زندگینامه سلطان سلیم عثمانی:
https://www.tarafdari.com/node/2686922
دیوان سلطان سلیم عثمانی:
https://www.tarafdari.com/node/2686927
---
روزی سلطان سلیم عثمانی در کنار دریا نشسته بود و از منظر بیپایان آبها به دور دستها مینگریست. یکی از مشاوران نزدیک او، که مردی حکیم و با تجربه بود، به سلطان نزدیک شد و گفت: "ای سلطان بزرگ، همچنان که این دریا به دوردستها مینگرد و در عمق خود رازهای بسیاری دارد، آیا نمیخواهید دریابید که این جهان و زیباییهای آن چه درسی برای شما دارند؟"
سلطان سلیم لبخندی زد و به گلهایی که در کنار ساحل به آرامی در نسیم میرقصیدند، اشاره کرد. "آری، در این گلها نیز درسهای بسیاری نهفته است. ولی نگاه کن، همین گلها وقتی به زمین افتاده و پژمرده میشوند، دیگر نه بویی دارند و نه زیبایی."
مشاور حکیم با دقت نگاه کرد و سپس گفت: "بله، درست است. ولی آیا این گلها در زمانی که شکوفا بودند، فقط به زیبایی و عطر خود میزیستهاند؟ یا آنکه خود را فدای درخت و خاک کردهاند تا نسلهای آینده از شکوفههای آنان بهره ببرند؟"
سلطان سلیم در سکوت به گلها نگاه کرد و سپس در دل خود تأمل کرد. در نهایت گفت: "حق با توست. انسانها نیز چون گلها هستند. هرچقدر هم که در اوج قدرت و شکوه قرار گیرند، اگر در دل خود از معنویت و فضاهای درونی غافل شوند، همانند گلهای پژمرده خواهند بود. زیبایی واقعی در عمق روح انسان است، نه در ظاهر و دنیای مادی. باید مانند درختان باشیم که به خاک و ریشه خود متصلاند و با خود از بیرون چیزی نمیطلبند."
مشاور با لبخندی حکیمانه گفت: "سلطان بزرگ، همانطور که گلها از خاک میرویند و به آسمان میرسند، انسانها نیز باید از دل محبت و ایمان به حقیقت برسند تا حقیقت واقعی را ببینند و در زندگی خود شاداب و پایدار بمانند."
سلطان سلیم که از این گفتوگو به شدت متاثر شده بود، در آن لحظه به خود وعده داد که همواره از زیباییهای معنوی زندگی بهرهبرداری کند و تنها به ظواهر دنیا دل نبندد. از آن روز، سلطان نه تنها بر دنیای فیزیکی حکومت میکرد، بلکه در دل مردم نیز حکومتی معنوی برقرار ساخت و همچون درختی با ریشههای عمیق، در دلهای مردم محبت و نور پراکند.
---
بر لب دریا نشستم، غرق در بحرِ فنا
دیدم آنجا جلوهای از قدرتِ بیمنتها
گل به رقص آمد ز بوی نوبهارِ معرفت
لیک با چشمِ بصیرت دیدم آن را در خطا
گفتم ای گل، این شکوه و دلبری در اصل چیست؟
چون به روزِ واپسین، پویید راهِ انحطاط
هاتفی گفتا: «سلیما»! ریشه در توحید ساز
ظاهرِ عالم مجاز است و حقیقت در صفا
جاه و فرّ پادشاهی، همچو عطرِ گل فانیست
در دلِ درویشمشرب جوی، راهِ کبریا
خاک شو تا همچو گل، از فیضِ حق رویا شوی
در درونِ ریشه میجوشد بقایِ جانفزا
تخت و تاجِ ما «سلیم»، آخر به تاری بند بود
سلطنت آن است که باشد در هوایِ حق، بنا
« سلطان یاووز سلیم »