ماشين استيشن مشکي رنگي با سرعتي آرام وارد حياط سازمان شد. چند نفر از بچه هاي آزمايشگاه مقابل در ورودي ساختمان کنار باغچه حول ساختمان ايستاده بودند و يکي از آن ها با ديدن ماشين، به سرعت دويد و به راننده علامت داد تا بايستد. راننده تندي از ماشين پياده شد. جعبه پلاستيکي دربسته اي را به دست مرد سفيدپوش داد و بعد ماشين را طرف محوطه پارکينگ راند. مرد به همراه همراهانش وارد ساختمان شدند و عماد که از پشت پنجره اتاق خسروي به آن ها نگاه مي کرد پرده را کشيد. خسروي از اينکه نور آفتاب به چشم هايش نمي خورد کمي عضلات صورتش را کش و قوس داد ولي در نهايت گفت:«دستت درد نکنه ولي تاريک کردي اتاق رو.» عماد کمي از شرمندگي دندان هايش را به هم فشرد و دوباره پرده را کنار زد.

ـ يکم ديگه بکش ديگه عالي ميشه.

عماد پفي کرد. کمي پرده را کشيد و نيمه پنجره را پوشاند. پرهام ابرويي بالا انداخت و گفت:«امروز از هميشه پکرتري.»

ـ من هميشه پکر بودم؟

پرهام خنديد و گفت:«هميشه... از مهر که اومدي تا الان که بيست و ششمه. کي ما قراره اون ورژن ريلکس برادر عماد رو ببينيم خدا مي دونه.»

ـ فشار زندگي دوست من مگه ميذاره آدم ريلکس باشه؟ بعد از کار معدن سخت ترين کار دنيا زندگي بين مرده هاست.

ـ اينو راست ميگي. خودمم به چشم دارم مرده هاي متحرک رو مي بينم. کي ميشه آدم زنده بخوره به تورم زندگي مو از اين رو به اون رو کنه.

عماد خنديد و پرسيد:«هنوز مجردي؟»

ـ يه سال نامزد بودم. جدا شديم.

ـ براي چي؟

خسروي دهانش را کج کرد و دست هايش را تکان داد. سپس گفت:«نمي دونم. يه روز رفتم باهاش مراسم ختم همون جا باهام کات کرد.»

ـ چرا آخه؟

ـ بهم مي گفت خيلي خل و چلي که صاحب عزا کنار مرده مي زنه تو سرش تو داري مي خندي. بهش گفتم خب عادت دارم نمي تونم نخندم ميگه تو اصلا حرمت مرده حاليت نمي شه. حالا تقصير من بود يا اون؟

عماد داشت از خنده ريسه مي رفت. کمي نفس گرفت و گفت:«هر چي دلم مي خواد يه خورده افسرده باشم تو مياي بهمش مي زني.»

ـ افسردگي سرماخوردگي روحه پسر جان. حالا برا چي افسرده اي؟

ـ هيچي نيست... خبر اين پسره مقدم رو شنيدم يکم حالم بد شد.

خسروي لبخندش را خورد و گفت:«منم خبرش رو شنيدم. خداوکيلي يارو هنوز جسدش پيدا نشده چطور شهيد اعلامش کردند؟» عماد آب دهاني قورت داد و گفت:«والا خودمم نمي دونم. احتمالا نتونستند اثري پيدا کنند. فکر کنم مفقودالاثر شده.»

ـ ولي من دو سالي مي شناختمش. خيلي پسر خوبي بود. تا فهميدم چي شده فقط دعا کردم سريع پيدا شه. راستي يادم رفت بپرسم... اون برگه تاييديه رو اون موقع دادي بهش؟

ـ کدوم برگه تاييديه؟

ـ همون که براي بردن پرونده يه بنده خدايي قرار بود بهش بدي.

ـ تاييديه رو همون موقع براش زدم.

پرهام تعجب کرد و گفت:«وا... من فکر کردم بهش ندادي. يهو به من گفت برگه تاييديه همراهش نيست. از وقت اداري گذشته بود نتونستم پيدات کنم. شماره تو رو دادم بهش که بهت زنگ بزنه يادآوري کنه.» عماد ناگهان صدايش را بلندتر کرد و پرسيد:«تو شماره منو بهش داده بودي؟»

ـ آره.

ـ براي چي اين کار رو کردي؟

ـ راستش اون لحظه فقط اين فکر به ذهنم رسيد. فکر کردم اگه با خودت برديش همون جا يه قراري بذاريد بدي بهش... اشتباه کردم؟

عماد دست به سينه شد و نگاهي اندر سفيه به پرهام کرد. ابرو در هم کشيد و چشم هايش را چپ و راست کرد. دست هايش را به هم ماليد و گفت:«بيا اينجا.»

ـ ببين دکتر جان تو رو خدا منو نزن.

