زندگینامه سلطان سلیم عثمانی:
https://www.tarafdari.com/node/2686922
دیوان سلطان سلیم عثمانی:
https://www.tarafdari.com/node/2686927
---
در یک روز تابستانی گرم، سلطان سلیم عثمانی، در قصر خود در استانبول نشسته بود و با درباریانش درباره مسائل مختلف بحث میکرد. روزی یکی از درباریان که شخصی اهل علم و فلسفه بود، از سلطان سلیم سوالی پرسید:
«ای پادشاه بزرگوار، در میان تمامی افکار و اندیشههایی که در تاریخ بشر بر جای مانده است، چگونه میتوان دانست که راه درست کدام است؟ چه چیزی حقیقت را نمایان میسازد؟»
سلطان سلیم به فکر فرو رفت و با دقت به سخنان درباریان گوش داد. سپس با لحن آرامی گفت: «برای پاسخ به این سوال، اجازه بدهید حکایتی برایتان نقل کنم، حکایتی که شاید درک حقیقت را برایتان روشنتر کند.»
سپس سلطان سلیم شروع به حکایت کردن کرد:
«روزی روزگاری، در یکی از گوشههای دورافتادهٔ جهان، مردی در جستجوی حقیقت به کوهستانی بلند سفر کرد. این مرد در دل خود پرسشهایی بزرگ داشت و از زندگیاش راضی نبود. با خود میگفت: "در این دنیای وسیع، چگونه میتوان به حقیقت رسید؟ و حقیقت چیست؟"
در دل کوهستان، او به عارفی قدیمی برخورد. عارف با چهرهای آرام و لبخندی ملایم گفت: "چه میجویی ای جوان؟" مرد جواب داد: "میخواهم حقیقت را بیابم، آنچیزی که در عمق دل و ذهنم آرامش بیاورد."
عارف چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت: "ببین، حقیقت همچون آینهای است. اگر دل تو از کینهها، طمعها، و خواستههای بیجا پر باشد، نمیتوانی در آن آینه حقیقت را ببینی. دل تو باید صاف و پاک باشد، مانند آینهای که در آن، همه چیز بدون هیچگونه رنگ یا تلاشی برای تأویل، تنها خودش را نشان دهد."
مرد با تعجب پرسید: "پس من باید از کجا شروع کنم؟"
عارف لبخندی زد و گفت: "باید خود را از آنچه که نمیتوانی کنترل کنی، رها کنی. به دنیا و تعلقاتش نچسب، چرا که حقیقت نه در مال و مقام است، نه در شکوه و عظمت. حقیقت در درون توست، در قلبی که از خود عبور کرده و تنها خدا را در آن باز میبیند."
سلطان سلیم لحظهای سکوت کرد و ادامه داد: «پس میبینی، حقیقت نه در جستجوهای بیپایان دنیوی است، بلکه در درون خود انسان است، در بازشناسی و درک عمیق از خود و دنیا. همانطور که حضرت علی (ع) میگوید، باید همچون آینه باشی تا حقیقت خود را در درونت ببینی.»
درباریان که در گوشهای ایستاده بودند، به سخنان سلطان سلیم گوش میدادند و از عمق اندیشهاش شگفتزده شدند. سلطان سلیم نگاه عمیقی به افق انداخت و با صدای آرامی افزود: «اگر میخواهید حقیقت را بیابید، ابتدا باید از درون خود آغاز کنید. همانطور که در داستان، مرد کوهستان از دل خود شروع کرد تا به حقیقت دست یابد، ما نیز باید از درون خود رها شویم تا از دنیای بیرون بهرهمند شویم.»
درباریان با دلهایی روشنتر و اندیشههایی ژرفتر به او پاسخ دادند و هر کدام به نوعی از حکمت سلطان سلیم عثمانی در دل خود استفاده کردند.
---
غزلِ در جستجوی حقیقت
در تابشِ خورشیدِ جان، بر تختِ دل بنشستهام
از قیدِ غوغایِ جهان، پیوندِ تن بگسستهام
گفتم به دانا: ره کجاست؟ آن نورِ بیپایان چه شد؟
آن آیتی کز معرفت، بر جان شود تابان چه شد؟
گفتا که حق در کوه و دشت، یا در میانِ قیل نیست
در دفترِ عقل و خرد، این نکته را تمثیل نیست
آیینه کن لوحِ درون، از زنگِ کین و طمع پاک
تا بنگری عکسِ خدا، در مشتِ کوچکی از خاک
سلطان اگر باشی به دهر، یا سائلِ درگاهِ او
حقیقت اندر قلبِ توست، گر بگذری از راهِ «او»*
بگذر زِ تاج و تختِ گل، ای در پیِ معنی روان
تا در درون پیدا کنی، گنجی نهان در این جهان
در خلوتِ اندیشهها، با خود بگفت این نکته را:
«سلیم» از خود سفر کن تا، ببینی وجهِ یزدان را
« سلطان یاووز سلیم »