داخل خانه اي آپارتماني تلويزيون روشن بود. مادر خانواده شام آماده مي کرد، پدر روي مبل لم داده بود و اخبار تماشا مي کرد و پسر شش ساله داشت تکاليفش را انجام مي داد. بيتا روي مبل تک نفره خانه نشسته بود و با خوشحالي به اين خانواده و خانه قشنگي که ساخته بودند نگاه مي کرد. دختر شانزده ساله خانواده از اتاق خواب بيرون آمد و گفت:«شام چي داريم؟»
ـ کوکو سبزي.
دختر کنار مبل پدر نشست و گفت:«تو گوشي خبر دادند يه پليسي شهيد شده. خبرش رو اخبار نشون نداد؟»
ـ خودت اخبار رو نگاه کن مي فهمي. از من سوال نکن.
دختر لبخندش را خورد و خواست سرگرم گوشي شود که مادر گفت:«بيا کمکم سفره بندازيم.» با شنيدن اين صدا سري پايين انداخت و اندوهگين به سمت آشپزخانه رفت. بيتا بلند شد و خواست به دنبال دختر برود که عليرضا از يکي از اتاق هاي خانه سر و کله اش پيدا شد و گفت:«بالاخره پيدات کردم. چرا اين جا قرار گذاشتي؟»
ـ باورت نميشه اگه بگم.
ـ تو بگي من باور مي کنم.
بيتا نگاهي به دور و اطراف کرد و گفت:«اينجا مي تونست خونه من و شوهرم باشه اگه اون اتفاق نمي افتاد. اگه اون کار رو باهامون نمي کردند و ما اون کار احمقانه رو بعدش نمي کرديم الان ما جاي پدر و مادر اين بچه ها، بچه هاي خودمون رو اينجا بزرگ مي کرديم.»
ـ خب فکر مي کني دليل چي بود؟
ـ زمان ما يه فيلم که پخش مي شد بين مردم، انگار حيثيت و حريم يکي رو خدشه دار کرده بودي. اون فيلم اگه الان پخش مي شد من و شوهرم الان پولدار بوديم.
عليرضا سري تکان داد و گفت:«پدرم هميشه مي گفت آدم فرزند زمان خودشه.»
ـ خب گفته بودي که قراره جايي بريم.
ـ راستي امروز چندمه؟
ـ بيست و ششم دي ماه.
عليرضا کمي فکر کرد و گفت:«امشب شب پنج شنبه است. بايد سر بزنم به يکي.»
ـ کي؟
ـ نمي شناسم. فقط مي دونم امشب تو همچين موقعي وظيفه دارم براي نماز بيدارش کنم.
بيتا با لبخندي گفت:« چرا تو؟»
ـ بهم گفتند بخشي از مکافات اعمالته. وقتي تصادف کردم و رفتم براي حسابرسي، گفتند براي اينکه بارت سبک بشه بايد تا اذان صبح بايستي کنار يه نفر از خواب بيدارش کني. دو سال و نيم تموم کارم فقط شده بيدار کردنش.
بيتا با خوشحالي گفت:«چه باحال! اسمش رو مي دوني؟»
ـ نه... حضور من در اون لحظه فقط يه ساعت قبل از اذان صبحه تا طلوع آفتاب. فقط تا اونجا مي تونستم. ولي تا اون موقع مي تونستم بفهمم صبح ها چي کار مي کنه. اوايل نماز صبحش رو که مي خوند، تو آشپزخونه صبحانه آماده مي کرد و بعد مادرش رو وسط يا آخر وقت بيدار مي کرد که اونم نماز بخونه و صبحانه بخوره. حواسش بود مادرش بعد از صبحانه قرصش رو مي خوره بعد مي رفت سرکار. از يه سال پيش به بعد گاهي مي رفت تو يه آپارتمان خالي. هر روزي که مي رفتم اونجا يه وسيله اي به اون خونه اضافه مي شد. ولي خودش تنها بود. وسايل خونه شهريور امسال کامل شد. حتي اون شبي که رفتم خونه اش، به افتخار خونه اش مهموني گرفته بود.