ـ باشه پس خودم ميام.

عماد به طرف خسروي آمد. پرهام از ترس اينکه مبادا عماد او را بزند از روي صندلي بلند شد و خواست به سمت در خيز بردارد که ناگهان عماد دست هايش را باز کرد و او را محکم در آغوش گرفت. پرهام کمي تقلا کرد تا از دست عماد فرار کند اما تا عماد صورتش را بوسيد پرهام کمي آرام شد و با تعجب به عماد نگاه کرد.

ـ دمت گرم داداش. بزرگي کردي در حقم.

ـ الان داري تيکه مي اندازي عماد؟

عماد دست هايش را از روي پرهام برداشت و گفت:«بله دارم تيکه مي اندازم. ديگه هيچ وقت شماره منو به کسي نده. دفعه آخرت باشه.»

ـ باشه باشه... ترسيدم.

ـ خوبه که ترسيدي. خوشم اومد.

پرهام سر تکان داد و چيزي نگفت. صداي تق تق در سکوت اتاق را شکست و آبدارچي در را باز کرد.

ـ آقايون دکتر. دکتر شهبازي منو فرستادند بهتون بگم بياييد دفترش.

عماد و پرهام نگاهي به يکديگر کردند و از اتاق بيرون آمدند. درون عماد غوغايي به پا بود. شانس آورد که در آن لحظه حساس چيزي درباره اتفاقات ديروز بروز نداد. خيلي دلش مي خواست همين حالا که همه داشتند کفن مرگ جواني که تنها گناهش انجام کار درست بود را بدوزند فرياد مي زد و تمام حقيقت را مي گفت. در تمام زندگي اش به هيچ وجه به اين اندازه احساس تقصير نداشت. بدش مي آمد از اين که از چيزهايي آگاه است که حتي برادرزن قدرتمندتر از او هم قرار نبود بداند. آن روز در مقابل ريحانه نتوانست تاب بياورد و تمام اتفاقاتي که آن شب افتاده بود را برايش گفته بود. ريحانه از آن موقع به بعد ديگر نمي خنديد و خيلي کم با عماد حرف مي زد. عماد خيلي زود براي لبخند دوباره ريحانه دلتنگ شده بود. يعني بعد از اين همه تلاطم آيا کرجي کوچک آن ها به ساحل مي رسيد؟ به خودش که آمد ديد مقابل شهبازي نشسته و شهبازي براي او و جمعي از کارمندان صحبت مي کند.

ـ آقايون خانم ها. هم اکنون بچه هاي آزمايشگاه اعلام کردند محموله رو تحويل گرفتند. از اون جا که دادگاه ويژه سعيد فرهنگ تو چند جلسه در حال برگزاريه خواسته شده اين مورد رو بذاريم تو اولويت اول.

فردي پرسيد:«ببخشيد سوال مي کنم آقاي دکتر ولي اين محموله چه ارتباطي به پرونده سعيد فرهنگ داره؟»

ـ همون طور که تا الان خبرش به دست شما هم رسيده، متاسفانه براي يه مامور پليس که روي پرونده سعيد فرهنگ کار مي کرد اعلام مفقودي شده و نيروي انتظامي محموله اي که امروز به دست ما رسيد رو براي ما فرستاد تا بررسي کنيم آيا مربوط به همون فرد هست يا خير.

پرهام پرسيد:«پس اگر فقط در حد اعلام مفقوديه پس چرا شهيد اعلامش کردند؟»

ـ شواهد و مدارکي که نيروي انتظامي در اختيار ما گذاشت دال بر اين نظريه بود. از اعترافات شاهدين تا امروز صبح که ماشين مظنون به قتل بيرون شهر کشف شده. محموله شامل لباس منسوب به قرباني و روکش هاي صندلي عقب ماشينه که بايد نمونه خون هايي که روي اون هاست با هم تطبيق داده بشه. تا الان پيشرفتي هم حاصل شده؟

مسئول آزمايشگاه گفت:«ضمن قدرداني تا اينجاي کار فعلا تونستيم خيلي سريع گروه خوني هر دو نمونه رو بررسي کنيم. هر دو نمونه گروه خوني آ منفي داشتند.»

ـ گروه خوني آقاي مقدم هم آ منفي بود. پس لطفا کارتون رو درست انجام بديد. تا زمان دادگاه آقاي رئيسي به نظر شما آزمايش DNA به نتيجه مي رسه؟

ـ در حالت عادي که مقداري طول مي کشه ولي با توجه به اورژانسي بودن شرايط سعي مي کنيم در يک هفته نتيجه رو به دادگاه برسونيم.

