سکوت تمام و کمالي بر شب اطراف زندان حکم فرمايي مي کرد. چراغ هاي کم سو و بخارگرفته حياط سوسو مي زدند و در انتظار خورشيد مي سوختند. مدت زيادي از ورود تمام زنداني ها به سلول هايشان گذشته بود. هنوز خبر خاموشي اعلام نشده بود. براي همين صداي همهمه از سلول ها بلند شده بود. سلول فيروز، محسن و اميد مهمان جديدي داشت. حاجي انصاري طبق عادت بعضي روزها به سلول هاي خالي سر مي زد و بعضي شب ها کنار زنداني ها شب را سر مي کرد. اين بار اين روحاني سلول آن ها را قابل دانسته بود و قرار بود براي شب آن جا بماند. داخل سلول حاجي انصاري روي تخت قرآن مي خواند، فيروز با اميد بر سر اينکه کدام لباس را براي فردا بپوشد کل کل مي کرد و محسن روي تخت بالايي دراز کشيده بود و سقف را نگاه مي کرد. حاجي انصاري سرش را بالا آورد و گفت:« چهرت نوراني شده حاج محسن.»

ـ با منيد حاج آقا؟

ـ با خودتم... به چي فکر مي کني؟

ـ چيز خاصي نيست. دلم برا حميد تنگ شده. جاش خيلي خالي بود تا اينکه شما اومديد رو تختش نشستيد.

ـ خدا بيامرزدش ولي تو هم يه دور از جون بگو آقا محسن.

محسن روي تخت نشست و گفت:«به دل نگيريد حاج آقا. هشت ساله که روي اين تخت ها آدم ديدم. بعضي هاشون آزاد شدند بعضي هاشونم اعدام. عاقبت همه مون همينه. خدا مي دونه من حبس ابدي چطور قراره بميرم.»

ـ اميدت رو از دست نده برادر. راه آزادي برا همه بازه.

اميد که اين حرف را شنيد دستي به شانه محسن زد و با خنده گفت:« دقيقا حاج آقا... منم برا همين پيش محسن موندم. از بس که بچه باحاليه.»

ـ باحالي از خودته اميد جان.

فيروز ناگهان دهانش را از تعجب باز کرد. اميد که توقع شنيدن چنين چيزي را از محسن نداشت بيشتر خنديد و گفت:« فکر کنم امشب قراره آيه نازل شه. مي بينيد حاجي انصاري... بالاخره اين محسن يه بار ازم تعريف کرد. چه خبره امروز؟ نکنه مي خواي زن بگيري؟»

ـ نه والا ديگه اونقدر به دنيا اميدوار نيستم. فقط مثل بعضي روزا به اين فکر مي کنم که قراره دورم چقدر خالي شه. حميد الان يه ماهه که اعدام شده. فيروز داره ميره پي بختش. اميد هم يه ماه ديگه آزاده. موندم تنهايي چيکار کنم. ابدي بودن براي من مجازاته. تا بيام به يکي عادت کنم پريد و رفت.

حاجي انصاري گفت:« غصه نخور آقا محسن. دنيا هم مثل همين زندونه. با يه سري چيزا خوش و خرمي که يهو يه ندايي مياد بايد همه اين چيزا رو رها کني و بري.»

ـ من چي ميگم تو چي ميگي. درد من موندن و ديدنه تو براي من از رفتن حرف مي زني؟

ـ هيچ کس تا ابد تو اين دنيا نمونده. تو هم تا ابد تو زندون نمي موني. اونايي که عمر طولاني داشتند هم تا ابد تو دنيا نموندند. اما درد موندن و ديدن هم نعمت بزرگيه که به هر کسي نمي رسه. هر کي حواسش از ديدن پرت شد تو جهنم نديدن گرفتار شد.

محسن سرش را پايين انداخت و لب هايش را به هم فشرد. فيروز در جواب حاجي انصاري گفت:« آ والا گفتي... من به قول شما عمري تو جهنم نديدن بودم. به پشت سرم که نگاه مي کنم مي بينم خيلي چيزا رو نديدم که از دست شون دادم. همه اش با خودم مي گم اگه فقط يکم حواسم جمع بود الان هيچ کس نمي تونست بهم تو بگه. من هيچ کس و هيچ چيز رو تو دنيا نديدم. زماني چشمم باز شد که ننه ام رو دستم سکته کرد و مرد، بازم هيچي نديدم تا اينکه جگرگوشه ام رو تو درد کشيدن ديدم. تا کي من بايد درد ببينم و درد بکشم خدا مي دونه.»

ـ توکلت به خدا باشه فيروز.

ـ اسم ما هم الکي شد فيروز... قرار بود برنده باشم ولي هر بار بيشتر باختم.

حاجي انصاري گفت:« باور کن فيروز ديدن اصلا سخت نيست. درد داره ولي درونت رو پاکيزه مي کنه. گاهي خرج ديدن فقط يه مکث قبل از عمله. خيلي از فاجعه هاي دنيا موقعي اتفاق افتاد که آدم ها شتاب زده خواستند خودشون رو از يه منجلاب نجات بدن. يهو به خودشون اومدند ديدند که يه جنگ عظيم رو به بار آوردند و زمين خون کشته ها و زخمي ها رو تو خودش حل کرده. از اون جنگ افروزها هم هيچي نموند. کي ظالم بود و کي مظلوم همه با هم رفتند. ولي هر کي بعد از اونا به اون روزا رجوع کنه دو راه بيشتر نداره. يا ببينه و تو چاله نيفته يا نبينه و دوباره بيفته تو چرخه شکست.»

ـ عيب من اين بود که کسي نبود راه و چاه رو نشونم بده. هر کي بهم نون داد شدم نوکرش و تا تونست ازم مفت بري کرد. گناه من چيزي نيست جز بردگي.

ـ عيب تو اينه که برده يکي شدي مثل خودت. اون يه نفر بهت گفت بريز به هم. بخور و بکش تو هم گفتي چشم. چرا برده اش شدي چون به ديد تو هيچ عيبي نداشت. همه ما معيوبيم و محتاج. گل بي عيب همون خداييه که خواست باشيم و خودش به اين شکل ما رو روي زمين گذاشت.

اميد پرسيد:« آخه ما چرا معيوب آفريده شديم. براي اينکه يه خدايي باشه که تموم خبط و خطاهامون رو بندازيم گردنش؟ اصلا چرا همون موقع که داشت ما رو مي انداخت تو اين جهنم يه راه و چاهي نذاشت که ما هم ببينيم.»

ـ هست آقا اميد... هست. اينکه به دنبالش نميريم هم يکي از عيب هاي ماست. منم چون مي خواستم ببينم روحاني شدم. هر چي بيشتر ديدم بيشتر درد کشيدم. تهش گفتم اين درد شيرين تر از درد نديدنه. خدا کنه بيشتر قسمتم شه.

