زندگینامه سلطان سلیم عثمانی:
https://www.tarafdari.com/node/2686922
دیوان سلطان سلیم عثمانی:
https://www.tarafdari.com/node/2686927
---
در روزگار اقتدار سلطان سلیم، پادشاهی که در عین صلابت، دستی بر آتش عرفان داشت و همواره یاران خود را به تدبیر و خرد میآراست، مریدی جوان و پرشور به او پیوست. این مرید، ظاهری نیکو و اشتیاقی سوزان داشت، اما همچون آن روباه در داستان مولانا، کمتجربه و بیملاحظه بود.
روزی سلطان سلیم و این مریدِ پرشور، برای بازدید از یکی از نواحی دورافتاده قلمرو خود، با اسبهایی چابک به سفر پرداختند. مقصد، مکانی خوش آب و هوا و سرشار از محصولات کشاورزی بود.
چون به محل رسیدند، سلطان سلیم که همیشه مراقب پیرامون بود، به مرید گفت: «ای جوان، اینجا سرزمینی است که مردمانش با زحمت روزی میخورند. ما در مقام مهمانیم؛ با وقار و احتیاط از نعمتهایشان بهرهمند شو و سخن جز به اندازه نیاز مگوی تا خشم یا سوءتفاهمی برنخیزد.»
مرید، با اشتیاق جوانیاش، این اندرز پدرانه را نشنیده گرفت. او در میان مردم روستا شروع به خودنمایی کرد؛ با صدای بلند سخن میگفت، بیپروا از ذخایر غذا استفاده میکرد و هرچه دلش میخواست از مردم طلب مینمود، گویی که خود پادشاه است و نه مهمان پادشاه. او گمان میکرد که این رفتار، نشانه محبت و صمیمیت است، درست مانند روباهی که پس از سیر شدن، خواستار شادی و هیاهو شد.
وقتی سلطان سلیم او را از این سر و صدا برحذر داشت و گفت: «صبر کن، مرید نادان! اکنون وقت خودنمایی نیست؛ ما مهمانیم و باید ادب میزبان را رعایت کنیم»، مرید پاسخ داد: «ای سلطان! شما بیش از حد محتاطید. من این مردم را دوست دارم و شور و شعف من نشانه ارادت من به شماست!»
همین بیملاحظگی و هیاهو، موجب نارضایتی اهالی شد. آنان که سختی کشیده بودند، این رفتار را جسارت و بیحرمتی دانستند. شب هنگام، گروهی از اهالی که از رفتارهای مرید به ستوه آمده بودند، با اعتراض به سمت خیمه سلطان آمدند و از رفتار ناشایست مرید شکایت کردند.
سلطان سلیم، با خونسردی همیشگیاش، آنان را آرام کرد و گفت: «حقیقت با شماست، تدبیر این جوان نارسا بود.»
هنگام بازگشت، سلطان سلیم دیگر به مرید اجازه سوار شدن بر اسب نداد و خود به تنهایی پیشاپیش رفت. مرید که غرق در خواب و غفلت بود، راه را گم کرد و به سختی و با زحمت فراوان توانست راه را پیدا کرده و به سلطان برسد.
وقتی مرید به سلطان رسید، گریان و شرمسار بود. سلطان سلیم به او نگریست و فرمود:
«ای دوست! تو خواستی با حرص و بیفکری در میان بیگانگان شاد باشی، و نتیجهاش جز خواری و گمراهی نبود. شترِ داستان مولانا در رودخانه به تو آموخت که عمل بیفکر، خود دریای طوفانی است. من نیز امروز به تو آموختم که رفیق نادان، بار سنگینی است که حتی اگر در رفاه باشی، تو را به هلاکت میکشاند، و اگر در سختی باشی، یاریرسان نیست.»
---
غزل در نصیحت مرید بیتدبیر
منصبِ شاهی نزیبد مردمِ خودبین را
رسمِ درویشی نشاید جاهلِ مسکین را
ما به راهِ معرفت با پایِ سر ره میرویم
نکتهها باشد در این ره، مرغِ بیتمکین را
آنکه با غوغایِ باطل حرمتِ میمان شکست
بر زمین زد در حقیقت، اعتبارِ دین را
همچو آن روباهِ نادان در میانِ موجِ سیل
دیده از مستی نبیند فتنهیِ رویین را
خامیِ جان را به بانگِ هرزه نتوان پخت کرد
صبر میباید که لعل آرد دلِ خونین را
رهروِ غافل کجای و خلوتِ سلطان کجای؟
چشمِ بینا باید این آیینهیِ پیشین را
ترکِ صحبت کن اگر همرازِ تو نادان بود
کز تشرُّف میگدازد عقلِ دوربین را
ای سلیمی، خامُشی خوشتر ز پندِ بیاثر
خسروان دانند قدرِ گوهرِ سنگین را
« سلطان یاووز سلیم »