عماد هر بار که کسي درباره ماجرا حرف مي زد، دست هايش بيشتر مي لرزيد. تا اسم مقدم مي آمد به ياد چهره زخمي و درمانده اي مي افتاد که آن شب ديده بود. حسي ته قلبش مي گفت که قرار است امشب از خيانتي که کرده بود خوابش نبرد. دلش مي خواست دوباره او را مي ديد. آخرين باري که او را ديده بود به اندازه کافي از وجدانش شرمنده نبود. اي کاش راهي براي جبران تمام کم کاري هايش مي يافت. گيج و مبهوت بدون اينکه بقيه جلسه را بفهمد از اتاق بيرون زد. ديگر طاقت سکوت نداشت ولي عهد بسته بود که کسي ماجرا را نفهمد. به سمت حياط پناه برد، پشت ساختمان گوشه اي خلوت وجود داشت که عماد هر موقع مي خواست آرام شود به ديوارش تکيه مي داد و فکر مي کرد. تلفن همراهش را از جيبش درآورد و قصد کرد تا به ريحانه زنگ بزند اما همين که خواست دستش را به سمت ريحانه ببرد، ريحانه خودش تماس گرفت.

ـ الو عماد سلام.

ـ سلام عزيزم خوبي؟ کجايي؟

ـ تازه اومدم خونه. خيلي تنهام.

ـ منم خيلي تنهام عزيزم. تو چطوري؟

ريحانه بغض کرد و گفت:«چي بگم؟ دارم مي ميرم.»

ـ خدا نکنه بميري! من بميرم الهي.

ـ اصلا اي کاش هر دومون مي مرديم ولي اين رو نمي فهميديم. لحظه اي نيست که بهش فکر نکنم. همه اش با خودم ميگم همه اش تقصير منه که پسره مرده.

ـ نبينم از اين حرفا بزني ها.

ـ ليلا قبلا پسره رو ديده بود. بهش شماره داده بود ولي من به خاطر اون ترس احمقانه گذاشتم يکي رو بکشند. خيلي آدم بدي ام مگه نه؟

عماد با گريه ريحانه گريه اش گرفت و گفت:«باور کن بدتر از من نيستي. تو مرگش رو نديدي ولي من ديدم. من ديدم و گذاشتم بميره.»

ـ حالا چي سرش مياد؟

ـ نمي دونم. فقط اي کاش يه راهي داشتم جبران مي کردم. اگه همه اينا بگذره واقعا هيچ کس رو نداره.

ريحانه نفس عميقي کشيد و گفت:«پس بهت دستور ميدم مراقبش باشي.»

ـ شوخي مي کني؟ اون ها قبلا همه نقشه ها رو کشيدند.

ـ من نمي دونم. هيچ کس تو زندگي حرف منو گوش نداد. تو که شوهرمي چرا؟

ـ مي دونم الان ناراحتي ولي غيرممکنه. مثل آب خوردن سرش رو مي کنند زير آب کاري هم از دست من و تو برنمياد. انگار بهت گفته بودم چطور تهديدمون کردند تا ساکت بمونيم؟ پاي زندگي مون وسطه.

ـ عماد بهونه نيار. اون موقعي که اون حکم رو گرفتي بهونه نيوردي. پس الان هم نيار.

ـ ببين ريحانه...

ـ همين که گفتم! الان ديگه حالم خوبه. تو چطوري؟

عماد کمي مکث کرد تا اين گردباد ذهني را هضم کند. فقط توانست بگويد:«خوبم.»

ـ خوبه. امشب ماکاروني درست مي کنم دوست داري؟

ـ خيلي... ـ پس ديگه برم. با خبرهاي خوش برگرد.

تماس که قطع شد عماد هنوز از رفتار ريحانه متعجب بود. واقعا دوران حاملگي مي تواند دوران عجيبي براي هر زني باشد. به خصوص براي ريحانه که حتما راهي براي بيرون ريختن احساساتش پيدا مي کرد. عماد نمي خواست به اين راحتي از کنج دوست داشتني اش بيرون بزند. جاذبه اي که اين ديوار داشت، يادگاري هايي بود که برخي از مردم روي آجرهايش نوشته بودند. قديمي ترين شان مربوط به دوران جبهه تاريخ خرداد 60 بود که رويش نوشته بود شهادتت مبارک همرزم ديرينه. از آن به بعد انگار رسم بود برخي که ديوار را کشف مي کردند رويش يادگاري مي نوشتند.

يکي از ديوارها نوشته بود فروردين 85 مراقب خودت تو آسمونا باش. ديگري نوشته بود امروز 6 شهريور عشقم رفت... گاهي چه زود دير مي شود.

دي 1388... آشناي زميني دوست آسماني من شد

23 شهريور 93... به پايان نينديشم که همين دوست داشتن زيباست

بهمن 81...عيدت تو بهشت مبارک مادر

اسفند 96.

