امير از هيجان آرام و قرار نداشت. لحظه اي به روبه رويش نگاه مي کرد و لحظه اي به در سفيد و طلايي خانه اي ويلايي در خياباني تاريک. اولين بارش نبود که براي زني مي ايستاد تا آماده شود ولي اولين باري بود که از اين انتظار لذت مي برد. با خودش فکر مي کرد که از اين به بعد روزهاي شيريني اتفاق مي افتد. شايد اگر زودتر به ازدواج فکر مي کرد شور اوايل جواني اش نيز اين شادي را چندبرابر مي کرد. زياد مطمئن نبود آيا سي و نه سالگي اش به اندازه کافي دروازه هاي دنيا را برايش باز مي کند اما امير همين شعف عجيب را به فال نيک مي گرفت. خودش را دوباره جمع و جور کرد تا مناسب به نظر برسد. بلوز مشکي رنگي به تن داشت و کت خردلي اش صورتش را روشن تر کرده بود. قبلا براي خواستگاري موهايش را کوتاه کرده بود اما ريش هايش را نزده بود. احساس مي کرد ريش بيش از حد تصورش به او مي آيد و به چهره اش پختگي عجيبي داده است. دستي به ريش هاي مرتب شده اش کشيد و ياد سعيد افتاد. غم عجيبي قلبش را فشرد. هنوز براي سعيد احساس دلتنگي مي کرد و از اين حسرت مي خورد چرا آخرين خاطره شان بايد دعواي سر فيلمبرداري مي بود.
چيزي که هميشه در زندگي از آن بدش مي آمد اين بود که چرا رابطه هايش با ديگران هميشه تلخ به پايان مي رسيد. آن روزي که مادر به فرودگاه رفت تا ديگر برنگردد چهار ساله بود. مادر موقع رفتن سرش را بوسيد ولي وقتي مي رفت حتي پشت سرش را نگاه نکرد تا دويدن هايش را ببيند. از دويدن که خسته شده بود، زمين خورد اما مادر به جاي اينکه دستش را بگيرد به همراه شوهر جديدش مي خنديد و حرف مي زد. هنوز قدرت دست پدرش را موقع بلند کردنش از روي زمين را به ياد مي آورد. تمام آن روز در آغوش پدرش بود و پدر بيچاره اش مجبور بود براي اينکه در اين حالت اتفاق بدتري نيفتد، ماشينش را همان جا رها کند و تا خانه پياده برگردد. آن روزي که پدر مرد را هم به خوبي به ياد مي آورد. ده سال از آن خاطره گذشته بود و امير سيزده ساله کنار تخت پدر مي خوابيد. دکترها گفته بودند بيماريش پيشرفت کرده و ديگر کاري از دست ما برنمي آيد. او را به خانه آورده بودند تا در خانه خودش بميرد. امير به رسم هميشه کنارش مي نشست و از او پرستاري مي کرد. يک شب پدر نيمه جانش دستش را به سمت امير دراز کرد. امير دست او را گرفت ولي ديگر طاقت نگاه کردن به چهره خسته پدر را نداشت. بعد از اين دست در دست هم گذاشتن امير پدر را در آغوش گرفت و سرش را روي شانه اش گذاشت. ناگهان احساس کرد شانه پدر از سنگ هم سخت تر شد و درون هميشه گرم او در يک چشم به هم زدن يخ زد.
هر بار که امير به اين لحظه رجوع مي کرد، احساس گمگشتگي و بي پناهي مي کرد. هميشه سوالي با او مانند سايه اي حرکت مي کرد و او را به حال خود نمي گذاشت. اگر روزي زمين بخورد دست پدرش موقع بلند کردنش کجا خواهد بود؟ دوباره رو به در خانه کرد. رز به همراه مادرش از خانه بيرون آمد. صورت مادرش را بوسيد و به طرف ماشين آمد. امير دستمالي برداشت و صورتش را پاک کرد. رز در ماشين را باز کرد و روي صندلي شاگرد نشست. مانتوي پشمي خاکستري اش خيلي قشنگ بود اما شال سرمه اي اش چنگي به دل نمي زد. امير بدون اينکه نظري در اين باره داشته باشد ماشين را روشن کرد و به سمت مهماني سانيا حرکت کرد.
ـ سلام خوبي.
ـ سلام ممنون خودت چطوري؟
ـ من که خوبم. شما هم انگار حالتون بهتره.
امير سري تکان داد و گفت:« فکر کنم. ريش هامو يکم مرتب کردم. حالا خدا مي دونه چي قراره بابتش بهم يا پشت سرم بگن.»
ـ اينقدر از حرف مردم مي ترسي؟
ـ چرا نترسم؟ همه مي ترسند. سن آدم که بالاتر ميره، اعتبارش پيش مردم براش از نون شب هم واجب تر ميشه.
ـ باز خوبه قبول داري که سنت هم بالاست.