ـ چه طوري فهميدي؟
ـ جعبه گل روي ميز اتاق و شيريني تر تو يخچال. دلم ضعف رفت برا خوردنش ولي نمي تونستم بخورم... بگذريم. مياي بريم؟
بيتا با شنيدن سخنان عليرضا متوجه شده بود که او از چه کسي حرف مي زند. بيتا تمام محيط پيش رويش را مه گرفته مي ديد. مه سبکي شبيه به مه زمستاني. عليرضا رو به بيتا کرد و پرسيد:«تو همون چيزي رو مي بيني که من مي بينم؟»
ـ چي رو؟
ـ انگار داريم ميريم تو مه. خيلي مي ترسم.
ـ چرا عليرضا؟
عليرضا دست هايش را با دهان گرم کرد و گفت:«اين اصلا نشونه خوبي نيست برام. هر وقت نمي تونستم پسره رو از خواب بيدار کنم، دورم رو مه مي گرفت. آروم آروم مه غليظ مي شد و منو تو خودش مي برد. تا شب مي موندم تو اون جاي مه گرفته تا شب پنج شنبه بعدي. يه هفته کامل نمي تونستم از هيچي بهره ببرم. فقط مه بود و گم شدن. مگه الان ساعت چنده؟» بيتا نگاهي به ساعت خانه کرد و گفت:«ساعت دوازده.»
ـ اي بابا هنوز زوده برم اونجا. چي شد يهو؟
ـ فکر کنم بايد هر طور شده بريم. من کمکت مي کنم.
عليرضا نگران بود ولي جمله آخر بيتا به او پشت گرمي داد. عاشق شنيدن اين جمله بود و هر کسي که اين جمله را به او مي گفت را دوست داشت. مبدا خانه بود و مقصد حياط بزرگي پر از ماشين و چادر مسافرتي ولي هنوز مه بر سر جايش باقي بود. نسبتا شلوغ و پر از آدم. برخي خوشحال، برخي غمگين و برخي نگران. يکي با خوشحالي خبر مي داد که پسرش امروز به دنيا آمد و يکي کنار آلاچيقي نشسته بود. عليرضا بالاي سر آلاچيق را که نگاه کرد سردر آن نوشته بودند:«محل سوگواران.» رو به بيتا کرد و پرسيد:«براي چي اينجاييم؟»
ـ اومديم ملاقات.
ـ ملاقات کي؟
ـ وظيفه ات شروع شد. بايد بيدارش کني.
ـ از چي؟
ـ از خواب.
عليرضا به ساختمان بيمارستان نگاهي انداخت و پرسيد:«اينجا چي کار مي کنه؟ نکنه مادرش مريض شده؟»
ـ مادرش خبر نداره کجاست.
ـ يعني خودش مريض شده؟
بيتا مقابل صورت عليرضا ايستاد و گفت:«ساعت يازده و نيم شب بيست و چهارم دي ماه آوردنش تو اين بيمارستان. تا الان نيم ساعت از چهل و هشت ساعت گذشته.»
ـ اي واي... براي چي؟
ـ براي اينکه دردش يادش بره دوباره شروع کرد قرص خوردن. تا الان خوابيده.
عليرضا لحظه اي لرزيد و با ناراحتي گفت:«اون نخوابيده... مسموم شده. مي خوام ببينمش. الان کجاست؟ کي پيششه؟»
ـ تو آي سي يو تنهاست. هيچ کس پيشش نيست.
ـ مگه ميشه کسي پيشش نباشه؟ پس مادرش کجاست؟
ـ مادرش يه بيمارستان ديگه است. پيش اون يکي پسرش که سکته کرده.
ـ مگه چي شده؟!