عماد خودکارش را از جيب درآورد و خواست يادگاري نويسي را بعد از هفت سال به روز کندکه ناگهان صدايي شبيه به آژير از آن سمت حياط شنيد. مانند يک خرس بعد از خواب زمستاني از کنج مخفي اش بيرون خزيد و دور و اطراف را نگاه کرد. مردمي که هميشه در حياط پراکنده بودند و هر کسي با رفتن به گوشه و کناري حياط را به تلاطم مي انداخت اين بار همانند براده هاي آهني که دور آهن ربا جذب شده بودند، به دور ماشين هاي پليس حلقه زده بودند. سربازان و افسران ميان مردم قرار گرفته بودند و مردم را دعوت به کنار رفتن مي کردند. عماد جلوتر رفت و خواست راه خود را ميان جمعيت باز کند. از در ورودي ساختمان، دکتر صفدري با سري خميده و دست بسته در حالي که دو سرباز هرکدام زير خم يکي از دست هايش را گرفته بودند، از پله ها پايين مي آمد و همه تماشاچي اين صحنه. نگاه عماد به چشم هايي هراسان گره خورد که روزي با اطمينان مي گفت آبروي يک نفر بايد براي همه فدا شود. اين چيزي نبود که عماد براي صفدري مي خواست. يکي از سربازها سر دکتر صفدري را خم کرد و داخل ماشين پليس کرد. ماشين حامل او عقب عقب رفت تا از حياط بيرون بيايد و ماشين ديگري نيز به دنبال او. اما يکي ديگر هنوز سر جايش مانده بود. مردم که ديگر صحنه هيجان انگيز را تمام شده مي ديدند، دوباره در حياط متفرق شدند. پرهام تا عماد را ديد، به سرعت پله ها را طي کرد و مقابل عماد ايستاد.

ـ تو کجا بودي يه ساعت دنبالت مي گشتم.

ـ ديدي چي شد؟

ـ اين مهم نيست. رئيس شخصا کارت داره.

ـ با من؟

ـ وقت رو تلف نکن بيا بريم.

عماد و پرهام دوباره پله هاي ملال آور را بالا رفتند تا به طبقه اي برسند که رئيس سازمان جلسه داشت. هر بار که عماد پله ها را بالا و پايين مي کرد، چيزي مثل صداي طبل در سرش مي کوبيد. اين صدا يادآور اين بود که وقت جنگ است نه وقت تسليم. پرهام زودتر از عماد در را باز کرد و گفت:«دکتر فريدزاده رو آوردم.»

ـ صداشون کنيد تشريف بيارند.

پرهام در را براي عماد باز نگه داشت. عماد تا وارد اتاق شد و صداي بسته شدن در را پشت سرش شنيد متوجه شد که در تله افتاده. حالا وقت تقلا براي بقا بود.

ـ سرت رو بالا بگير.

عماد لب هايش را به هم فشرد و آرام سرش را بالا آورد. اولين چيزي که چشم عماد از رئيس سازمان توانست تشخيص دهد چشم هاي عسلي گيراي او بود. اين درخشش و حالت چشم ها را انگار جايي ديده بود، کمي که دقت کرد يادش آمد که اين مرد را کجا ديده. او همان مردي بود که روز اول در اتاق صفدري ديده بود. مرد گوشه لب هايش را کمي کشيد و گفت:«بفرماييد بشينيد.» عماد صندلي مقابل مرد را کنار زد و روي همان نشست. سمت راستش دکتر شهبازي داشت با انگشت هايش ور مي رفت و سري پايين انداخته بود و سمت چپ سرهنگ محبي نگاهي جدي به عماد انداخته بود و آفتاب نصف صورتش را روشن کرده بود. عماد سرش را در مقابل مرد بالا آورد و گفت:«من در خدمتم.»

ـ با سلام و درود. خوشحاليم که شما رو ملاقات مي کنيم. منو که يادته؟

ـ منم همين طور. بله شما رو به ياد دارم.

مرد ادامه داد:«پس ميريم سر اصل مطلب. بابت اتفاقي که براي شما افتاد از جانب خودم از شما عذرخواهي مي کنم.»

ـ اختيار داريد. تقصير خودم بود.

ـ به هيچ وجه آقاي دکتر. تقصير اصلي رو همون هايي داشتند که مي خواستند پشت شما قايم بشن. تمامي ما بر اين عقيده هستيم که شما تمام تلاشتون رو صادقانه براي به نتيجه رسيدن پرونده سعيد فرهنگ انجام داديد.

ـ متشکرم. نظر لطف شماست... امکان داره اسم شما رو بدونم؟

مرد لبخندي زد و گفت:«ارادتمند شما فرزانه هستم.»

ـ اختيار داريد دکتر فرزانه. من در مقابل شما عددي نيستم.

ـ اين حرف رو نزنيد آقاي فريدزاده... از اين تعارف تيکه پاره کردن ها که بگذريم، متوجه هستيد که دادگاه ويژه در حال برگزاريه و دادگاه به مدارک ارائه شده از جانب ما نياز داره.

