ما اغلب آسیبپذیریهای خود را پنهان میکنیم.
بسیاری از آدمها در سکوت رنج میکشند. برای مردان، این فشار گاهی بیشتر است؛ انگار باید همیشه محکم و بیاحساس به نظر برسند، شبیه یک چهره «رواقی» (یعنی ظاهراً آرام و بیتأثر حتی وقتی درون طوفانی است). اما حقیقت این است که ما به یکدیگر نیاز داریم، بهخصوص در لحظههایی که شکنندهایم. انسان موجودی اجتماعی است؛ با هم میخندیم، موفقیتها را با هم جشن میگیریم و دوست داریم کسی ما را بفهمد.
پس چرا وقتی پای تروما وسط میآید، اینقدر سکوت میکنیم؟ چرا بعضیها سعی میکنند شبیه قهرمانهای فیلمهای وسترن، بیدرد و شکستناپذیر به نظر برسند؟ چرا هنوز گفتنِ بعضی تجربهها مثل تعرض جنسی، خودکشی یا مرگ یکی از نزدیکان، یا وحشتهای جنگ با نوعی «انگ اجتماعی» همراه است؟ و مهمتر: وقتی احساساتمان درباره رنجها و تراژدیهایمان را پنهان میکنیم، چه بهایی میپردازیم؟
کسانی که سکوت را انتخاب میکنند، اغلب تصور میکنند دیگران آنها را قضاوت خواهند کرد. نگاه دیگران برایشان سنگینی میکند و به جای آنکه احساس دوستداشتنی بودن کنند، خود را ضعیف و آسیبپذیر میبینند. گاهی هم ریشه این سکوت به گذشته برمیگردد؛ شاید در خانوادهای بزرگ شدهایم که درباره مشکلات حرف زدن رایج نبوده است. اما هر دلیلی که داشته باشد، معمولاً یک ترس مشترک پشت آن است: ترس از طرد شدن.
انسانها ذاتاً به «دلبستگی» نیاز دارند؛ از همان آغاز زندگی دنبال ارتباط میگردیم. وقتی کسی دیگر به دنبال ارتباط نیست، احتمالاً زخمی در کار است. در بسیاری از موارد، احساسی که این عقبنشینی را تغذیه میکند «شرم» است، احساس عمیقی از نقص یا دوستداشتنی نبودن. احساس دیگری که نقش دارد «گناه» است؛ این باور که بهدلایلی مقصر اتفاقی بودهایم، حتی اگر واقعاً چنین نباشد.
افرادی که تروما را تجربه کردهاند معمولاً میخواهند درباره آن حرف بزنند و فهمیده شوند، اما خطر طرد شدن و موج شرم و گناه آنقدر قدرتمند است که جلویشان را میگیرد. خیلیها با خود فکر میکنند: «هیچکس واقعاً نمیتواند درک کند.» یا «کسی دلش نمیخواهد بشنود چه بر سرم آمده.» نتیجه؟ احساس انزوا و گاهی حتی بیگانگی از خود؛ انگار دیگر کاملاً «یک انسان کامل» نیستند.
اما دقیقاً همان چیزی که از آن میترسند، یعنی ارتباط، همان چیزی است که به آن نیاز دارند. ارتباط درمانگر است. پیدا کردن کسی که بتواند بفهمد، همراهی کند و کمک کند بار احساسات طاقتفرسا را حمل کنیم، یکی از بنیادیترین راههای کنار آمدن انسان با رنج است. ما برای همین ساخته شدهایم: برای با هم بودن.
بخش مهمی از التیام تروما این است که یک انسان دیگر واقعاً ما را بفهمد. وقتی کسی کمک میکند احساسات آشفتهمان را نامگذاری کنیم و برایشان کلمه پیدا کنیم، کمکم میتوانیم با آن تجربه کنار بیاییم. خاطره آن اتفاقها هرگز کاملاً پاک نمیشود، اما امید این است که دیگر محور تعریف زندگیمان نباشد.
با کاهش شدت درد، دوباره میتوانیم به آدمها نزدیک شویم، بیآنکه مدام حس کنیم زیر نگاه قضاوتگر دیگران هستیم. وقتی آسیبپذیریها و رنجهایمان را به اشتراک میگذاریم، در واقع به هم کمک میکنیم بار زندگیِ شکننده انسانی را قابلتحملتر کنیم.
البته ارتباط فقط درباره درد نیست. پیوندهای انسانی میتوانند شادی، عشق و حتی نوعی آزادی هم به همراه بیاورند. تا حد زیادی، «اینکه چه کسی هستیم» در دل رابطههایمان شکل میگیرد.
با این حال، بسیاری از ما بخش بزرگی از زندگی را صرف پنهان کردن محدودیتها، ترسها و زخمهایمان میکنیم. از شرم یا گناه، آنها را مخفی نگه میداریم و در سکوت رنج میبریم.