محسن سرش را بالا آورد و گفت:« حاجي. خدا خيرت بده يه صفحه برام باز کن.»

ـ استخاره مي خواي بگيري؟

ـ استخاره نه... همين طوري يه صفحه باز کن. بخون به نيت آقا حميد.

حاجي انصاري لبخندي زد و گفت:« با کمال ميل... بازم خدا رحمتش کنه. بچه خوبي بود. ببينيم اين بار دل آقا محسن به کجا مي بره ما رو.» حاجي انصاري قرآن را بوسيد و صفحه اي را باز کرد. دوباره لبخندي زد و گفت:« حلال زاده بودي آقا محسن. سوره بقره باز شد آيه امن الرسول.»

ـ بخونش دور هم حال کنيم.

حاجي انصاري آيه آيه مي خواند و بقيه در سکوت گوش مي کردند. خواندنش که تمام شد دوباره قرآن را بوسيد و گوشه اي گذاشت.

ـ اينم به نيت آقا حميد. خدا کنه که به خاطر خطاهامون و فراموشي هامون مواخذه نشيم.

محسن سري تکان داد و گفت:« حالا که جمع مون جمعه. وقت اينه که يه چيزايي رو همين جا بهتون بگم. دست مريزاد که تو اين مدت لطف داشتيد و بهم مي گفتيد حاج محسن ولي حيف که قسمتم نشد تو اين سي سالي که عمر کردم برم خونه خدا. مي خواستم برم آلمان که از اونجا دستم به همه دنيا برسه ولي حالا کنج قبرستون زندونم و دستم از دنيا کوتاهه. حاج آقا... ميشه اگه يه روز رفتي حج به جام اونجا دعا کني؟»

ـ به روي چشم آقا محسن. خودمم به غير عمره هنوز قسمت نشده ولي فرمايش شما روي تخم چشمم.

فيروز گفت:« غمت نباشه آقا محسن. آقام خدابيامرز قبل از فوتش يه سفر حج ارثيه گذاشت برامون که هنوز نوبتمون نشده. به خاطر ننه تا الان کسي نفروخته. حتي اگه خودم موندني شدم به داداشم مي سپرم. تو تا ابد حاج محسن ما هستي.»

ـ خدا خيرت بده آقا فيروز. خدا بچه ات رو برات نگه داره. عروس شدنش رو ببيني به حق پنج تن.

حاجي انصاري پرسيد:«آقا فيروز... تو دختر داري؟»

ـ دست بوستونه حاج آقا. اسمش هاله است.

ـ الان کجاست؟

فيروز سري پايين انداخت و گفت:« يه جاي دور... تو اين مدت فقط صداشو شنيدم. هر بار يکي تو زندون تلفنش رو آورده و يکي پشت تلفن گفته دخترت دست ماست. دقيق سه ماهه که از حال و روزش بي خبرم. بهم ميگن قتل رو گردن بگير، دختر و داداشت رو سالم نگه دار. بهشون ميگم کجان هيچي نميگن. اين قدر سرد و گرم شدم تو بازي شون که يه اعتراف نامه امضا کردم و گفتم من سعيد فرهنگ رو کشتم.»

ـ يعني الان دادگاه اولته؟

ـ نه حاج آقا... دادگاه دوممه. جلسه اول زدم زير همه چي و گفتم بي گناهم. راست گفتم ولي مي ترسم ديگه کسي ازم باور نکنه.

اميد گفت:« من که ميگم خوب کردي.»

ـ الان بيشتر مي ترسم. بيشتر دارند ميرن رو مخم که بزنم واقعا يکي رو بکشم. حتي بچه ريغوي بند هم داره باهام ور ميره که باهاش يقه به يقه بشم. سکوت برا من خيلي سخته آقا محسن... اي کاش ميذاشتي حداقل دهن اين يکي رو سرويس کنم.

محسن گفت:«خيلي هم خوب کردم. عادت کردي به کتک زدن ملت بايد اصلاح بشي.»

اميد گفت:« بالاخره کار تو هم زياده روي بود ديگه آقا محسن. واسه فيروز مرزوقي به هر حال افت داره از بچه ننه ها کتک بخوره.»

ـ همينه که هست. مي خواد قاتل نشه بايد بذاره مقتولش کنند. اين همه شعبون بودي حال و روزت اين بود. بايد کتک مي خورد که ياد بگيره دست بلند کردن چقدر درد داره.

فيروز گفت:« عوضش متلک هاشون نصيبم شد. اين قدر خوار و ذليل شدم که بچه ها هم بهم تيکه مي اندازند و مسخره ام مي کنند. همه اش تقصير توئه آقا محسن.»

ـ همينه که هست. بد مي کني بد هم مي شنوي.

حاجي انصاري گفت:«ديگه اين جوري نگيد به هم. خير سرمون اومديم مهموني اون وقت صاحب خونه ها افتادند به گله و شکايت. يکي دو دقيقه ديگه چراغا رو خاموش مي کنند. بذاريد به خوبي و خوشي شب رو بگذرونيم. بسم الله.»

همين که حاجي انصاري اين حرف را زد، چراغ هاي بند خاموش شدند و داد و فرياد همه بلند شد. حاجي انصاري روي همان تخت طبقه پايين دراز کشيد و پتو را روي خودش کشيد. محسن از روي تخت پايين آمد و گفت:« عجب نفس گرمي داشتي حاجي. تا گفتي بسم الله چراغا رفتند تو فاز خاموشي.»

ـ بالاخره بعضي اوقات سيم مون مي گيره ميريم تو فاز علم غيب. آقا فيروز تو هم غصه نخور خدا بزرگ تر از هياهوي تخم جن هاست. شب تون بخير صبح ايشالله همه مون دسته جمعي صبحانه بخوريم.

فيروز لبخندي زد و از پلکان تخت بالا رفت. هميشه بالاي سر حميد مي خوابيد که حالا به جايش حاجي انصاري خوابيده بود. جاي حميد براي فيروز هم خالي بود. انگار همين ديروز بود که حميد را از سلول برده بودند تا براي اعدام صبح فردا آماده باشد. وقتي داشت از بند مي رفت، فيروز بيشتر از يکي دو قدم نتوانسته بود بدرقه اش کند و از همان دور به رفتن حميد نگاه مي کرد.

