زندگینامه سلطان سلیم عثمانی:
https://www.tarafdari.com/node/2686922
دیوان سلطان سلیم عثمانی:
https://www.tarafdari.com/node/2686927
---
در روزگاری دور، در دوران سلطنت سلطان سلیم اول عثمانی، در کاخ بزرگش در قسطنطنیه، جشن بزرگی به مناسبت فصل برداشت انگور برگزار شد. در میان تمامی جشنها و ضیافتها، سلطان سلیم که شخصیتی عارف و اهل حکمت بود، با نگاه عمیق و دلآرام خود به گوشهای از باغ رفت تا لحظهای در سکوت با خود باشد.
در آن لحظه، یکی از درباریان نزد او آمد و پرسید:
«یا سلطان، چرا در این جشن پرشکوه که همه در حال شادی و سرور هستند، به کنار درختان انگور پناه بردهای؟»
سلطان سلیم با لبخندی نرم پاسخ داد:
«ای مرد حکمت، انگور برای من مانند زندگی است. وقتی انگور به درخت میرسد، از درخت جدا نمیشود مگر با ضربهای ملایم و توجه به زمان مناسب. درخت انگور برای رسیدن به بهترین میوهاش، صبر و شکیبایی میطلبد. همینطور در زندگی، هیچچیز به دست نمیآید مگر از گذر زمان و صبر. میوه انگور در ابتدا تلخ است، اما در گذر زمان، با توجه و مراقبت، شیرین میشود. زندگی هم چنین است؛ ابتدا دشوار و تلخ، اما با پشتکار و صدق، به شیرینی و خوشبویی میرسد.»
درباریان، که همگی انسانهایی پرتجربه بودند، با دقت به سخنان سلطان گوش فرا دادند. یکی از آنها پرسید:
«سلطان، پس این تلخیها و سختیها که در زندگی با آنها روبهرو میشویم، چرا باید تجربه کنیم؟»
سلطان سلیم نگاهی آرام به انگورها انداخت و ادامه داد:
«همانطور که انگور برای رسیدن به شیرینی خود نیاز به نور آفتاب و باران دارد، زندگی ما نیز برای رسیدن به کمال و خوشبختی به تجربههای تلخ نیاز دارد. بدون آنها نمیتوانیم عمق زندگی را درک کنیم. اگر هیچ مشکلی در راه نباشد، نمیتوانیم شادی حقیقی را احساس کنیم. همانطور که هر دانه انگور در دل خود بخشی از خاطرات باران و آفتاب را دارد، انسان نیز باید از دردها و خوشیها بگذرد تا به حکمت درونیاش دست یابد.»
درباریان که به سخنان سلطان تأمل کرده بودند، یک به یک به دقت از درخت انگور میچیدند و آن را به دقت میگذاشتند در دل خود. از آن پس، در هر زمانی که به انگوری مینگریستند، یاد سخنان سلطان سلیم میافتادند و میدانستند که زندگی خود نیز چون انگور است: ابتدا تلخ، اما با گذر زمان و صبر، به شیرینی و حقیقت میرسد.
---
غزل حکمت و انگور
خامیِ هر میوه را صبـر است درمان، غافل آ
پختگی در بسترِ صد داغ پنهان است، هان!
جرعهای از تلخیِ اول نـه از بهـرِ بلاست
کاین مـرارت، پردهبردارِ رخِ شیرینزبان
تا نگـردد دانهی انگـور مصلوبِ پسـر
کِی چکد زآن خونِ لعلفام و شرابِ ارغوان؟
زیرِ تـابِ آفتـاب و سیـلیِ سـردِ خـریف
مردِ ره گـردد مُصفّا، چون طلایِ بیـکران
رنجِ دوران را به جان بر، چون که در دیوانِ عشق
سختیِ راه است آغـازِ ظفـر در دو جهان
خسـروان را حـکمتِ انـگور میباید چشید:
«تا نبـاشی سـخت، نایی در شـمارِ عارفان»
حکـمِ تقـدیر است صـبری، ای دلِ شوریده حال
کـاین سخن از گـوهـرِ طبعِ سـلیـم آمد بیان
« سلطان یاووز سلیم »