زندگینامه سلطان سلیم عثمانی:
https://www.tarafdari.com/node/2686922
دیوان سلطان سلیم عثمانی:
https://www.tarafdari.com/node/2686927
---
در روزگاری دور، در دربار سلطان سلیم عثمانی، روزی درخت سیب باشکوهی در میان باغ سلطنتی کاشته شد. این درخت به عنوان نماد قدرت و شکوه پادشاهی برگزیده شد. اما سیبهای آن در ابتدای فصل، طعمی تلخ و غیرمطبوع داشتند که هیچکس نمیتوانست طعم آن را تحمل کند.
یک روز، در میان ضیافتی بزرگ در دربار، یکی از درباریان با لبخندی تلخ به سلطان گفت:
«ای سلطان بزرگ، درختی که خود فرمان دادهای تا در باغ بکارد، میوهای تلخ میدهد، نه به دست آوردن، که خود باغ نیز از دیدن آن شرمگین است.»
سلطان سلیم به آرامی پاسخ داد:
«تلخی این سیب، به یادگار راهی است که در پیش داریم. هر چه تلختر باشد، آگاهتر میشویم. زیرا گاهی حقیقت در طعمی تلخ نهفته است که انسانها از آن فرار میکنند.»
اما در همان هنگام، جوانی از دُرّیان دربار که در دل، شور و شوقی پر شور داشت، برخاست و گفت:
«سلطان، مگر به راستی میشود که سیب تلخ را به میوهای شیرین تبدیل کرد؟»
سلطان با نگاه عمیقی به او گفت:
«آری، اما تنها کسانی که قلبشان را در برابر عشق میگشایند، میتوانند این کار را بکنند. عشق به خداوند، عشق به مردم، عشق به حقیقت، اینها میوههاییاند که حتی تلخی را نیز به شیرینی تبدیل میکنند.»
آنگاه سلطان دستور داد تا سیبهای تلخ از درخت چیده شوند و در سفره ضیافت گذاشته شوند. در ابتدا، همه از بوی تلخ آن ترسیدند، اما یکی از صوفیان در گوشهای از دربار با نگاهی دل آرام و لبخندی حکیمانه گفت:
«تلخیِ این سیب، همانطور که از ظاهرش پیداست، برای دلهایی که به عشق باور دارند، شیرین خواهد بود.»
پس از آن، همه یکبهیک سیبها را چشیدند و عجب که طعم آنها تغییر کرده بود. طعم تلخ به شدت کم شده بود و در دلها حسی از نور و صفا نشست. سلطان سلیم لبخندی زد و گفت:
«آری، هنجارهای جهان تغییر میکنند. گاهی با شکستن، حقیقتهای جدیدی میسازیم. انسانها میخواهند از هنجارهای قومی و دینی خود فراتر روند، تا دلها را درآورند، اما این تغییرات، تنها از راه عشق به حقیقت و انسانیت به ثمر میرسد. در اینجا، آنچه تغییر کرده، نه سیب، که درک ما از دنیا و یکدیگر است.»
و از آن پس، درخت سیب در باغ سلطنتی همچنان میوه میداد، اما هر بار که یکی از آنها چیده میشد، طعم آن نه تنها شیرین، بلکه نیکوترین پیامی از عشق و انسانیت در دل مینشاند.
---
غزل کیمیای عشق
در باغِ شهامت، شجری تلخ برآمد
کوز طعمِ کجش، ناله ز هر رهگذر آمد
گفتند که این میوه سزاوارِ شهان نیست
کین تلخیِ بی حد، به نظر شورهگر آمد
خندید شهِ آگه و گفتا که در این رمز
صد حکمتِ پنهان به دلِ خونجگر آمد
تلخیِ حقیقت، مِحکِ دیدهی بیناست
آن را که بصیرت نبود، بیبصر آمد
عشق است که در مس کند اکسیرِ محبت
صد تلخ از این کیمیا، شیرینشکر آمد
بشکن صنمِ هنجار، کز این پردهدریدن
نورِ ازلی بر دلِ هر بیخبر آمد
در مذهبِ ما، غیرِ نکویی هنری نیست
هر کس که بدین راه نرفت، او هدر آمد
هرچند که تلخ است جهان در نظرِ خلق
بر کامِ «سلیمی»، همه شهد و گهر آمد
« سلطان یاووز سلیم »