ـ بله آقاي دکتر.

ـ و مي دونيد که اختلالي که ورود شما در ابتدا ايجاد کرد، از نظر قانوني داره صحت اين اطلاعات رو زير سوال مي بره.

عماد سري پايين انداخت و مکثي کرد. در اين لحظه کمکي از جانب کسي مي خواست تا بتواند بهترين جواب را به درستي بدهد. چشم هايش را باز و بسته کرد و گفت:«نه... در اون لحظه نمي دونستم. متاسفانه عدم آگاهي کامل من به قوانين باعث چنين اتفاقي شد. هر مجازاتي که براي من در نظر داريد با کمال ميل مي پذيرم.»

ـ اصلا و ابدا قصد مجازات شما رو نداريم آقاي دکتر. اون کسايي که آگاهي داشتند و باز هم جرم رو مرتکب شدند بيشتر از شما لايق مجازات هستند. اما نيت خير شما هم مجازات رو از شما سلب نخواهد کرد.

ـ متوجه ام آقاي دکتر.

دکتر فرزانه به سرهنگ محبي و دکتر شهبازي نگاهي گذرا کرد و گفت:«به همين منظور نيت خيرتون به شما اين اجازه رو ميده تا مجازات تون رو تعيين کنيد. با همفکري دوستان عزيزي که در خدمت شون هستيم تصميم گرفتيم در مورد اينکه چطور قصد داريد تنبيه بشيد صحبت کنيم. موافق هستيد؟» عماد ابروهاي لرزانش را درهم کرد و پرسيد:«پيشنهاد شما چيه؟»

ـ شما چقدر در ساري فعاليت داشتيد؟

ـ تا همين مهر حدودا شش ماه. طرح تخصصم رو مي گذروندم.

ـ که اين طور... با اين حساب سابقه حضورتون کم بوده.

ـ بله آقاي دکتر.

دکتر شهبازي گفت:«اين طور که ما شنيديم شما متاهل هستيد.»

ـ بله... فرزندم به زودي به دنيا مياد.

دکتر فرزانه گفت:«مبارک باشه. مي تونستيد خودتون رو از طرح معاف کنيد. چرا اين کار رو نکرديد؟»

ـ براي من فعاليت و کسب سابقه در محيط کار مهم بود. شرايط نسبتا مناسبي براي اين کار داشتيم و همسرم با فداکاري بهم کمک کرد.

ـ خوش به حالتون. حالا وقت انتخاب شرايط ماست.

ـ در خدمتم.

دکتر فرزانه رو به شهبازي کرد و شهبازي گفت:«عماد جان. حتما ديديد که دکتر صفدري به اتهام افترا عليه شما دستگير شدند.»

ـ عليه من؟ من فکر مي کردم به خاطر اخلال در پرونده بوده.

ـ يکيش اينه. دوميش افترا عليه شما خواهد بود اگر شرايط ما رو بپذيريد.

ـ چه شرايطي؟

دکتر فرزانه جواب داد:«ما تصميم داشتيم شما رو از اين به بعد کارمند رسمي تهران اعلام کنيم. با توجه به اينکه سابقه شما در ساري کمتر از شش ماه بود، قراره به قوه قضاييه اعلام کنيم که شما در اين مدت براي فرصت تحقيقاتي به عنوان مهمان در ساري حضور داشتيد. در صورت پذيرش تنها کاري که شما بايد بکنيد انجام مصاحبه هاي لازم در اين راستاست. تاييد و پذيرش شما در اين موقعيت اصالت تحقيقات رو بهبود ميده و ما حداقل از دست پرونده سعيد فرهنگ راحت ميشيم.»

ـ براي من سخته آقاي فرزانه.

ـ چرا آقاي فريدزاده؟

ـ خب من که نمي تونم جاي کس ديگري رو اشغال کنم. خب من اينجا مهمان باشم چه ايرادي داره؟

فرزانه جدي تر شد و گفت:«ايراد کار اين جاست که اسم شما جاي ديگري رسمي ثبت شده ولي اين جا داشتيد کار افراد رسمي رو انجام مي داديد. شما که اصالتا تهراني هستيد پس امکان اين رو داريد که خودتون رو با شرايط موجود تطبيق بديد. بپذيريد که اينجا استخدام هستيد و با پذيرش اين امر از طرح هم معاف هستيد. متاهل بودنتون هم به اين قضيه کمک مي کنه هر چند بعيد مي دونم بهتون بياد که متاهل باشيد. نسبت به سن تون جوان تر به نظر مي رسيد.» همه با جمله آخر دکتر فرزانه خنديدند و عماد همراه آن ها لبخندي زد.

ـ مي پذيرم آقاي فرزانه. ولي براي اينکه بپذيرم شروط خودم رو دارم.