از آن موقع يک ماه گذشته بود و خيلي چيزها تغيير کرده بود. محسن ديگر مثل قبل دل و دماغ نداشت. عمري همه از حرف ها و متلک هاي محسن ناراحت بودند ولي از وقتي حميد اعدام شده بود، فيروز بعضي شب ها که خوابش نمي برد متوجه گريه هاي محسن مي شد. يک بار که از خودش علت اين گريه ها را پرسيده بود، گفته بود خودش هم دليلش را نمي داند. اميد آن موقع باز هم زده بود به شوخي و خنده و گفته بود نمرد و گريه محسن را ديد. اميد هم مدتي بود عجيب شده بود. بعضي وقت ها مي رفت سلول يکي از گنده لات هاي زندان که اسمش چنگيز بود. چنگيز از قديمي هاي زندان بود که قبلا نوچه قادر بخيت معروف بود. اميد با او چه حشر و نشري داشت خدا عالم بود. سه روز قبل با عصبانيت از سلول چنگيز و نوچه هايش بيرون آمده بود و بدون اينکه بگويد براي چه با چنگيز درگير شده تمام وقت را در سلول يا بين جمعيت اطراق کرده بود.

و اما خودش... اين مدت فقط مسخره مي شد. هربار که يکي قصد دعوا با فيروز را مي کرد، فيروز از ترس اينکه بدبخت تر از اين نشود، مي شد کيسه بوکس يکي از قلدرها. روزهاي اولي که آمده بود را به ياد مي آورد. کلي آدم را دور خودش جمع کرده بود و شده بود پاي ثابت اذيت و آزار بقيه زنداني ها. تا اينکه با محسن در افتاد و محسن همان دفعه اول افتاد به جان فيروز و تا توانست کتکش زد. از بدبختي اش با همان محسن هم سلولي بود و هربار او را مي ديد و حرف هايش را مي شنيد به رعشه و لرزه مي افتاد. وسط اين همه درگيري و بدبختي ناگهان سفره دلش را براي محسن باز کرد و محسن هم تا توانسته بود شماتتش کرده بود که چرا آن قدر ضعيف بوده که گذاشته حقش را بخورند. هر چه قدر محسن آينه دق مي شد و اعصاب خرد مي کرد، اميد برعکس بود. بعد از اين همه جفايي که فيروز از ديگران ديده بود، بالاخره متوجه شده بود که در اين دنياي تاريک زندان کسي به غير از محسن را ندارد. همان آدم بدطينت و بداخلاق مي ارزيد به کل بند. از وقتي که اين قتل گردنش افتاده بود، بيشتر از هميشه متوجه مي شد که که ناقص بودن از کامل ديده شدن بهتر است. محسن برايش فراز بود، پدر و مادر بود. شايد هاله هم بود. فيروز با همين فکرها چشم هايش را روي هم گذاشت و قصد خوابيدن کرد. اما خواب به سختي چشم هايش را سرمه مي کشيد. اين طرف و آن طرف مي شد ولي مگر مي توانست بخوابد. تخت زيرش مدام صدا مي داد ولي طبق عادت بايد به اين غژغژها بي توجهي مي کرد و مي خوابيد. کمي که آرام تر شد دوباره چشم هايش را محکم تر بست ولي باز هم خوابش نمي برد. کمي به خودش حق داد که به خاطر دادگاه فردا هيجان دارد و باز به دادگاه فکر کرد. قرار بود به حرف وکيلش داودي عمل کند و همان چيزهايي را بگويد که واقعا حقيقت داشت. از اين جهت نگراني نداشت ولي از اينکه بعد از آن دقيقا چه مي شد مي ترسيد. اگر بلايي به سر فراز و هاله مي آمد چه مي شد؟ از اينکه او تهران است و هاله و فراز در ساري تنها هستند حسابي مي ترسيد. در اين سه ماه مراد اسد هم بارها زنگ زده بود و گفته بود فراز و هاله پيش او هستند. فيروز مي دانست مراد اسد چه کسي است براي همين از او بيشتر وحشت داشت. برادر و دخترش دست آن عوضي بودند و خودش با کمال خودخواهي زده بود زير تمام اعترافاتش. پتو را روي خودش کشيد و گفت:«مثل هميشه به خودت سپردم. حالا مي خوام بخوابم.»

مدت زيادي را در تاريکي خواب نديدن مانده بود که ناگهان از خواب پريد. دهانش خشک شده بود و در اين سرماي زمستان صورتش عرق کرده بود. چشم هاي نيمه بازش را به اين طرف و آن طرف چرخاند. به سمت تخت خالي محسن نگاه کرد. با خودش گفت حتما دوباره گريه کرده و رفته صورتش را بشويد. يادش افتاد که خودش هم يک آبي به سر و صورتش بزند بد نيست. از پلکان تخت پايين آمد و نگاهي به حاجي انصاري انداخت. از خروپفش مي شد فهميد حالا دارد هفت پادشاه را خواب مي بيند. سرش را که برگرداند، متوجه شد که تخت اميد هم خالي است. او ديگر ممکن بود کجا رفته باشد؟ نفسي تازه کرد و از دم در سلول دور و اطرافش را نظاره کرد. هيچ کس اين موقع شب بيدار نبود که در اين راهروي تاريک قدم بگذارد. هميشه نزديک نيمه شب که مي شد، چراغ هاي راهرو را خاموش مي کردند. فيروز هر وقت اين موقع از راهرو رد مي شد، قدم هايش را کوتاه تر مي کرد تا چيزي سر راهش او را زمين نيندازد. همين که از راهرو مي گذشت و به روشنايي دستشويي مي رسيد، خوشحال از اينکه تاريکي عظيمي را رد کرده قدم هايش را بلندتر مي کرد. فيروز تاريکي راهرو را رد کرد، تا خواست قدم هايش را بلند کند، متوجه ردپايي عجيب شد. اين ردپا شبيه رد دمپايي هاي توي سلول بودند. اين ردپا فرق مي کرد. اين بار سرخ رنگ بود و چند قطره آب رويش افتاده بود و شکلش را پخش و پلا کرده بود. مي خواست جلو برود و ببيند چه خبر شده ولي سرجايش خشکش زده بود و قدرت حرکت نداشت. بي معطلي به طرف باجه نگهباني دويد و با فرياد گفت:« تورو خدا کمک کنيد... يه نفر رو تو دست شويي زدند.» سرباز نگهبان با چشم هاي خواب آلود پشت باجه ايستاد و گفت:«چه مرگته فيروز! سر آوردي اين موقع شب؟»

ـ آقا تو رو خدا گوش بده ببين چي ميگم. يه نفر رو تو دستشويي زدند. بياييد ببينيم چي شده.

ـ چي گفتي؟ يه نفر رو تو دستشويي زدند؟

ـ پس دو ساعته من دارم چي ميگم؟

سرباز سريع دست به تلفن شد و گفت:« يا حضرت عباس... خودت نديدي کي بود؟»

ـ نه والا... تا ديدم خون رو زمينه سريع اومدم سمت شما. تو رو خدا عجله کنيد.

ـ تو هم عجله کن برو تو سلولت. خدا به همه مون رحم کنه.

ـ من همين جا مي مونم. تا ندونم چي شده همين جا مي مونم.

