زندگینامه سلطان سلیم عثمانی:
https://www.tarafdari.com/node/2686922
دیوان سلطان سلیم عثمانی:
https://www.tarafdari.com/node/2686927
---
روزی سلطان سلیم در تالار کاخ نشسته بود و دفترهای خیام را ورق میزد. او در اندیشه اسرار جهان بود که همسرش، حفصه خاتون، آرام وارد شد و نگاهی کنجکاو به او انداخت.
حفصه خاتون گفت:
«ای پادشاه، میشنوم که از خیام و رباعیات او بسیار میخوانی. او میگوید زمان کوتاه است، زندگی گذراست، و خوشی را باید جست. اما آیا تو، با همه تاج و تخت و قدرت، میتوانی او را درک کنی؟»
سلطان سلیم لبخندی زد و پاسخ داد:
«همسرم، خیام از آن رو جذاب است که بیپرده حقیقت را میگوید. او به ما یادآوری میکند که زندگی کوتاه است و دنیا بازیچهای بیش نیست. اما این بدان معنا نیست که باید از مسئولیتهایمان فرار کنیم.»
حفصه خاتون کمی تأمل کرد و گفت:
«پس تو، ای سلطان، چگونه بین حکمرانی و لذتهای زندگی تعادل برقرار میکنی؟ آیا میتوان تاج و تخت را با اندیشههای خیام آشتی داد؟»
سلطان سلیم دفتر را بست و با نگاه عمیق گفت:
«دقیقاً همین است که من میآموزم. قدرت و حکمرانی بدون آگاهی از زودگذری زندگی، تهی است. و خوشی، بدون فهم حقیقت، پوچ است. خیام به ما یاد میدهد که حتی شاهان هم از گذر زمان مصون نیستند؛ پس بهتر است که هر لحظه را با حکمت و شادی بگذرانیم.»
حفصه خاتون لبخندی زد و آرام گفت:
«آری، ای شوهر من. شاید این باشد راز شیرینی زندگی: هم تاج و تخت، هم لبخند دل، و هم نگاه به حقیقت زمان.»
سلطان سلیم سر تکان داد و از آن روز، نه تنها حکمرانی، بلکه هر لحظه زندگی را با حکمت خیام و اندیشه همسرش حفصه خاتون، به گونهای نو میدید.
---
غزل سلیمی در ستایش اندیشه خیامی
دوش با یادِ مِی و زمزمهی خیّامم
فارغ از غلغلهیِ لشکریان و نامم
تاج بر سر دارم و در دل، غمی از رفتنِ عمر
بندهیِ حکمِ قضا، گرچه شهِ ایّامم
او چنین گفت که این کهنه رباط، از پیِ چیست؟
من در این قصرِ بلند، آگه از این فرجامم
ملکِ عالم به دمی، ارزشِ یک جام نداشت
فاش گشت این سخن از گردشِ صبح و شامم
حفصه میپرسد از این تخت و مرادِ دلِ ما
عشقِ حق است در این دایره، تنها کامم
«سلیمیا» مگذر از حکمتِ آن پیرِ نیشابور
که من از درسِ وی آموختهام، آرامم
« سلطان یاووز سلیم »