فرزانه لبخندش را خورد و دوباره چهره اش جدي شد. رو به سرهنگ محبي کرد و بعد رو به عماد گفت:«شما متوجه هستيد که چه اتفاقاتي باعث شده که شما فرصت اين رو داشته باشيد که مسالمت آميز در مورد سرنوشت تون صحبت کنيد؟»

ـ بهتر از هر کس ديگري آقاي فرزانه و بابتش از شما متشکرم. به همين منظور مي خوام با سرهنگ محبي خصوصي صحبت کنم.

هر سه نفر نگاهي به هم انداختند. شهبازي مکثي کرد و گفت:« آقاي دکتر فرزانه. به نظر من بهتره به آقاي فريدزاده اين اجازه رو بديم. براي اطمينان و اعتماد بعد از اين ضروريه. جناب سرهنگ و آقاي فريدزاده هر جايي که صلاح مي دونند با هم صحبت کنند و بعد نتيجه رو به ما اعلام کنند.» فرزانه کمي فکر کرد و سري به نشانه تاييد تکان داد. لبخندي زد و گفت:«پس ما براي مدتي از حضورتون مرخص ميشيم. آقاي فريدزاده در تصميم گيري خيلي معطل نکنيد. زمان بسيار حياتيه. آقاي شهبازي همراه من تشريف بياريد به اتاق من. شما صحبت کنيد.»

دکتر فرزانه و دکتر شهبازي از اتاق رفتند و عماد از جايش بلند شد تا مقابل سرهنگ محبي بنشيند. سرهنگ محبي ابروهايش را درهم کرد و گفت:«واقعا براتون متاسفم.»

ـ من بيشتر جناب سرهنگ.

ـ حواستون هست که من براي چي اينجام.

ـ يعني مطمئن نيستيد که من سر حرفم هستم.

ـ اون که صد در صد. اين فقط براي اطمينان بيشتره.

ـ اينکه خيلي قديميه.

ـ هنوز کار مي کنه آقاي دکتر.

عماد با لحني محترمانه تر گفت:«خيلي نه جناب سرهنگ. با کاري که الان شما کرديد من مي تونم شرط بذارم که قضيه بيشتر پنهان بشه.»

ـ لطف مي کنيد اگه بگيد شرط تون چيه.

ـ اول مي خوام بدونم حالش چطوره؟

سرهنگ محبي آهي کشيد و گفت:«خطر رفع شده ولي همچنان تو کماست. ميگن به خاطر شرايط جسماني به خصوصش ممکنه ديرتر از حد معمول به هوش بياد.»

ـ و شما تا اون موقع مي خوايد مرده اعلامش کنيد؟ فکر نمي کنيد کارتون يکم احمقانه است؟

ـ براي دستگيري سريع اون عوضي ها لازمه.

ـ براي اينکه يه روز بيدار شه بفهمه جز خودش هيچ کس رو نداره هم فکري کرديد؟

ـ بلاتکليف نمي مونه. براي کار ديگه اي در نظرش گرفتيم.

ـ چه کاري؟

ـ اونش ديگه به شما مربوط نميشه.

عماد به چشم هاي محبي خيره شد و گفت:«پس ازتون مي خوام منو هم وارد همين کار کنيد.»

ـ تو مگه مي دوني اين چه کاريه؟

ـ من حالا مي دونم. پيشنهاد خشک و خالي خيلي با روحياتم سازگار نيست. ممکنه تو تنهايي عذاب وجدان بگيرم خوب نتونم کار کنم.

ـ به دردتون نمي خوره. زندگي تون رو بکنيد ما رو راحت کنيد.

عماد دست به سينه شد و گفت:«جناب سرهنگ. اين آقا اگه به هوش بياد ممکنه براتون دردسرساز شه.»

ـ وقتي تحمل نکنه و بميره دردسرساز نميشه.

ـ آقاي محبي به خودتون بياييد. شما يه آدم زنده رو شهيد اعلام کرديد. دو روز ديگه از ما گواهي فوت مي خوان. اين گواهي رو بزنيم تموم ارتباطاتش با جامعه قطع ميشه.

ـ باکي نيست. همه چيز از قبل آماده است فقط بايد قبول کنه.

ـ اين آدم خانواده داره. چشم اميدشون به اينه که اگه بچه شون زنده نيست حداقل يه جنازه داشته باشند که سر قبرش گريه کنند و فاتحه بخونند.

