند. اگرچه طوری رفتار می‌کرد که گویی شکست اجتناب‌ناپذیر است، اما یزدگرد از مقر خود در کاخ سفید، برادر رستم خُرَّزاد و میهران را مأمور دفاع از شهر شرقی کرد. این فرماندهان به سرعت نیروهای باقی‌مانده خود را در ساحل شرقی مستقر کردند و منتظر حرکت بعدی محاصره‌کنندگان ماندند.  

 

همان شب، در کنار رودخانه وه‌اردشیر تازه تصرف‌شده، سعد از آن سوی دجله به طاق باشکوه خسرو خیره شد و در مورد حرکت بعدی خود تأمل کرد، مشتاق که آن را برای اسلام فتح کند. در حالی که این همرزم سابق محمد برای خود استراتژی می‌چید، یک ایرانی به او نزدیک شد و پرسید: «در انتظار چه هستی؟» و سپس این هشدار هولناک را داد که: «بیش از دو روز دیگر نمی‌گذرد که یزدگرد با همه چیز در تیسفون از آنجا خارج خواهد شد!» اکنون زمان عامل تعیین‌کننده بود.  

 

یکی دیگر از افراد محلی همدرد، که احتمالاً به دلیل مالیات‌های سنگین ساسانیان دلسرد شده بود یا شاید حتی تازه به اسلام گرویده بود، سعد را به یک معبر شناخته‌شده در رودخانه برد، جایی که سعد به دلیل جریان تند و آب عمیق آن را نامناسب دانست. به جای اینکه در همان لحظه تصمیم عجولانه‌ای بگیرد، ترجیح داد شب را به این مسئله فکر کند و صبح تصمیم بگیرد.  

 

در طول شب، سعد رویای عجیبی دید که در آن آب‌های دجله را مشاهده کرد، فقط با این تفاوت که به طرز باورنکردنی سریع جریان داشتند و به طور غیرواقع‌بینانه‌ای عمیق بودند. با این حال، سواره‌نظام عرب او ظاهر شد و به درون این جریان به ظاهر غیرقابل‌عبور شیرجه زد و نسبتاً به راحتی به آن سوی رود رسید. صبح روز بعد، سعد جلسه‌ای با فرماندهان ارشد خود تشکیل داد و اعلام کرد که سواره‌نظام از رودخانه عبور خواهد کرد و پرسید که آیا داوطلبی برای رهبری این حمله خطرناک وجود دارد یا خیر. اولین کسی که پیش قدم شد، عاصم بن عمر، همرزم قبیله‌ای قعقاع و یک فرمانده نظامی جسور بود که ۷۰۰ تن از بی‌پرواترین و شجاع‌ترین جنگجویان مسلمان نیز از او پیروی کردند. پس از انجام تمام مقدمات لازم تا نیمه‌های صبح، عاصم به درون آب پرید و شروع به عبور کرد.

 

خُرَّزاد در پاسخ، دستور داد سربازان ایرانیاش به رودخانه بروند و با آنها روبرو شوند، اما پس از مقاومتی سرسختانه، سواره‌نظام ساسانی که واکنش نشان داده بودند، هنگامی که یکی از هم‌شهری‌هایشان از شهر آمد و فریاد زد: «چرا خودتان را می‌کُشید؟ کسی در تیسفون باقی نمانده تا از آن دفاع کند!»، به عقب رانده شدند. او حداقل تا حدی درست می‌گفت.  

 

وقتی خبر عبور مسلمانان از دجله به یزدگرد رسید، امپراتور پایتخت خود را به مقصد حلوان ترک کرد و بخش بزرگی از دربار را با خود برد. پس از تضعیف مقاومت، بیشتر سپاهیانی که از شهر دفاع می‌کردند نیز همین کار را کردند، به جز یک هنگ ساسانی که در کاخ سفید مستقر شده بود.  

 

در دجله، سعد از فرصتی که پیشروی نیزه‌وار عاصم برایش ایجاد کرده بود استفاده کرد و شروع به انتقال بقیه جنگجویانش به سوی سرپل کرد، البته نه بدون خطر غرق شدن در آب‌های خروشان. یک مرد از اسبش افتاد و به درون جریان آب افتاد، اما قعقاعِ قدرتمند در لحظه‌ی مناسب دستش را دراز کرد و او را بالا کشید. با وجود خطرات بیشمار این گذر، در مدت نسبتاً کوتاهی، تمامی سپاه اسلام در ساحل شرقی رود دجله مستقر شدند. 

 

به محض اینکه سعد خودش پیاده شد، به عاصم و قعقاع دستور داد به سمت مرکز تیسفون حرکت کنند. در این مسیر، با مقاومت نمادینی روبرو شدند که به سرعت سرکوب شد. مسلمانان آخرین مقاومت را در کاخ سفید یافتند، اما ترجیح دادند با فرستادن یکی دیگر از یاران محمد — سلمان فارسی — با آن برخورد کنند. سلمان که اصالتاً ایرانی بود، پس از ملاقات با پیامبر در عربستان به اسلام گرویده بود، و حالا اصالتش به یک مزیت حیاتی تبدیل شده بود. او هنگام ملاقات با مدافعان گفت: «من در واقع یکی از شما هستم؛ با شما احساس همدردی می‌کنم» و سه گزینه همیشگی را مطرح کرد: جزیه، اسلام آوردن، یا مرگ. پس از مذاکره‌ای کوتاه، سربازان بی‌امید کاخ، مالیات اسلامی را پذیرفتند و تسلیم شدند.  

 

تیسفون — گوهر امپراتوری ابرقدرت ساسانی برای بیش از چهار قرن — حالا در دست اعراب بود، مردمی که تنها چند سال پیش به‌سختی به حساب می‌آمدند. ستون‌های جداگانه‌ای از سواران عرب تحت فرمان زهره و قعقاع تقریباً بلافاصله از شهر تصرف‌شده به بیرون تاختند و در جهات مختلف به تعقیب دشمن پرداختند. غنائم فراوان بود — برای مثال، ۱۱ دست زره و شمشیر بی‌همتا که متعلق به هراکلیوس امپراتوری بیزانس، خاقان ترک و دیگر رهبران جهان بود. گنجینه‌های دیگر حالا در دستان سعد شامل طلا، جواهرات و نشان‌های سلطنتی می‌شد. با سقوط پایتخت ساسانیان، ثروت بی‌حدومرز امپراتوری و همچنین اولین موج گسترده‌ی گرویدن ایرانیان به اسلام نیز به دست آمد. سلمان فارسی به‌ویژه در این تغییر دینی نقش داشت و برای هموطنانش از ارزش‌ها و باورهای این دین جدید می‌گفت.  

 

اگرچه تیسفون و تمامی «سواد» از دست خاندان ساسان خارج شده بود، مقاومت ایرانیان در برابر فتح توسط مسلمانان در سرزمین‌های اصلی قدیمی آن‌سوی زاگرس همچنان ادامه داشت.