امير سري چرخاند و نگاهي به چهره بي تفاوت و بي روح رز انداخت. هنوز اهلي کردن اين زن سرکش نياز به تلاش داشت. بايد تا آن لحظه صبوري مي کرد.
ـ سانيا نمي دونم چش شده بعد از اندي سال مهموني گرفته.
ـ خب چه عيبي داره؟
ـ اخلاقش يه طور خاصيه. بي دليل آدم دور خودش جمع نمي کنه. هميشه هم بعد کلي سورچروني سرکار خانم از يکي از موفقيت هايي که گذاشته تو آب نمک، براي همچين روزايي به همه اعلام مي کنه. زنيکه از خود راضي!
ـ يکم خوش بين باش. عوضش وقتي داره خوشحالي مي کنه تک خور نيست.
امير لبخندي موذيانه زد و گفت:«اينم هست. من که از اين خوشحالي هاش دل خوشي ندارم. از آخرين باري که اين شکلي خوشحالي کرد ده سال مي گذره. زماني بود که با اون عليرضاي خيکي رفت تو رابطه.»
ـ عليرضا ديگه کيه؟
ـ يه تاجرزاده که تهيه کننده شده بود. سر يه فيلم سينمايي از سانيا خوشش اومد. شش ماهي با هم تو ديت بودند تا اينکه سانيا خانم طاقچه بالا انداخت و گفت بايد کات کنه. يه مدتي هر دوشون رفته بودند تو فاز شکست عشقي و اين جور داستان ها تا اينکه عليرضاي قصه ما هفت سال بعد تو يه تصادف مرد.
ـ آخي... کي مرد؟
ـ همين سه سال پيش. آذر ماه سالگردش بود.
ـ دلم سوخت. مي دوني چرا تصادف کرد؟
ـ راستش نه. من زياد رابطه نزديکي با عليرضا نداشتم. ولي سعيد خدابيامرز و خانمش خيلي باهاش جور بودند. احتمال مي داديم اينا مي دونستن که چرا رابطه اينا به هم خورد ولي اونا هم چيزي نگفتند.
رز کمي فکر کرد و گفت:«يادمه شايع شده بود که سانيا و سعيد با هم رابطه داشتند. عليرضا اون موقع چي کار مي کرد؟»
ـ اون جوري که ما خبر داشتيم عليرضا و سانيا رابطه شون دوستانه بود. بعد از اين که اون طور پرسرو صدا از هم جدا شدند، باز هم به هم سر مي زدند ولي اينکه ازشون رابطه جدي اي سر بزنه بعيد به نظر مي رسيد. براش هم حتما فرقي نمي کرد که سانيا بعد از خودش با کي مي ريزه رو هم.
رز شانه اي بالا انداخت و جواب داد:« از اين زن هيچ وقت خوشم نمي اومد. بيشتر شبيه فاحشه هاست تا بازيگر.»
ـ شانس سينماي ماست ديگه. احتمالا اين مهموني به افتخار دوست پسر جديدش برگزار شده. از دور و بري ها شنيدم تازه رابطه اش با يکي داغ شده.
ـ راستي شنيدم با بابک آشتي کردي؟
ـ آره. خدا بهم صبر بده.
ـ چرا... مگه چشه؟
امير با بي حوصلگي جواب داد:«گربه که محض رضاي خدا موش نمي گيره. بابک تو کينه اي بودن همتا نداره. اين آشتي يه دليلي پشتشه که من ازش خوشم نمياد.»
ـ خب الان مي خواي چيکار کني؟
ـ باهاش راه ميام. ايشالله که منو نمي کشه و زنده مي زنيم بيرون.
رز خنديد و دستش را جلوي دهانش گرفت. امير نگاهي دوباره به رز انداخت و پوزخندي زد. از اينکه رز به شوخي اش خنديده بود خوشش مي آمد. هر موقع که رز مي خنديد احساس خوبي به او دست مي داد. فعلا که هنوز نمي توانست به رز دست بزند. در نهايت اين احساس خوب با خود فکر مي کرد اگر عروسي کنند آيا اين خوشي کوچک همين احساس را به او خواهد داد يا اين فقط تظاهري ناخودآگاه براي رسيدن به مقصود نهايي است. از زماني که رز به خواستگاري اش جواب مثبت داده بود لحظه اي نبود که شب عروسي شان را در ذهنش تصور نکند. اين فکر و خيال ها او را سرحال و اميدوار مي کرد ولي احساس خود رز جور ديگري به نظر مي رسيد. از آن موقع لحن صحبتش زياد فرقي نکرده بود. هر بار بهانه اي پيدا مي کرد که به امير نيش و کنايه اي بزند و يک جوري به او بفهماند که لطف کرده که پذيرفته با او ازدواج کند. از اين که اين را مي فهميد خيلي خوشش نمي آمد ولي زياد اهميتي نداشت. آن روزي که رسما مال او شود حتما فراموش مي کند که چنين احساسي داشته. بالاخره ماشين امير مقابل خانه سانيا سرعتش را کم کرد و بعد از اينکه جاي پارک پيدا کرد همان جا ايستاد.