ـ اي خدا بردار ديگه... به تو چه دخلي داره بي ناموس. وقتي ميگم برگرد يعني برگرد.

بالاخره تلفن وصل شد و سرباز هر که را توانست خبر کرد. فيروز بي توجه به حرف سرباز کنار باجه ايستاد و منتظر ماند تا به رئيس زندان هم همان چيزهايي را بگويد که ديده بود. رئيس زندان به همراه چند افسر سر و کله اش پيدا شد و همه با هم به راهنمايي فيروز به طرف دستشويي رفتند. افسرها با احتياط داخل رفتند ولي فيروز و رئيس زندان همان دم در ايستادند. رئيس زندان کمي کنار فيروز ايستاد و گفت:«خودت که نرفتي تو؟»

ـ نه آقا... رفته بودم سر و صورتم رو بشورم، تا چشمم به رد دمپايي افتاد، دويدم اومدم پيش داش محمد.

ـ خوب کردي. حالا خدا کنه به خير بگذره.

يکي از افسرها جلو آمد و گفت:«آقاي عضدي يکي از زنداني ها با چاقو به قتل رسيده. حتي همت نکرده چاقو رو از کنار جنازه برداره. چراغا رو روشن کنيد ببينيم ردش به کي مي رسه.» سربازي چراغ راهرو را روشن کرد و تمام راهروي تاريک روشن شد. تمام زنداني ها که متوجه روشن شدن راهرو ها شده بودند، از سلول هايشان بيرون آمدند و تمام راهرو را بدون اينکه جلوتر بروند شلوغ کردند. افسر زمين را برانداز کرد و گفت:«قاتل خونسرد بوده و دقيق. تا قتل رو کرده، دمپايي هاش رو از دم در بلند کرده. کي بهتون خبر داد اين طوري شده؟» عضدي فيروز را به طرف افسر کشيد و گفت:« اين بود جناب سروان.»

ـ دمپايي هاتو دربيار.

ـ براي چي جناب سروان؟

ـ من ميگم در بيار.

فيروز دمپايي هايش را درآورد و به افسر تحويل داد. افسر از کسي چراغ قوه اي قرض کرد و مدتي کف دمپايي ها را برانداز کرد. دستي رويش کشيد و خاک و خل روي آن را از دستش تکاند. سپس رو به فيروز کرد و گفت:«ديگه اينجا واينستا. برگرد تو سلولت پيش بقيه.»

ـ ميشه بدونم کي رو زدند؟

ـ به چه دردت مي خوره؟

ـ وقتي بيدار شدم محسن و اميد رو نديدم.

ناگهان افسر ديگري بيرون آمد و گفت:«آقاي عضدي کارمون تموم شد. تشريف بياريد شناسايي کنيد ببينيد کيه.» عضدي به همراهش داخل رفت و فيروز با همان افسر تنها ماند.

ـ حالا که نميري همين جا باش. بخواي در بري مي فهمم تو هم تو اين ماجرا دست داري.

ـ به خدا من حتي نمي دونم اوني که اون توئه کيه بعد شما ميگيد من دست دارم؟

ـ تو که قبلا سعيد فرهنگ رو کشتي برات فرقي نبايد بکنه.

فيروز سرش را پايين انداخت و آرام گفت:« هر چي مي خوايد بگيد ولي من سعيد رو نکشتم. تو عمرم کي بازيگر ديده بودم که دفعه دومم باشه. تا الان هم بهتون راستش رو گفتم.»

ـ اين بار رو قبولي. مي پذيرم.

عضدي و افسر نگهبان آرام از دستشويي بيرون آمدند. عضدي رو در روي فيروز ايستاد و گفت:« ديگه نرو سمت سلولت. همين جا بموني بهتره. بقيه زندونيا رو کجا بذاريم جناب سروان؟»

ـ بازرسي که شدند راهي شون کنيد نمازخونه. اگه آلت قتاله ديگه اي اونجا باشه بررسيش چند ساعتي طول مي کشه.

فيروز پرسيد:« ميشه بگيد کي اونجا بود؟» عضدي به افسر گفت:«ببريد ازش بازجويي کنيد بعدا ببريدش نمازخونه.»

دو سرباز به دستور افسر، به فيروز دستبند زدند و با خودشان به باجه نگهباني بردند. افسر با اينکه خودش دمپايي هاي فيروز را بررسي کرده بود، باز همان سوال هاي احمقانه را از فيروز پرسيد. فيروز به قدري از اين همه سوال و جواب شدن خسته شده بود که دلش مي خواست هيچ وقت از تختش بيرون نمي آمد و مي خوابيد. ولي سعي کرد آرامشش را حفظ کند و دوباره همان جواب ها را بدهد. افسر خوشحال از اينکه حسابي با فيروز بازي کرده، از جايش بلند شد و با عضدي دوباره صحبت کرد. فيروز در باجه احساس مي کرد نمي تواند صداي کسي را بشنود. به اين فکر مي کرد که سرباز داخل آن عجب گوشي دارد که از پشت آن شيشه صدايش را شنيده که عضدي وارد باجه شد و رو به روي فيروز نشست.

ـ اذيت که نشدي؟

ـ يکم آره ولي نه زياد.

ـ نمي دونم چطوري بگم ولي اتفاق بدي افتاده. مطمئني که نرفتي تو؟

ـ معلومه که نرفتم... تا چشمم افتاد سريع خبرتون کردم. نکنه مرگ يه مادرمرده ديگه رو هم مي خوايد بندازيد گردنم؟ اصلا کي مرده که من کشته باشمش؟ بگيد کي مرده من خودم ميگم کشتمش.

ـ خيلي خوب بابا خونتو کثيف نکن. لازم نيست گردن بگيري قاتل پيدا شد. پيدا هم نمي شد فکر کردي ما اين قدر بي در و پيکريم که نفهميم کي قاتله؟ بز حاضر دزد حاضر. يه گراف از اثر انگشتت بگيرند هم ديگه تمومه.

فيروز صدايش را کمي آرام کرد و پرسيد:« قاتل پيدا شد؟»

ـ آره... دمپايي هاش رو داشت مي انداخت تو حياط که همه رو قاتل کنه يکي ردش رو زد. گند زد به خودش بدجور.

ـ ميشه بگيد اصلا چه خبره؟ من گيج شدم.

عضدي به چشم هاي فيروز نگاه کرد و گفت:« اوني که دست شويي کشتنش از هم سلولي هاته. خدا بيامرزدش. نامرد گلوش رو بريده بود و گذاشته بودش همينطوري جون بده. ميذاريم صبح زنگ مي زنيم خانواده اش زا به راه نشن نصف شبي.»

