زندگینامه سلطان سلیم عثمانی: 

 

https://www.tarafdari.com/node/2686922

 

دیوان سلطان سلیم عثمانی: 

 

https://www.tarafdari.com/node/2686927

 

---

روزی سلطان سلیم عثمانی در خرگاهش نشست و به نقشه‌های قلمروش می‌نگریست. باد ملایمی از شرق می‌وزید و با خود بوی خاک باران‌خورده و عطر گل‌های وحشی را می‌آورد. لشکریانش گرد آمدند و آماده فرمان بودند. سلطان که همواره در دلش آمیخته‌ای از خرد و عرفان بود، بر مرکب خود نشست و به آنان گفت:

 

«بر ایران آرام قدم گزارید، که ایران سرزمین بزرگان است. اینجا نه فقط خاکی است که با شمشیر باید فتح شود، بلکه دل‌ها و خردمندان را باید با احترام و ادب دریابید. بدانید، هر کوه و دره، هر رود و دشت، قصه‌ای دارد که سالیان دراز بر سر زبان مردم می‌چرخد؛ و هر قصه، دانشی نهان در دل دارد.»

 

لشکریان، با تعجب و احترام، به سلطان نگاه کردند. یکی از فرماندهان پرسید: «ای پادشاه، چگونه می‌توانیم در نبرد، آرام قدم برداریم؟»

 

سلطان لبخندی زد و پاسخ داد: «آرام قدم برداشتن یعنی با چشم و دل نگاه کردن، نه فقط با شمشیر. احترام گذاشتن به مردمانی که از حکمت و دانش پرند، بزرگ‌ترین فتح است. اگر ایران را با این نیت فتح کنید، نه تنها قلمرو، که دل‌ها را نیز فتح کرده‌اید.»

 

و این چنین، لشکریان با قلبی آکنده از احترام و اندیشه، روانه ایران شدند؛ نه تنها برای جنگ، بلکه برای آموختن از سرزمین خردمندان و بزرگانی که تاریخ و خاکشان را مملو از حکمت ساخته بود. و هر جا که قدم می‌گذاشتند، مردم داستان آرامش و خردمندی سلطان و لشکریانش را به یاد می‌آوردند.

---

غزلِ فتحِ دل

 

مرکب بران به نرمی، ای شهسوارِ دوران

بر خاکِ پاکِ شیراز، بر سرمه-چشمِ ایران

 

اینجا نه جای تندی‌ست، اینجا مقامِ عشق است

لشکر بگو که شوید، شمشیر را به باران

 

هر ذره خاکِ اینجا، رازی نهفته دارد

در سینه دارد این مهد، گنجی ز هوشیاران

 

فتحِ زمین چه باشد؟ کارِ شکوهِ خاک است

فتحِ دل است کارِ خورشیدِ حق‌گزاران

 

در دست اگر که تیغ است، در سر هوایِ مهر است

ما آمدیم اینجا، در جرگه‌یِ مریدان

 

سلطان اگر سلیم است، تسلیمِ حکمتِ اوست

در پیشگاهِ دانش، در بزمِ سرفرازان

 

« سلطان یاووز سلیم »