ـ فکر کنم رسيديم.
ـ چه خونه بزرگي داره. فکر نکنم تا به حال اومده باشيم اينجا.
ـ خدا مي دونه کدوم دوست پسرش براش اين خونه رو خريده.
ـ ديگه خيلي داري زياده روي مي کني امير.
امير نگاهي به خانه انداخت و گفت:«جداي شوخي سانيا با خيلي از مردها حشر و نشر داشت. يه چيزي که خودم در موردش شخصا مي دونم رابطه اش با رئيسي بود.»
ـ جدي؟ ماجراش چي بود؟
ـ رئيسي سال ها با باباي سانيا دوست بود. تا اينکه يه روز رئيسي فيلش ياد هندستون مي کنه و عاشق دختر دوستش ميشه يعني سانيا خانم.
ـ عجب رويي داشته اين پيرمرد! خانواده سانيا چيکار کردند؟
ـ مي خواستي چيکار کنند؟ آبروشون رفت. فکر کنم عليرضا سر همين قهر کرد. بهتره زياد حرف نزنيم دارند مي بينند.
امير و رز وارد خانه شدند. همين که چشم عليخاني به اين دو نفر افتاد چنان سر و صدايي به راه انداخت که توجه همه را به آن ها جلب کرد. همه با ديدن امير و رز جلو آمدند و يکي يکي به آن ها تبريک گفتند. امير و رز هر دو به يک اندازه هيجان زده بودند. هر کسي به آن ها مي رسيد يک واکنشي نشان مي داد. يکي صاف و ساده تبريک مي گفت، چند نفر قول مي گرفتند که عروسي دعوت شوند و برخي ابراز علاقه شان به اين ماجرا شديدتر بود. هر دو نفر در جواب همه اين ها مي خنديدند و تشکر مي کردند. بالاخره نوبت سانيا شد تا به مهمانانش خوش آمد بگويد.
ـ سلام خيلي خوش آمديد.
ـ سلام از ماست. ممنونيم که دعوتمون کرديد.
ـ دعوتمون کرديد ديگه چيه؟ مهموني خودتونه. به افتخارشون يه کف مرتب بزنيد.
همه يک صدا با هم دست زدند. رز و امير با تعجب نظاره گر اين همه شور و اشتياق بودند. نمي دانستند سانيا به افتخار آن ها مهماني گرفته. امير با لکنت پرسيد:«ببخشيد توي ذوق تون مي زنم... اين الان براي ما بود؟»
ـ سورپرايز شديد مگه نه؟ ايده من و عليخاني بود گفتيم بيشتر حال ميده.
رز لبخندي زد و تشکر کرد. بابک و همسرش بعد از سانيا جلو آمدند. بابک کمي از ديدن امير اکراه داشت. مانند کودکي خجالت زده جلو آمد و زيرلب گفت:«بهتون تبريک ميگم. ايشالله به پاي هم پير بشيد.»
ـ چرا اين قدر خجالت مي کشي؟ بيا جلو ببينم...
امير دست بابک را به سمت خودش کشيد و رويش را بوسيد. بابک به پيروي از او صورتش را بوسيد و در گوشي گفت:«ببخشيد زدم تو صورتت. حالم خوب نبود.»
ـ مي فهممت. منم حالم خوب نبود. گذشته ها گذشته.
عليخاني ناگهان فرياد زد:«به اين ميگن شب... شب هاي قبل از اين سوءتفاهم بود.»
همه بلند خنديدند و امير مشتي به بازوي عليخاني کوبيد. همه متفرق شدند تا بقيه مهماني را يک طوري بگذرانند. سانيا از امير و رز دعوت کرد که همراهش باشند و با هم صحبت کنند. هر سه به طرف جمع کوچکي رفتند و بعد از کمي سلام و احوالپرسي کنار آن ها ايستادند.
ـ واقعا غافلگير شديم. خجالتمون دادي.
ـ اين چه حرفيه؟ شما دوستاي منيد. ما چهار سال فوق العاده رو با هم بوديم. اگه اين کار رو نمي کرديم خجالت آور بود.
ـ بازم ممنونيم.
سانيا رو به مرد جواني که کنارش ايستاده بود کرد و گفت:«اجازه بديد هيربد رو خدمتتون معرفي کنم. آقاي هيربد ضيايي اخيرا براي يکي از سريال ها اسپانسرمون شدند. هموني که خودم تهيه کننده اش شدم.» امير دستش را جلو آورد و گفت:«خوشوقتم. امير عزتي هستم همکار خانم مرداني.»