ـ بهم ميگيد کي بود؟

عضدي در حالي که داشت به طرف بيرون حرکت مي کرد، گفت:« خودت ببينيش بهتره. سرباز فيروز رو ببر نمازخونه پيش بقيه زندونيا.» سرباز دست هاي دستبند زده فيروز را گرفت و به طرف نمازخانه برد. در نمازخانه که باز شد، سرباز دست فيروز را باز کرد و ميان خيل زيادي از زنداني ها قرار گرفت. همه با ديدن فيروز، داد و فريادشان بلند شد و فيروز را در آغوش گرفتند. ميان آن همه همهمه فيروز در سکوت چهره ها را ديد مي زد تا يک چهره آشنا پيدا کند و حداقل او بگويد جريان چيست. يک سري ها بودند ولي هر چه مي گشت بعضي ها را نمي توانست پيدا کند. همين که چشمش به عمامه سفيد حاجي انصاري افتاد، همه دور او را خالي کردند و حاجي انصاري مقابل فيروز ايستاد.

ـ حاج آقا شما بگو چي شده؟ من که هيچي نفهميدم.

حاجي انصاري صورتش از گريه قرمز شده بود. او هم هيچ چيز نگفت. دست فيروز را گرفت و آرام به طرف مردي کشاند که زيرش پتو انداخته بودند و دورش به جاي ملافه پتو کشيده بودند. مرد بي توجه به سر و صداي اطرافش آرام خوابيده بود ولي فيروز با ديدن پارگي روي گلويش درد ديدن آن صحنه را با خودش به دوش کشيد. حاجي انصاري دست لرزان فيروز را محکم تر گرفت و با بغضي در صدايش گفت:«ديدي چي شد فيروز. حتي نايستاد من و تو بريم مکه بعد خودش بره. بيمعرفت عالم فقط خودتي محسن. فقط خودت...»

همين که بغض حاجي انصاري ترکيد، همه با شنيدن صداي گريه هايش به گريه افتادند. يکي از ميان جمعيت فرياد زد و گفت:«الهي که اميد بره به گور سياه. خدايا تو شاهد باش که ما از محسن بدي نديديم. خدايا ما حلالش کرديم. تو هم حلال کن.» فيروز مي لرزيد و با بهت و شوک به جمعيت گريان و نالان نگاه مي کرد. حاجي انصاري سرش را روي شانه فيروز گذاشته بود و گريه مي کرد. فيروز سر حاجي را در دستانش گرفت و با فرياد گفت:«اينا چي ميگن حاجي؟ کي مرده کي کشته؟ چرا همه ميگن اميد؟»

ـ اميد محسن رو کشت فيروز!

ـ دروغه آقا... دروغه. اميد خيلي پسر خوبيه از اين کارا نمي کنه. الان کجاست خودم باهاش حرف مي زنم... اميد بي گناهه براش پاپوش دوختند.

پسري از ميان جمعيت بلند شد و گفت:« کار خودشه آقا فيروز. چراغاي راهرو که روشن شد، لباس خونيش رو از رو زمين جمع کردند. خودشم کت بسته بردند انفرادي.»

ـ به خدا اميد آدم کش نيست. شما که بيشتر از من مي شناختيدش. قرار بود يه ماه ديگه آزاد بشه چطور مي تونه آدم بکشه اونم محسن؟

يکي ديگر گفت:« تو دنيا از کسي مي خوري که فکر مي کني بيشتر دوستش داري. محسن بيچاره هم از اين اميد آشغال خورد.» فيروز نگاهي به جنازه کرد و به طرف در ورودي دويد. تا توانست به در کوبيد و فرياد زد که در را باز کنند. سرباز در را باز کرد و گفت:«چه مرگته عمو!»

ـ بذاريد آقا عضدي رو ببينم.

ـ براي چي مي خواي ببينيش؟

ـ مي خوام برا اميد شهادت بدم. اميد بي گناهه.

ـ به حرف تو آزادش نمي کنند. به وکيل بند بگو.

ـ نميشه من حتما بايد به خودشون بگم.

ـ لازم نيست. هم اميد رو گرفتند هم چنگيز رو. هر دوشون اعتراف کردند که خودشون کشتند.

ـ چرا آخه؟ بذار خود اميد رو ببينم. اون حرف منو گوش ميده.

ـ همه اين کارا برا تو بود بيچاره! خواستم بگم خيلي خوش شانسي که اينجايي.

سرباز در را بست و فيروز بهت زده را ميان زنداني ها تنها گذاشت. فيروز آرام آرام به طرف جنازه حرکت کرد و بدون اينکه فريادي بزند يا ناله اي کند، کنارش نشست و آرام موهاي مشکي و مجعدش را نوازش کرد. حاجي انصاري کنار فيروز نشست و گفت:« همين که اومدنت طول کشيد، اميد دهنش رو وا کرد همه چي رو گفت. خدا خيرت داده که نرفتي جلو وگرنه الان معلوم نبود کجا بودي. خوبه که پيش موني. کلي کار داريم بايد انجام بديم... يکي از بچه ها قراره زحمت قرآن خوندن رو بکشه. ميگن خيلي صداش خوبه. خودمم مي خوام به نيت محسن براش روضه حضرت زهرا بخونم. امشب همه قول داديم تا خود صبح بمونيم پيشش. وقت تنگه بچه ها. کي بود مي گفت قرآن مي خونم همين الان بخونه.»

حاجي انصاري دست فيروز را از روي سر محسن برداشت و کنار بقيه زنداني ها نشاند. خودش هم دستش را دور شانه فيروز حلقه زد و همه در سکوت به صداي قرآن خواندن هم بندي شان گوش کردند. زنداني سوره فجر را به زيبايي مي خواند ولي همين که به آيه هاي آخر سوره رسيد، ناگهان فرياد زد يا امام حسين! همه با صداي فرياد قاري به گريه افتادند. قاري که به اعصابش مسلط شد، سوره را تمام کرد و همه صلوات فرستادند. همين که حاجي انصاري دست فيروز را در دست يکي از زنداني ها گذاشت، بلند شد و شروع کرد به سخنراني و روضه خواندن درباره حضرت فاطمه(س). فيروز تمام مدت روضه زير چشمي و بدون احساس به محسن نگاه مي کرد. صداي حاجي انصاري به گوشش آن قدر بلند بود که صداي گريه و ناله ديگران نمي توانست او را به گريه بيندازد. سخت بود برايش گريستن. آن هم براي محسن. هر چه سعي مي کرد نمي توانست. از خودش شرمنده بود که چرا اينقدر دلش براي هم بندي اش سنگ بود. ولي تا حاجي انصاري از محسن حضرت زهرا گفت، ناگهان احساس کرد کسي به روح سنگ شده اش پتکي کوبيد و آن را از درون فرو پاشيد. نفس نفس زنان دستش را از دست هم بندي اش کشيد و تا توانست توي سر خودش زد. مي خواست به طرف جنازه برود و روي آن گريه کند ولي ديگران اجازه نمي دادند. حاجي انصاري اشاره اي به بقيه کرد و آن ها فيروز را رها کردند. همان طور که حاجي انصاري مي خواند، فيروز سرش را روي سينه محسن گذاشته بود و تا توانست خودش را از گريه خالي کرد. ديگران حالا ساکت بودند و او داشت از گريه مي مرد. از اين تنهايي مي ترسيد ولي ديگر مهم نبود. روضه حاجي انصاري که تمام شد، هر کس يک گوشه رفت و براي خودش يا دوستانش عزاداري کرد. چند نفر قرآن هاي نمازخانه را برداشته بودند و مي خواندند. يکي زده بود زير آواز و بقيه درباره محسن هر چه مي دانستند تعريف مي کردند. فيروز و حاجي انصاري کنار محسن نشسته بودند. حاجي انصاري داشت چيزي زمزمه مي کرد و فيروز گوشه اي سرش را روي دست هايش گذاشته بود. ناگهان سربازي در نمازخانه را باز کرد و با چند بسته بطري و يک بسته خرما وارد سالن بزرگ آن جا شد.