ـ احيانا خواهرزاده من خانواده نداشت؟

ـ ببخشيد؟

محبي از پارچ شيشه اي روي ميز ليوان آبي پر کرد و يک نفس آن را سر کشيد. کمي که آب تازه را در دهانش مزه کرد، آب دهانش را قورت داد و گفت:«جنت سه سالش بود وقتي پدرش خواهرمو طلاق داد. بي وجدان واسه اينکه بهش مهريه نده بچه رو ازش گرفت بعد هم کلي سر پدر و مادرم منت گذاشت که خيلي لطف کرده که از يه افليج عقب مونده نگهداري مي کنه. عين حرفش رو مو به مو يادمه. دخترخواهرم سندرم داون داشت. من ده سال ازش بزرگتر بودم ولي يادم بود که خواهرم چطور تو تنهاييش به ياد بچه اش گريه مي کرد. پدر و مادرم هي گفتند بي خيال شو. خوشحال باش که سرپرستيش ديگه با تو نيست. ولي هر بار که يکي نصيحتش مي کرد مي گفت الان دخترم داره چيکار مي کنه؟ چي مي خوره؟ کجا مي خوابه؟ خودم از اون به بعد فقط يه بار دخترخواهرم رو ديدم. دختر بيچاره زخمي و کبود بود از بس کتک خورده بود. نامادري کثافتش کتکش زده بود و تا منو ديد پريد تو بغلم. انداختندم بيرون چون يواشکي اومده بودم خونه شون. دلم خنک شد وقتي اون زنه رو هم طلاق دادند. گفتم برمي گردم جنت رو از چنگ شون درميارم خواهرمم شاد ميشه. فهميدم مرتيکه قالتاق دختر نوزده ساله رو از خونه اش انداخته بيرون. نمي دونستم کجا بود دستم ديگه هيچ وقت بهش نرسيد. خواهرم يه سال بعد مرد و دخترش رو نديد.»

ـ خب آخر پيداش کرديد؟

ـ از رو ناچاري با يکي از برادر ناتني هاش ارتباط گرفتم. کلي اصرارش کردم تو رو خدا اگه جاشو مي دوني به ما بگو. اصلا خودمون نگهش مي داريم. با پررويي گفت رو حرف پدرش حرف نمي زنه. پنجاه و شش سالم شد و سهم من از عزيزم شد يه سنگ قبر که خودم براش خريدم. خوشحالم که الان مادرش ديگه دلتنگش نيست.

عماد منظور محبي را درست نمي فهميد. در نهايت پرسيد:«خب اين چه ربطي به احمد داره؟» محبي صدايش خشمگين تر شد و گفت:«همه اينا رو بهت گفتم که بدوني من فکر همه چي رو کردم. يه جور گروکشي از تموم اونايي که دختر بيچاره رو از مادرش محروم کردند و تا تونستند عذابش دادند. مي فهمي چه دردي داشت وقتي ديدم صورت خوشگل اون بچه چطور خراش برداشته بود؟ مي خوام بچه هاي اون زن عوضي هم همين عذاب رو بکشند.»

عماد ناگهان دوزاري اش افتاد و با تعجب پرسيد:«شما چي گفتيد؟»

ـ خيلي ساده است. من پسرش رو فروختم. خيلي هم خداشون رو شکر کنند که پسرشون شهيد اعلام شده. چون دوستش دارم و يکي ديگه مي خوادش نگهش مي دارم وگرنه مرده و زنده اش اصلا برام مهم نيست.

ـ پس شما هم بله جناب سرهنگ.

ـ منم حرص مي خورم از اينکه اين همه آدم عذاب بکشند ولي اوني که باعث و باني همه ايناست داره کيف دنيا رو مي بره. اگه ازم بپرسند کجاست همون جوابي رو ميدم که چهل سال آزگار به من و خواهرم دادند.

عماد اخمي کرد و گفت:«از داستان شما معلومه پدر و مادر شما معامله کردند که اون دختر پيش شما نباشه. به اين بدبخت ها چه ربطي داره؟»

ـ خواهرم پدر و مادرمون نبود آقاي دکتر. منم نمي خوام باشم. حق ما نبود که يه بار ببينيمش؟ اينا مي ترسيدند برا همين جنت رو به ما ندادند.

ـ خب وقتي ديديد اين طوري مي کنند ازشون شکايت مي کرديد. مگه دادگاه و قانون نبود شکايت مي کرديد بچه رو مي گرفتيد.

محبي پوزخندي زد و گفت:«اينجاست که برمي گرديم به خداپرست ها. پدر قرمساقش براي اونا جنس قاچاق مي کرد. اون آبراهام بي شرف بعد از زن دوم پولدارش کرده بود و خانواده فقير و بدشانس ما هم مهريه رو باخته بود و هم دختر. حتي وقتي افتاد زندان دست مون به هيچ جا بند نشد.»