بيتا اشکي از چشمش جاري شد و با همان آرامش که حالا کمي شکننده شده بود گفت:« خبر مرگ اين پسر، اون خانواده رو تکون داده. بهشون گفتند پسرشون مرده.» عليرضا نگاهي به دور و اطرافش کرد و گفت:«نه. اون هنوز زنده است. من اينجام که بيدارش کنم مگه نه؟» بيتا لبخندي کمرنگ از سر اميدواري زد و گفت:«آره. کار خيلي سختيه ولي شدنيه اگه بخواي.»
ـ معلومه که مي خوام. بيا بريم پيشش. حتما اونجا خيلي ترسيده. خدايا خودت کمکش کن.
ـ آماده اي؟
ـ معلومه که آماده ام! منو ببر پيشش. بيدارش مي کنم.
به محض گفتن اين حرف، عليرضا و بيتا خودشان را مقابل راهروي انتظار ديدند. کنار در شيشه اي ورودي آي سي يو، مرد قدبلند و نسبتا جواني از روي اضطراب راه مي رفت و دختري همسن بيتا روي صندلي با نگراني نشسته بود و گل هاي روي لباسش را مي شمرد. عليرضا از بيتا پرسيد:«اينا ديگه کي اند؟»
ـ اون آقا اسمش يدالله است. يدالله اميري. اونم برادرزاده اش جنته. برم جلو يه سلامي به اين دخترمون بکنم.
بيتا آرام به طرف جنت حرکت کرد و روبه رويش ايستاد. جنت تا بيتا را ديد، بغضش ترکيد و بيتا را در آغوش خود گرفت. آن قدر بلند گريه کرد که بيتا هم گريه اش گرفت. جنت گريه هاي غيرعادي اي داشت. صدايي که از او درآمد انگار از يک مسير تنگ و باريک عبور مي کرد تا به دهان دخترک برسد. يدالله که اين صحنه را ديد، دست از راه رفتن برداشت و به جنت گفت:«آروم باش عزيزم. بيا بشين رو صندلي احمد الان از اونجا مياد... سلام خانم شما اينجا مريض داريد؟»
ـ نه... شما چطور؟
يدالله گفت:«ما داريم. شنيديم تنها مونده اومديم پيشش تنها نباشه. اون آقايي که همراهتونه کيه؟» عليرضا خودش سريع جلو آمد و گفت:«سلام آقا. من عليرضا فروزشم دوست آقا پسرتون.»
ـ احمد پسرم نيست.
ـ اسمش احمده؟
ـ شما چه دوستي هستي که نمي دوني اسمش احمده؟
عليرضا از شرمندگي گفت:«من فقط بيدارش مي کردم نماز بخونه. ببخشيد.» يدالله که اين حرف را شنيد، عليرضا را محکم بغل کرد و گفت:«دستم به دامنت آقا. به ما گفته بودند فقط شما مي تونيد نجاتش بديد. خيلي منتظرتون مونديم تا شما برسيد.»
ـ مگه چي شده؟
يدالله به گريه افتاد و رو به جنت گفت:«برادر اين بچه داره مي ميره. از چهل و هشت ساعت گذشته ولي هنوز به هوش نيومده. کمک کن به هوش بياد.» عليرضا ناگهان اضطراب عجيبي را احساس کرد و خواست از آن جا فرار کند اما همين که مسير را چرخاند مه مقابلش همانند ديواري محکم غليظ شد و راه عليرضا را سد کرد. عليرضا از ترس اينکه ديوار مه آلود او را در خود فرو ببرد، دوباره راه چرخاند و به طرف يدالله ايستاد. سپس گفت:«من نمي تونم بيدارش کنم آقا. خيلي معذرت مي خوام ولي کاري از دستم برنمياد.» بيتا پرسيد:«آخه براي چي؟»
ـ اون موقع که فقط خواب بود به زور مي تونستم بيدارش کنم. اگه گند ميزدم مي رفتم اونجا. الان که تو کماست چطور مي تونم بيدارش کنم؟
يدالله گفت:«شما کمک کنيد ميشه. به خدا مادرش به غير اين پسر ديگه پشتش به هيچ کس نيست.»