ـ منم همين طور. بهتون تبريک ميگم واقعا به هم ميايد.
امير به محض اينکه صداي هيربد را شنيد، ابروهايش را بالا انداخت. رز خنديد و گفت:« متشکرم. اميدوارم شما هم عاقبت به خير بشيد.»
ـ نظر لطف تونه خانم. شما هم سليقه خوبي داريد.
امير دوباره ابروهايش را درهم کرد و به هيربد نگاه کرد. احساس مي کرد چيزي در مورد هيربد ايراد دارد. هر چه فکر مي کرد نمي دانست اين صدا را کجا شنيده. زياد مهم نبود براي همين گفت:«خيلي هم عالي. چرا تا الان شما رو نديده بوديم؟»
ـ زياد تو قيد و بند کاراي سينمايي نبوديم. اين ها اولين تجربه ماست.
ـ پس تازه وارديد.
ـ بله آقاي عزتي ولي اين طور که ما شنيديم تهيه کننده سرشناسي هستيد.
ـ اين طوري ميگن. خودم که خيلي قبول ندارم.
ـ شکسته نفسي مي فرماييد.
ـ بله دارم همين کار رو مي کنم.
همه غش غش خنده سر دادند. سانيا رو به رز کرد و گفت:«تو تعريف کن. چي شد اين ديوونه بالاخره دم به تله داد؟» رز با خجالت و حيا جواب داد:« خودمم خيلي دقيق نمي دونم. فقط مي دونم يه روز با هم ناهار خورديم. بعدش امير با خانواده اومد خونه مون شيريني خورديم. الان هم که به اين شکل در خدمت شماييم.»
ـ عجب بخوربخوري هم داشتيد! منم خيلي دوست داشتم از اين چيزا داشته باشم. قسمتم نشد متاسفانه.
امير گفت:« شما هم کم خاطرخواه نداشتيد. اگه اون موقع به يکي شون بله مي گفتي خيلي خوب مي شد.» سانيا خنديد و گفت:« حالا خيلي هم مهم نيست. همين جوري هم داره خوش مي گذره. از کجا معلوم... شايد بعدا اين کار رو هم کردم.» همين که سانيا اين حرف را زد نگاهي زيرزيرکي به هيربد کرد. هيربد سر حرف را گرفت و گفت:« به سلامتي کي تشريف مياريد براي سريال آقاي نيک منش؟»
ـ شما از کجا مي دونيد من تهيه کننده آقاي نيک منش شدم؟
سانيا با غروري منحصر به فرد گفت:«آقاي ضيايي با سريال آقاي نيک منش هم قرارداد امضا کردند. انگار تو کيش قراره فيلمبرداري شروع بشه؟»
ـ آره... يه سري سکانس هاي کنار دريا داريم ولي قراره بريم جزيره ابوموسي.
امير جواب داد:« تصحيح مي کنم... بوموسو صحيح تره.»
ـ از چه نظر؟
ـ به زبان محلي بوموسو يعني سرزمين سبز. به دلايلي منافقانه و براي اينکه اين جزيره رو از چنگ مون دربيارند دارند بهش ميگن ابوموسي.
ـ حالا چه فرقي مي کنه؟
ـ موقعي فرقش رو مي فهميم که يه مشت شيخ نشين ادعا کنند اين جزيره مال ماست و با پول زلم و زيمبو دورش ببندند و ما رو به حسرت بندازند.
هيربد سري تکان داد و گفت:« تا وقتي رو زمينش ايراني نفس مي کشه تا ابد مال ايرانه. حالا هر اسمي مي خواد داشته باشه.»
ـ اسم و رسم خيلي مهمه آقاي ضيايي. بحرين هم ايراني زياد داشت اما وقتي از دست ايران رفت که هويتش عربي شد.
ـ اوضاع بحرين هم الان زياد رو به راه نيست. تا حالا بهش فکر نکرده بودم.
ـ حتما بيشتر بهش فکر کنيد. در مورد انسان ها هم صدق مي کنه.
سپس امير ادامه داد:« با اجازه تون من برم با بقيه هم سلام و عليک کنم. دوباره مي رسم خدمتتون.» کمي دور و اطراف را گشت و بيست دقيقه تمام هيربد را زير نظر گرفت. فکر مي کرد حالا که مچ او را گرفته حتما هيربد بهانه اي مي آورد و از مهماني مي رود. ولي هيربد نه تنها از جايش يک ذره تکان نخورد بلکه بقيه را هم براي صحبت دور خودش جمع کرد. درگير خشم و بهت بود تا اينکه دستي را پشت سرش احساس کرد.
ـ امير يه دقيقه بيا صحبت کنيم.
ـ خواهش مي کنم مزاحم نشو اعصاب ندارم.
ـ ضروريه... بايد صحبت کنيم.
ـ توي اين شلوغي من و تو چه حرفي داريم بزنيم؟
ـ بريم تو حموم. کسي صدامونو نمي شنوه.