ـ تحت تاثير قرار گرفتم. حالا ميشه دقيقا بهم بگيد تو دم و دستگاه خداپرست ها کارتون چيه؟

محبي فکري کرد و گفت:«کار من اينه که هرجا دعوا بيخ پيدا کنه، من با يه صلوات دعوا رو جمعش کنم. پرونده سعيد رو خودم قبول کردم ولي رحمانپور و بعدا قيصري به زور شدند معاون هاي من. مديوني اگه فکر کني کار جواد نبود. هر دوشون فاميلاي خودشند. رحمانپور پسرخالشه، قيصري پسرعمه اش. از يه طرف ديگه هر کدوم خواهراي جواد رو گرفتند. خلاصه اينه که يه پارتي بازي به قول خودشون ساده اين طوري داره همه رو مي کشه. روز حادثه عادل ضيايي و رضا صمدي با من بود، احمد با رحمانپور. قيصري جوش آوردکه چرا من رو در جريان نذاشتيد. محمد اميري رو هم گذاشت تو کاسه مون. دوتايي شون تلاششون اينه که هر جا جرم و جنايت وصل شد به خداپرست ها، همفکري کنند رشته شو قطع کنند. منم به عنوان نوکر جمع و کتک خور تا جايي که بتونم مماشات مي کنم هر جا هم نشد بازي رو بزنم به هم. با اين حساب مي خواي بياي تو بازي چون دلت برا احمد سوخته؟» عماد مکثي کرد و گفت:«جالب شد. از اطلاعات ارزنده اي که بهم داديد متشکرم. ولي شما چرا اين قدر از خداپرست ها با حرص حرف مي زنيد؟»

ـ من با حرص حرف زدم؟

ـ بله. چي تو کله تون مي گذره؟ در ازاي فروختن احمد به خداپرست ها چي گيرتون مياد؟

ـ نابودي شون دوست من. انتقام خواهرم و دخترش رو نبايد از اون پيرمرد فرومايه بگيرم. حالا که آبراهام و زنش مرده اند اينا عملا پخش و پلان. راننده جواد جاسوس قيصري دراومده و اين سه تا فاميل مثل سگ از هم مي ترسند. جواد ديگه به اينا اعتماد نداره ولي به خاطر خواهراش احتياط مي کنه. راضيش کردم که براش يکي رو جور مي کنم اونم قبول کرد. احمد پسر دشمنم بود ولي حالا آدم من در مقابل دشمن ديگه منه. جونش در خطره. جواد و رحمانپور يکم متحدند براي همين پيش اونا جاش امنه. اما تو آقاي عماد فريدزاده. حالا که همه چي رو مي دوني و کارت رو هم از دست نميدي حاضري تو رو هم معرفي کنم؟

عماد سري پايين انداخت و بعد از کمي مکث گفت:«نه... ديگه نه. فقط بدونيد اين قدر حرف زديد که يادم رفت عذاب وجدان دارم. شما يادم داديد که جون هيچ آدمي براي من مهم نيست. تا چند دقيقه پيش کنار احمد بودن براي من فضيلت بود و حالا رها کردنش. مونده بودم چطور با اين درد خيانتم زندگي کنم. خيالم راحت شد از اينکه بي شرف ترين آدم روي زمينم. ديگه برام کافيه. ديگه نمي خوام بيش از اين فرو برم جناب سرهنگ.»

سپس از جايش بلند شد و گفت:«از شما هم خواهش مي کنم خيلي فرو نريد. درکتون مي کنم که به خاطر اينکه اون موقع ضعيف بوديد حق تون رو پايمال کردند. ولي چيزي که براي خودتون نمي پسنديد رو براي ديگران نخوايد آقاي محبي. احمد گناه داره... فقط مي خواست کار درست رو انجام بده. حقش نيست بين گرگ ها تنها باشه. از پدر و مادرش متنفريد قبول ولي اذيتش نکنيد. اون از همه خورده شما ديگه براش تله نباشيد.» عماد قصد رفتن کرد که ناگهان صداي سرهنگ محبي او را متوقف کرد

. ـ يه لحظه وايسا.

محبي بلند شد و مقابل عماد ايستاد. مرد مغرور هنوز قيافه اش جدي و بي احساس بود. نفسي تازه کرد، تلفن همراهش را درآورد و گفت:«شماره تو بده به من.»

ـ براي چي؟

ـ گفتم بده! يه دستوره.

عماد شماره اش را براي سرهنگ محبي خواند و او هم ثبتش کرد.

ـ زنگ مي زنم بهت که شماره ام بيفته رو گوشيت. از همين شماره به زودي يه تماس دريافت مي کني. بابت استخدام شدنت تبريک ميگم. عزت زياد... خدانگهدار.

سرهنگ با همان شماره تماس کوچکي گرفت و عماد هم شماره او را ثبت کرد. سرهنگ محبي دست به سمت دستگيره در برد و گفت:«خواستي اسمم رو ثبت کني اسمم منصوره. حالش که خوب شد خبرت مي کنم ببينيش. بعد از مرگ ستاره آسمون خونين ميشه. تا اون موقع آزادي. مراقب خودت باش. بهت نياز داريم.»