ـ آقاي عضدي اينا رو فرستاد گفت فعلا با اينا پذيرايي بشيد تا بعد.

ـ تو بگو کي برمي گرديم؟

ـ گفتند تا خود صبح بايد اينجا باشيد. يه ديوونه سنگ مي اندازه تو چاه صدتا عاقل بايد درش بيارند. خدا مي دونه با چه رانتي چاقو رو آورده بودند تو زندون.

سرباز که رفت، مردي از ميان جمعيت به طرف جنازه حرکت کرد. انگشتش را روي جنازه زد و گفت:«فاتحه اش رو همين جا خوندم. خدا بيامرزدش...»

ـ راستي اصغر. تو که تو بسته بندي کار کردي فکر مي کني کار کيه؟

ـ والا نمي دونم ولي بخش بسته پستي ها رو راحت ميشه دور زد. کافيه فقط بگن مال يکي از مامورا يا مسئول مشخصه. زياد پيش نمياد ولي وقتي بياد مصيبتي ميشه. راستي آقا فيروز... فضولي نيست يه سوال ازت بپرسم؟ فيروز سرش را بالا آورد و گفت:« بپرس داداش اصغر.»

ـ اين همه مدت محسن رو نگاه کردي دريغ از يه اشک... همين که حاجي براش روضه خوند يه جوري خودت رو زدي که همه مون از گريه هامون شرمنده شديم.

حاجي انصاري گفت:« محسن حضرت زهرا يه چيز ديگه است اصغر آقا... همه محسن هاي دنيا فداي غنچه پرپر شده امام علي. ازش مي خوام دست محسن ما رو هم اون دنيا بگيره.»

فيروز آرام گفت:« من بچه کشتم.»

حاجي انصاري و اصغر سرشان را به طرف فيروز چرخاندند و فيروز ادامه داد:«حرفت درسته حاج آقا... ولي تا از محسن گفتي ياد خودم افتادم. يه آدم مستي که زنش رو کتک مي زد و بعدش ميزد بيرون تا بيشتر عرق بخوره. زنم هاله رو باردار بود که خانواده اش اومدند ازم بردنش. مثل ديوونه ها دنبالشون مي دويدم که چرا مي برينش. مي گفتند قبلا بچه سقط کرده. نميذاريم بغل دست تو باشه. وقتي هم خبر دادند زنم مرده، تا تونستند کتکم زدند و انداختندم کنار قبرش. يه لحظه زير بارون اونجا مستي هر چي عرق بود از سرم پريد. ديگه مشروب نخوردم ولي آقام ديگه نذاشت هاله رو ببينم. همه طردم کرده بودند. به ياد تنهايي هام و بلاهايي که سر همه آوردم عنان از دستم در رفت و زدم تو سر خودم... اينم از کثافت ما بود.» حاجي انصاري جلو آمد و گفت:« عيب نداره آقا فيروز. همه مون اينجا داريم يه کثافتي رو رد مي کنيم تا برسيم به تميزي آخرش. تو اينجا تنها نيستي.»

ـ شما ديگه اينو نگيد حاج آقا. ما کجا شما کجا؟

ـ اگه بهت بگم منم مجرم بودم چي؟ اين بار فيروز داشت با تعجب به حاجي نگاه مي کرد.

ـ شونزده سالم بود به جرم حمل مواد مخدر دستگيرم کردند. چون کوچيک بودم شدم متهم رديف آخر و يکي دو سال رفتم حبس. از حبس اومدم ولي دلم تو همون زندون موند. آخوند شديم ولي بازم درونم مي خواست توي زندون و راهروهاش قدم بزنه. از تموم دنياي بيرون بريدم و اومدم زندان. نبين الان بهم عزت و احترام ميذارند و حاج آقا حاج آقا مي کنند. روز اولي که اومدم، همه چي برام خشن بود. مثل بيد مي لرزيدم و هر کي به ما مي رسيد يه مشت ليچار نثارمون مي کرد. ناراحت بودم ولي هر بار به خودم مي گفتم حقمه. با خودم فکر مي کردم اوني که از دستم مواد گرفته بود الان کجاي شهر افتاده و اين بيشتر عذابم مي داد. منم درد کشيدم تا بزرگ شدم. تو هم بزرگ ميشي آقا فيروز.

فيروز رو به محسن کرد و به طرفش رفت. لبخندي کمرنگ زد و زخم روي گلويش را با انگشت هايش لمس کرد. با خودش گفت:«الهي بميرم برات محسن. چرا تو آخه.»

ـ قسمتش همين بود ديگه آقا فيروز. به ناحق بود ولي مرگ که خبر نميده.

ـ نبايد همين طوري مي رفت. باهاش درست خداحافظي نکردم. براش وصيت کرده بودم که اگه مردم اون برام ادا کنه. حالا کشکي کشکي جامون برعکس شد. تف به اين روزگار... اي تف به چنگيز که اميد رو از راه به در کرد.

ـ اين قدر مطمئني که اميد نمي خواست محسن رو بکشه؟

ـ پسر خوب و صبوري بود. هيچ وقت هيچ کس رو ناراحت نمي کرد حتي وقتي ناراحت مي شد. نمي دونم الان چه حالي داره.

اصغر پوزخندي زد و گفت:«مي خواستي چه حالي داشته باشه؟ حتما الان داره سرشو مي کوبه به يه گوشه تو انفرادي. محسن اگه خانواده داشته باشه قصاص ميشه بلاشک... راستي فيروز مي دوني محسن کي رو اون بيرون داره براش گريه کنه؟»

ـ نه... محسن خيلي از خانواده حرف نمي زد. اصلا انگار احساس تو خونش نبود.

