زندگینامه نورالدین بلغار (مخترع ماشین زمان در ۱٠٠٠ سال پیش): 

https://www.tarafdari.com/node/2696818

 

گر مرا عمر بماند، به نبید آیم باز

جز برِ رندان، جایی نکنم راه دراز

 

خرم آن روز که با گریه سویِ کده شوم

بپاشم آبِ مژه بر درِ آن جایِ نیاز

 

اندر این خلق نه دانش، نه وفا می‌بینم

بایدَم بُرد گهر پیشِ یکی گوهرساز

 

یار اگر رفت و ندانست سرِ صحبتِ ما

من نجویم دگر ار یار شود جمله گداز

 

گردشِ چرخِ کبود ار بشود راست به من

باز گیرم صنمم را به یکی دیگر ساز

 

آرزویِ دلِ من عافیت است، ار بگذارد

چشمِ آن جادویِ فتان و سرِ زلفِ دراز

 

رازِ پنهانِ مرا بر سرِ بازار زدند

با دف و چنگ و نی و نای، به بانگِ آواز

 

هر زمان نالم از این چرخ که هر لحظه مرا

خسته دارد دلِ ریش و فکند در تک و تاز

 

اندر این بادیه تنها نه منم مانده به راه

خلقِ بسیار در این لُجّه شدند غرقه‌گداز

 

نیست «نورالدین» تنها شده اندر غمِ عشق

پیش از او بوده در این راه، بسی شیب و فراز

 

« نورالدین بلغار »