بابک دست امير را گرفت و با خودش به طرف حمام برد. امير که وارد حمام شد، بابک پشت سرش آمد و در را بست.
ـ خب چي شده بابک؟
ـ تو هم به همون چيزي فکر مي کني که من فکر مي کنم؟
ـ ما هيچ وقت با هم تفاهم فکري نداشتيم.
ـ الان داريم. اون پسره چلغوز رو ميگم. هموني که فاميليش ضياييه.
ـ خب... منظورت چيه؟
ـ معلوم نيست برات؟
ـ اين که فاميليش ضياييه؟
ـ اين که اين رو قبلا يه جايي با هم ديديم؟
امير فکري کرد و گفت:«همچين اسمي رو يه جا شنيدم. ولي نه بابا... يارو خيلي بچه حزب اللهي بود. اين خيلي هاي کلاسه. واقعا تيپي که اين زده بود من صد سال سياه هم به ذهنم نمي رسيد.»
ـ آخ گفتي يادم اومد... خيلي ازش بدم مياد. بي شرف سانديسي مي گفت پليسه.
ـ خب واقعا پليس بود احمق.
بابک چشم هايش را گرد کرد و گفت:« واقعا پليس بود؟ اونجا چيکار مي کرد؟»
ـ دفعه اول که اومده بود براي سعيد. دفعه دوم هم سر ختم ديديمش. مي گفت فاميل دور سعيد ايناست. اتفاقا يکم صحبت کرديم و رفيق شديم.
ـ خب... عجيب نيست که صداي اون پليس لعنتي خيلي شبيه اين هيربد جغله است؟
امير کمي مکث کرد و گفت:« آره همين طوره. سوال اينجاست که اين جا با اين ريخت و قيافه چيکار مي کنه؟»
ـ لابد دليلي داره... تو از کجا بهش شک کردي؟
ـ روز اول فيلمبرداري اومده بود سر بزنه به گروه. تا اون دهنش رو باز کرد صداشو شناختم ولي بازم شک کردم. يه چند روز که با هم گشتيم بيشتر گسلايت شدم. اين قدر با کلاس حرف مي زد که باور نمي کردم اين همون بچه پاستوريزه سر ختم باشه. چيکار کنيم باهاش؟ اين رو بعدا قراره بيشتر ببينيم يه وقت شر نشه.
امير پفي کرد و گفت:« ببين بابک... اين يارو هر کي هست بي دليل لاي ما نيومده. حتما فکر مي کنه يکي بين ماست که با سعيد سر و سري داره.»
ـ منظورت چيه امير؟ يه اراذلي زده سعيد رو کشته دخلش به ما چيه؟
ـ من خودم اونجا بودم. قرار بود به کسي نگيم ولي تو بشنو... سعيد رو فيروز مرزوقي نکشته.
بابک با صدايي لرزان گفت:« مي فهمي چي داري مي گي؟ يعني چي؟ پس چطوري مرده؟ حرف بزن امير. تو رو خدا اگه چيزي مي دوني بگو.» امير آب دهاني قورت داد و گفت:« درست نمي دونم ولي قاتل يکي بود از خودمون. حدس زياد مي تونم در موردش بزنم ولي فقط مي تونم بگم هر چي مي کشيم از اين کاويان و مرادي مي کشيم. بعد فيلمبرداري سعيد رو تنها گذاشتيم. ديگه حواسمون نبود بعدش چي شد. به خودمون اومديم ديديم کاويان دستاش خوني شده ميگه سعيد رو کشتند. منو ببخش... بيشتر از اين نمي دونم.» بابک ناگهان به نفس نفس زدن افتاد. دلش مي خواست همين حالا چيزي به طرف امير پرت کند و او را همين جا بکشد. چشمش به روشويي افتاد، شير آب را باز کرد، صورتش را جلوي آب گرفت و زير لب گفت:«الان نه... الان نه... الان وقتش نيست... اي عوضي آشغال.»
ـ بابک به خدا نميدونستيم اين جوري ميشه. منو ببخش.
بابک صورتش را با آستينش پاک کرد و گفت:« از من چرا معذرت خواهي مي کني؟ يه کساي ديگه رو بدبخت کرديد اون وقت از من معذرت مي خواي؟»
ـ به خدا حاضرم دار و ندارم رو بدم فقط همه چي درست شه. حالا چيکار کنيم بابک؟ دارم ديوونه ميشم. سه ماهه خواب و خوراک ندارم. همه اش به اين فکر مي کنم همه اش تقصير منه که سعيد مرد. شايد اگه من اون حرف ها رو به مونا نمي زدم الان اوضاع يه طور ديگه بود. لااقل مي تونست باهام حرف بزنه بگه چي شده.