حاجي انصاري گفت:« من فقط مي دونم يه چندبار مادرش اومده بود ملاقاتش. مادره که مرد، اينم ديگه موند غريب و بدبخت. حالا غير از حج رفتن وصيت ديگه اي نکرد؟»

ـ والا اين قدر از دستش شکار بودم که حتي نپرسيدم درد خودت چيه. اي کاش الان مي تونستم بيدارش کنم ازش بپرسم... ديگه فايده نداره. اين زخم هم شاهدش.

ـ پس ديگه بي خيال... ديگه ساعت چهار شد. بگير بخواب آقا فيروز. صبح دادگاه داري بايد سرحال بلند شي.

ـ خودتون چي حاج آقا؟

ـ من که تا اذان رو بدن بيدار مي مونم. نمازم رو مي خونم. بعدش بايد وايسم به مامورا جنازه رو تحويل بدم.

ـ منم بيدار مي مونم. منم مي خوام نماز بخونم. تو هم دفعه آخرته به محسن ميگي جنازه. آقا محسن اينجا حرمت داره.

حاجي انصاري و اصغر خنديدند. اصغر سري تکان داد و گفت:« خدا خير بده اين محسن رو. يه عمر اينجا نماز خوند اينا نگفتند کنارش نماز بخونيم. حالا که بازنشست شده تازه آقا فيروز نمازخون شد.»

ـ تو هم مي خوني؟

ـ چرا نخونم داداش... مخصوصا الان که خدا تازه يکي رو روح کرده فضا عاليه براي شکر و انابه.

سپس از جايش بلند شد و گفت:«برادران هم بندي. اذان نزديکه. هر کي مي خواد نماز بخونه به به حاجي انصاري اقتدا کنه.» صداي اذان که از بلندگوها بلند شد، حاجي انصاري پيش نماز ايستاد و برخي از زنداني ها يا از سر اعتقاد يا از سر جو عجيب شب پشت سر او نماز صبح را به جماعت خواندند. بعد از نماز هر کس پي کار خودش بود و در حال و هواي خودش بود که سربازي در را باز کرد و گفت:«همه برگرديد به سلول هاتون. ابلاغ شده تنبيه امروزتون هم تميز کردن سلول هاست. تا تميزش نکرديد پاتون رو نذاريد تو آشپزخونه. اونايي که امروز صبح دادگاه دارند ساعت هفت و نيم خودشون رو معرفي کنند به معاون رئيس. ساعت هشت تو حياط باشيد که راهي بشيد. حالا آروم و منظم بزنيد بيرون.» جمعيت غرغر کنان از جايشان بلند شدند. اولين نفر که به طرف در حرکت کرد، رو به محسن کرد و زير لب چيزي گفت. سپس با فرياد گفت:«ما که ديگه رفتيم. فاتحه ام از همين جا بدرقه ت داداش.» ديگران به تبعيت از اولين نفر فاتحه اي خواندند و هر کدام به نوعي با جنازه روي زمين مانده خداحافظي کرد. اما فيروز و حاجي انصاري هنوز کنارش نشسته بودند و فيروز با چشم هاي خيس و مغموم به چهره رنگ و رو رفته محسن نگاه مي کرد.

ـ فيروز تو هم بلند شو. اگه نري صبحونه بهت نمي رسه.

ـ اشتها ندارم حاجي.

ـ ولي بايد غذا بخوري. دادگاه فضاش سنگينه زود پس مي افتي.

ـ نمي تونم حاج آقا. روم نميشه برگردم تو سلول. خودم اونجا تنهام. از خير غذا خوردن مي گذرم ولي غصه نمي خورم. بدون محسن و اميد چطور برگردم؟

حاجي انصاري کمي مکث کرد و سپس با صدايي غمگين گفت:« پس بمون اينجا. جنازه رو که تحويل داديم با هم ميريم آشپزخونه.»

ـ نگفتن کي مياد دنبالش؟

ـ چرا... بهم زنگ زدند. گفتند يه خواهر داره اون قراره با شوهرش بياد.

در باز شد و عضدي با چند سرباز وارد نمازخانه شد. دو سرباز دو طرف جنازه ايستادند ولي با اشاره عضدي سرجايشان ماندند. عضدي روي زمين دوزانو نشست و گفت:« وقت نکردم بيام براي عرض تسليت. سرمون خيلي شلوغ بود. شما حلال کنيد حاج آقا انصاري. زحمت جنازه هم افتاد گردن شما.»

ـ اين چه حرفيه آقاي عضدي؟ آقا محسن به گردن همه حق داشت.

عضدي دوباره به چهره محسن نگاه کرد. سري تکان داد و گفت:« واقعا... خدا از سر تقصيراتش بگذره. ما جز خوبي ازش چيزي نديديم. فيروز چرا تو نرفتي سلولت؟»

ـ يکم بهم حق بديد. مي بينيد که چي به سرم اومد!

ـ اين بار يه چند نفر رو مي فرستم کمکت. تو سريع برو از زندگي عقب نموني.

فيروز نگاهي خرسند به عضدي کرد و بلند شد. عضدي و انصاري به احترام فيروز از جايشان بلند شدند. فيروز دستي با آن ها داد و آهنگ رفتن کرد، ولي دلش راضي نبود که همين طوري بدون خداحافظي با محسن برود. دوباره همان مسير رفته را برگشت، به رسم همه زنداني ها براي تازه درگذشته فاتحه اي خواند و از نمازخانه بيرون رفت. همين که به طرف سلول حرکت کرد، تازه بغضش ترکيد و صورت خشک و تشنه اش از اشک سيراب شد. با خودش کلنجار مي رفت که سلول خالي را چطور مرتب کند که ناگهان به سلول بهم ريخته اش رسيد. در ميله اي را کنار زد و وارد شد. چشمش به تخت روي زمين افتاده محسن و اميد افتاد و خواست آن را بلند کند. دست هايش زور بلند کردن تخت را نداشت. بعد از چند دقيقه اي تقلا و اشک ريختن براي اينکه عرضه يک تخت بلندکردن را هم ندارد، سربازي قوي هيکل وارد سلول شد و کمک کرد تا تخت را روي زمين محکم کنند.

ـ ببخشيد دير کردم. داشتيم کارهاي محسن رو راست و ريس مي کرديم.

ـ ساعت چنده؟

ـ نزديک هفت. خانواده اش تازه اومدند بردنش. خدا بيامرزدش. دل خوشي ازش نداشتم ولي مرد خوبي بود. خدا به بچه اش رحم کنه.

فيروز که داشت وسايل داخل کمد را مي چيد، پرسيد:«گفتي بچه؟»

ـ آره... يه پسر يه ساله داشت خدابيامرز.

ـ تو از کجا مي دوني؟

ـ پارسال که به خاطر تب برديمش بيمارستان، زن و بچه اش اومدند ديدنش. بچه اش اون موقع از چله دراومده بود. يادمه صداش مي کرد سورنا.