بابک بعد از کمي مکث گفت:« واي مونا... بيچاره مونا. امير چرا اين قدر پلشتي؟ الان داري اينا رو ميگي؟ تازه آروم شده بوديم امير. منو بگو چقدر به فيروزمرزوقي فحش مي دادم و نفرينش مي کردم. راست ميگن به دعاي گربه کوره بارون نمياد ولي چرا تو الان اينا رو گفتي؟ مي خواي ما رو دق بدي؟»
ـ حالا بگو چيکار کنيم؟
ـ يکم اون ليوانه رو پر کن برام آب بريز.
امير ليوان مسواک ها را خالي کرد و داخلش آب ريخت. بابک ليوان را از دست امير گرفت و آرام نوشيد. سپس بقيه اش را ريخت روي زمين و گفت:« بيا اين بار خدا رو شکر کنيم که اين ياروئه اين جاست. چون تو سريال زخم کهنه رئيسي هم همکاري مي کرد ممکنه شرش دامن ما رو هم سر سريال نيک منش بگيره.»
ـ اين يعني چي؟
ـ يعني شتر ديدي نديدي. بذار اين پليسه بين ما بچرخه. اگه به هر دليلي رئيسي خواست يکي مون رو ساکت کنه حداقل يه شاهدي هست که مرگ ما رو ببينه.
ـ چقدر مطمئني که رئيسي پشت مرگ سعيده؟
بابک نفس عميقي کشيد و گفت:«خيلي مطمئنم. چهارده سال پيش باهاش يه خاطره مشترک دارم. هيچي از اون زنجيري بعيد نيست. حالا که بهش فکر مي کنم مي بينم هر چي تا الان بدبختي سر من و سعيد اومد سر همون اتفاق بود.»
ـ ميشه به منم بگي چي بود اون اتفاق؟
ـ گفتن نداره. ندوني بهتره. فقط بدون عين همون چهارده سال رو تاوان دادم تا زهر اون ماجرا از زندگيم پاک شد. حالا بيا بريم خوب نيست زياد اينجا بمونيم.
ـ با اين پسره چيکار کنيم؟
بابک که قصد رفتن داشت رو به امير کرد و گفت:«قرار شد بي خيالش بشيم ديگه.»
ـ همين طور خشک و خالي که نميشه. بذار حداقل بهش بگيم که فهميديم.
ـ که چي بشه؟
ـ ببين بهش ميگيم که همه چي رو مي دونيم. قول ميديم که لوت نميديم به شرطي که هواي ما رو داشته باشي. اينطوري بهتره.
ـ چقدر هم که به ما اعتماد مي کنه!
ـ پسر خوبيه. شايد سيسش به ما نياد ولي ازش بدي هم نديديم. ديديم؟
بابک سکوت کرد. در حمام را باز کرد و بيرون آمد. امير به دنبال او راه افتاد و هر دو روبه روي هيربد ايستادند که گوشه اي کنار بقيه مردها نشسته بود و براي پانتوميم بازي کردن عليخاني حدس مي زد.
ـ پفيوز چه زود هم پسرخاله شده بين جمع.
ـ کجاشو ديدي؟ بايد مي ديدي چطور سانيا نگاهش مي کرد.
ـ خدا بهمون رحم کنه. بيا زود برسيم بهش بچه پيغمبر از دستمون نره.
بابک جلو آمد و کنار بقيه نشست. صدايش را بلند کرد و به عليخاني گفت:«دو دقيقه نبوديم بدون ما پانتوميم شروع کرديد؟»
ـ هر چي دنبالتون گشتيم پيداتون نکرديم. ديگه آقا هيربد گفتند شروع کنيم خودشون پيداشون ميشه.
ـ خوب شد يادم اومد. آرش جان يه لحظه ميشه هيربد رو از جمع تون ببريم. يه مسئله کاري برامون پيش اومده.
ـ برو بابا تازه گرم شديم. آخه مهموني هم جاي کاره؟
ـ فعلا اين چند دقيقه رو يه کار ديگه بکنيد بعد ما هم مياييم از اول بازي مي کنيم. مي خوام بهت نشون بدم رکورد دست کيه؟
هيربد که تمام وقت ساکت بود بلند شد و گفت:« من از محضرتون معذرت مي خوام. کارمون که تموم بشه در خدمتتون هستيم. خب آقا بابک در خدمتم.» بابک دست هيربد را گرفت و گفت:«ترجيح مي ديد کجا حرف بزنيم؟»
ـ فکر کنم حياط جاي مناسبي باشه.
ناگهان امير دست ديگر هيربد را گرفت و گفت:«نظر ما البته تو حموم بود ولي حياط هم جاي خوبيه.»
ـ ببخشيد... من کار اشتباهي کردم؟
ـ تشريف بياريد خدمتتون عرض مي کنيم.
هر سه نفر در حالي که دست هم را گرفته بودند از خانه بيرون زدند و به سمت حياط رفتند. رز گوشه اي نشسته بود و با اخم به رفتن آن ها نگاه مي کرد. سانيا که متوجه اخم و ناراحتي رز شده بود گفت:« ناراحت نباش دختر. اتفاقا خوب شد آقايون با هم سرگرم شدند ما راحت حرف بزنيم.»
ـ ناراحت اين نيستم. از اين بدم مياد که هنوز دو دقيقه نگذشته دوباره رفت سراغ رفيقاش. نکنه چيزي بين شون باشه؟
ـ درکت مي کنم. منم دوران نامزديم از اين چيزا داشتم ولي بعدا از سرم افتاد.
ـ شما نامزد کرديد؟
سانيا لبخندي زد و گفت:« آره... منم نامزد کردم.»
ـ اسمش چي بود؟
ـ عليرضا... يه مدت بوديم ولي بعدش اين دوران هم تموم شد. دوران خوبي بود.
ـ تا حالا دلت براش تنگ شده؟
سانيا سري تکان داد و گفت:« خيلي زياد. حيف که اين قدر دوره که بهش نمي رسم.»
ـ متاسفم.
ـ ممنون عزيزم.
يکي از زن هاي جمع گفت:« راستي سانيا... از مونا خبر نداري؟ حالش چطوره چي کار مي کنه؟»
ـ راستش يکي دو سالي ميشه ازش خبر ندارم.
ـ وا... مگه با هم قهريد؟
ـ نه والا. فقط شنيدم وقتي از سعيد جدا شد خونه اش رو سوا کرد. چطور مگه؟
يکي ديگر از خانم ها گفت:«من همون چيزايي رو شنيدم که بقيه ميگن. ولي من بعيد مي دونم اينا طلاق گرفته باشند.»
ـ خب از هم جدا شدند ديگه. بيشتر از اين ديگه چيه؟
ـ من تو دادگاه خانواده آشنا دارم. خرداد ماه که اينا اومده بودند براي طلاق، طبق قانون مونا بايد آزمايش مي داد. مي گفت اينا که رفتند آزمايش بدن ديگه نيومدند که نيومدند. حالا که شوهره مرده هم زياد از خونه بيرون نميره.
سانيا کمي فکر کرد و پرسيد:« خب اين يعني چي؟»
ـ من نمي دونم. فکر کردم چون تو نزديک تري يه سري بهش بزن. سلام ما رو هم برسون.
سانيا ابروهايش را درهم کرد و به فکر فرو رفت. سپس براي اينکه زياد فکر نکند بلند شد تا براي چيدن بساط شام به خدمتکارش کمک کند. همسر بابک هم کنارش ايستاده بود و ظرف ها را گردگيري مي کرد.
ـ چرا زحمت کشيدي ميذاشتي خودم مي اومدم.
ـ مهمون زياده گفتم کمک فتانه جون باشم.
سانيا رو به فتانه کرد و گفت:«تو يکم استراحت کن من خودم صدات مي زنم بياي.»
فتانه دست هايش را از ميوه شستن خشک کرد و از آشپزخانه بيرون رفت.
ـ راستي شیرین جون از مونا خبر نداري؟
ـ از زمان خاکسپاري سعيد ديگه ازش خبر ندارم.
ـ راستش من آدرس اين خونه جديدش رو ازت مي خواستم. مي توني به منم بديش؟
ـ به دادن باشه که ميدم ولي بعيد مي دونم راهت بده.
ـ براي چي؟
ـ بعد از سعيد به جز خانواده خودش و خانواده سعيد هيچ کس رو راه نداده. من ميگم اين يه ماه و ده روز هم بگذره بعدا با هم ميريم يه سري بهش مي زنيم.
سانيا فکري کرد و گفت:« فکر خوبيه. بهت زنگ مي زنم. در تماس باشي حتما.» شیرین خنديد و گفت:«حتما... حالا وقت خوش گذروندنه.»
آن طرف در حياط امير و بابک ايستاده بودند و عادل سعي مي کرد لنزهايش را مدتي دربياورد.
ـ اي داد... خوب شد مچم رو گرفتيد. ديگه چشمام داشت مي سوخت. يکم بذارمشون تو جعبه شون دوباره بذارم.
بابک با خشم گفت:« اي کلاش بي همه چيز. براي ما نقش بازي مي کني؟»
ـ خب افتخار کنيد که شما بازيگراي خوبي هستيد.
ـ پررويي هم حدي داره. خدا وکيلي تو چه پليس مخفي اي هستي که با فاميلي خودت داري رل بازي مي کني حيوون. لااقل يه چيزي بذار کسي بهت شک نکنه.
عادل چشم هايش را با دستمال خشک کرد و گفت:«نمي خواستم خيلي هويتم يادم بره. فاميل کسي که براش کار مي کردم ضيايي بود منم يعني با پارتيش اومدم.»