ـ اين مگه هشت سال ابدي نبود پس چطور زن و بچه داشت؟

سرباز ناگهان لب هايش را بهم دوخت و گفت:« آقا ببخشيد. مثل اينکه با يه محسن ديگه اشتباه گرفتم. معذرت مي خوام... به کسي نگي من چيزي گفتم ها باشه؟»

فيروز با اکراه و خشم گفت:«تا اينجاشو که گفتي بقيه اش هم بگو ديگه.»

ـ قول ميدي نگي به کسي؟

ـ بين مون هم کسي نيست بگو.

ـ بين خودمون باشه... خودشم که دستش از دنيا کوتاه شده ولي محسن فقط سه سال اينجا بود. اولين روزايي که اومده بودم اينجا به يه سري مون سپرده بودند که هر موقع محسن خواست با ما حرف بزنه جواب سربالا بديم. نمي دونستيم چرا ولي انگار پروتکل بود.

ـ آخه براي چي؟

ـ نمي خواستيم آدم زياد دور و برش جمع باشه. خودش انگار بلد کار بود هر کي باهاش جور مي شد مي زد به تيپ و تاپش. خودت که مي شناختيش چطور بود.

فيروز تاييدي کرد و لباس هاي روي زمين را داخل کمد مي چيد. يکي براي اميد، يکي براي محسن. خودش هميشه لباس هاي اميد را مي پوشيد ولي اين بار حالش از لباس هاي او به هم مي خورد. رو به سرباز کرد و پرسيد:«با اين لباس ها چيکار کنم؟»

ـ لباس هاي اميد رو بذار يه گوشه اي ببرم براش. خودت هر کدوم از لباس هاي محسن رو خواستي ببر برا خودت. فکر نکنم ديگه بيان سراغ وسايلش.

فيروز لباس هاي محسن را در دست هايش گرفت و لب هايش را گزيد. سرباز بيشتر کارهاي اتاق را انجام داد و گفت:«خدا رو شکر مرتب شد. تو هم سريع بيا آشپزخونه ديگه ساعت هفت و نيم مي بندنش.»

فيروز نگاهي به دور و اطراف کرد، تسبيح سبز رنگي روي زمين مانده بود. يکي از سه تسبيحي که محسن هميشه دستش بود و با آن بازي مي کرد. غير از لباس ها و سه تسبيح، تخته چوبي که هميشه آن را زير تخت مي گذاشت و با آن ضرب مي زد روي زمين بود و جايي نداشت. به دنبال سرباز دويد و گفت:« اين يادگاري محسن بود. باشه مال تو.»

ـ من چيزي نمي گيرم.

ـ بذار به حساب کمکي که کردي.

سرباز بعد از کمي دل دل کردن و تعارف تسبيح را از دست فيروز گرفت و با او تا آشپزخانه رفت. فيروز دوباره در صف خسته کننده صبحانه ايستاد و مانند هميشه صبحانه اش را تحويل گرفت. روي صندلي که نشست و سيني اش را روي ميز گذاشت از خودش بدش آمد. محسن تازه مرده بود ولي او و ديگران انگار که اتفاقي نيفتاده باشد، داشتند صبحانه مي خوردند. از گوشه و کنار صداي چند نفري را مي شنيد که درباره محسن و اتفاق شب لاف مي زدند.

ـ اي داد و بيداد... محسن هم رفت.

ـ خدا وکيلي عجب رفتني داشت خدابيامرز. يه گوشه تنها، تو دست شويي.

ـ غريب گيرش آورده بود اين اميد کثافت.

ـ خدايي ديگه ازش انتظار نداشتيم بزنه بکشدش.

ـ ولي خوشم اومد اميد چنگيز فرفره رو کشيد با خودش پايين. به نظرت چي ميشه؟

ـ هر چي بشن فقط خدا کنه چنگيز رو ديگه نبينيم تو بند.

ساعت به هفت و نيم رسيد. فيروز يادش مانده بود که براي دادگاه بايد خودش را معرفي کند. سيني را تحويل ظرف شور داد و دوباره به سمت سلولش برگشت. لباس هاي اميد را مدتي قبل سرباز با خودش برده بود. از لباس هاي محسن لباس سفيدي که هميشه مي پوشيد را براي خودش برداشت و پوشيد. اسم فيروز که براي معرفي خوانده شد، راه اتاق عضدي را در پيش گرفت. با احترام وارد اتاق شد و عضدي با لبخندي از او دعوت به نشستن کرد.

ـ خوب شد زود اومدي.

ـ من خودم مي اومدم نيازي به صدا کردنم نبود.

ـ به خاطر يه موضوع ديگه صدات کردم. تلفن داري.

ـ از طرف کي؟

- از طرف سروان اميري... مي خواد باهات حرف بزنه.

فيروز گوشي تلفن را از دست عضدي گرفت و با صدايي بي روح سلام کرد. عضدي سرش را پايين انداخته بود و به صحبت هاي فيروز گوش مي کرد. در اين سه ماه فيروز زياد به اتاق او براي تلفن کردن به مسئول پرونده رفت و آمد داشت. به فيروز نگفته بود ولي او هم از تهديدهايي که فيروز مي شد آگاه بود. تنها کاري که توانسته بود براي کمک به او انجام دهد، گواهي اي بود که به وکيلش داده بود و قرار بود فيروز نفهمد جريان از چه قرار است.

ـ امرتون رو بگيد آقاي اميري... مي دونم... اونم مي دونم... حرفم عوض نميشه آقا پاي حرفم هستم... همينه که هست. من از حرفم عقب نمي کشم... حتما اين کار رو بکنيد... فقط وقتي برمي گردم خونه بايد اونجا باشند. زحمت بقيه اش با خودم... امري نيست؟ خداحافظ.

عضدي به محض شنيدن جمله آخر از تعجب سرش را بالا آورد. فيروز تلفن را قطع کرد و با همان چهره بي روح و بي احساسش به طرف در رفت.

ـ ببخشيد که تو اين مدت بهتون زحمت دادم. راضي باشيد ازم.

ـ تازه به سروان اميري چي گفتي؟

ـ چيزي نگفتم.

ـ چرا يه چيزي گفتي... کي ها بايد خونه باشند؟

فيروز سرش را پايين انداخت و گفت:«برادر و دخترم... قراره بسپارمشون به دست اون بالايي... ديگه بايد برم. دادگاه داره دير ميشه.»

ـ تو حالت خوبه؟ مي فهمي چيکار کردي؟

فيروز با نگاهي پراز آرامش ولي چشم هاي سرخ لبخندي زد و با صدايي لرزان از غم گفت:«بهتر از هميشه آقاي عضدي... مي خوام بمونم و ببينم.»

ـ چي رو ببيني؟

فيروز آب دهانش را قورت داد و گفت:«خداحافظ شما... دوباره برمي گردم.»