امير گفت:« از اين به بعد قول بده پليس مخفي نشي. ما که احمق و فرومايه شون بوديم تونستيم بشناسيمت. واي به حال باهوشامون.»
ـ نصيحتت رو گوش مي کنم آقاي عزتي.
ـ خب حالا اينجا چيکار مي کني؟
عادل گفت:«در لايه اول به دعوت خانم مرداني دعوت شدم به مهموني تون. خوب غافلگير شدي وقتي فهميدي مهموني براي تو و خانمته. بازم تبريک ميگم خانم برازنده اي هستند. آقا بابک شما هم منو ببخشيد شما عزادار بوديد دستم يکم سنگين بود.»
ـ لايه دومش رو بگو.
ـ بعد از ماجرايي که براي خانم راد پيش اومد تصميم بر اين شد که دوباره پرونده رو به جريان بندازيم. بايد اطلاعات جمع مي کرديم تا بتونيم ارتباطات بين گروهي رو کشف کنيم. ظاهرا سايه همو با تير مي زنيد ولي خوب با هم مراوده داريد.
بابک گفت:«چاره اي نداريم. بخوايم قهر کنيم که از نون خوردن مي افتيم. حتما شما خبر داريد که امير قراره بياد سر کار رئيسي.»
ـ برام خيلي جالب بود. شما که با خبيري قرارداد داشتيد چرا الان براي رئيسي کار مي کنيد؟
امير سرش را پايين انداخت و گفت:« همين که شما ميگيد. واسه نون خوردن مجبوريم به اوني که ازش خوشمون نمياد رو بزنيم. يکيش شما. از وقتي هم فيروز مرزوقي گفته بي گناهه خبيري جواب تلفن هاي منو نميده. نميدونم چشه.»
ـ خب از من چي مي خوايد؟
ـ ببينيد ما الان شما رو شناختيم ولي قراره که نشناسيم. اجازه ميديم که شما اينجا باشيد ولي ما واقعا نقشي تو اين ماجرا نداشتيم. حداقل من و بابک که نه.
عادل گفت:«به آقا بابک که مطمئنم ولي انگيزه شما براي قتل سعيد فرهنگ مي تونه خيلي قوي باشه. ممکنه از سر کينه بين شما و سعيد همچين کاري بکنيد.»
ـ مي دونم که يه سري مسائل رو به مونا گفتم. فکر مي کردم حالا که ماجراي سانيا و سعيد افتاده سر زبونا منم با مونا در ميون گذاشتم تا حساب کار دستش بياد. من يه بار به مونا گفتم ولي صدهزار بارش سعيد رو نصيحت کردم. گوشش که بدهکار نبود. جووناي جمع هم ديگه داشتند براش صفحه ميذاشتند.
بابک پرسيد:« چرا دروغ ميگي امير؟ سعيد کي اين طوري بود؟»
ـ باور کنيد يا نکنيد من سه سال آخر همين رو ازش ديدم. سر يه چند گرم کوکائين شرط بندي کرد و پونزده ميليارد بدهي بالا آورد. کار به جايي رسيده بود که هر چي تو قرارداد مي اومد وسط مي رفت برا بدهي هاش. همين دو ماه پيش بود که آخريش رو داديم. نگران نباش از نظر بدهي مالي پاک پاکه.
بابک سري تکان داد و گفت:«دمتون گرم... خدا خيرتون بده. کاويان که نق و نوق نکرد به خاطر پول؟»
ـ نه بابا زر مي زنه اگه چيزي بگه. خودش هم تو بدهي بود.
عادل گفت:« در مورد مرادي چي فکر مي کنيد؟»
ـ زياد با هم صميمي نبوديم. ولي بين خودمون باشه همين مرادي بود که کاويان رو گول زد برا قمار. بين بازيکن ها واسطه گري مي کرد.
ـ پول هايي که براي بدهي سعيد مي داديد به حساب کي مي فرستاديد؟
ـ به حساب مرادي واريز مي شد. غير از اون کسي رو نمي شناختيم.
عادل کمي ابرو درهم کشيد و گفت:«خيلي عجيبه. مثل اينکه بايد بيشتر با اين مرادي صحبت کنيم. به نظر مياد شام آماده است. مي خوايد شما اول بريد من ميام.»
ـ اين جوري که نميشه جناب سروان شما اول بياييد.
ـ بذاريد لنزهام رو بذارم.
امير و بابک خنديدند و بابک گفت:« پس منتظرتونيم. خيلي خوش گذشت.»
عادل لبخندي زد و اشاره اي کرد که بروند. امير و بابک وارد خانه شدند و عادل تا آن لحظه ورود آن ها را تماشا مي کرد. ناگهان لبخندي موذيانه زد و گفت:«فکر مي کنند خودم عقلم نمي رسيد فاميلي مو عوض کنم. خدا رو شکر به خير گذشت.»