ـ بيتا تو که گفته بودي اين يه پسر ديگه هم داره... آقا يدالله شما بگيد اينجا چه خبره؟
يدالله رو به عليرضا کرد و گفت:« تو فقط پسر زن برادرم رو بيدار کني. من به اون زن قول دادم مراقب پسرش باشم. اگه اون بيدار نشه، عهد سي ساله ام رو شکستم. خواهش مي کنم کمکش کن.»
ـ خب بگو پسر برادرم اين مسخره بازيا چيه؟
يدالله نگاهي به جنت کرد و گفت:«حواست به داداشت باشه من و عمو عليرضا ميريم جايي و برمي گرديم.»
ـ من مي ترسم عمو.
ـ گريه نکن ديگه قربونت بشم. زود برمي گردم.
بيتا دست جنت را گرفت و گفت:«عيب نداره من پيشتم. مي خواي با هم بريم پيش داداشت؟» جنت سري به تاييد تکان داد و قبول کرد. يدالله رو به عليرضا کرد و گفت:«چشماتو ببند.» عليرضا چشم هايش را بست و خود را در خانه اي بزرگ و مجللي يافت. اين خانه مدتي بود که از مهماني بزرگي فارغ شده بود و يک نفر يک تنه داشت سور و ساتش را جمع مي کرد. عليرضا از يدالله پرسيد:«اينجا کجاست؟»
ـ خونه برادرم. پدر احمد.
ـ خيلي آشناست. يادمه اين جا قبلا خونه خبيري ها بود.
ـ الان خونه خداپرست هاست. دهه هفتاد بود که برادرم زن و بچه هاش رو آورد تو اين خونه. صاحب کار اون موقع آبراهام بود. برادرم مامور خريدش.
ـ چه مامور خريدي بود که تو اين خونه زندگي مي کرد؟
ـ جنس تحريمي براشون قاچاق مي کرد. اينجا قبل از اينکه ملک خداپرست ها بشه خونه ما بود. با هم ساختيمش. قرار بود به بهونه اين خونه بيشتر دور هم جمع بشيم.
عليرضا به طعنه خنديد و گفت:«چه شغل شرافتمندانه اي! شما خودتون هم قاچاقچي بوديد؟»
ـ آره بودم... اي کاش نبودم وگرنه اين طوري بدبخت نمي شديم.
ـ خب چي شد؟
ـ اون خانم رو مي بيني داره وسايل مهموني رو جمع مي کنه؟
ـ آره. زن خوشگلي هم هست.
ـ اون مادر احمده. اسمش سوزانه.
عليرضا با تعجب پرسيد:«سوزان؟ چه اسمي!»
ـ از نسل سوم بهايي هاست. من و برادر دوقلوم عين الله نسل دوم بهايي بوديم. يعني اول پدر بهايي شد که ما هم بهايي شديم. هر دو از خانواده هاي ثروتمندي بوديم که از صدقه سر پول پاشي خداپرست ها به اين جايگاه رسيده بوديم. اون شب تابستوني مهموني گرفته بوديم و خيلي همه چي خوب بود. ولي انگار سوزان خوب به نظر نمي رسيد. يه گوشه کز کرده بود و به زور مي خنديد. هر بار که به اون خاطره رجوع مي کردم مي تونستم بفهمم چقدر اون موقع ناراحت و غمگين بود. زن آروم و دروني اي هم بود هميشه احساساتش رو بروز نمي داد. يکم عصبي بود ولي من الان مي فهمم که اون موقع چي مي کشيد. اي کاش فهم امروزم رو اون موقع داشتم. عليرضا سعي کرد با نگاه زن را تعقيب کند. به يدالله گفت:«الان ظرف ها رو برداشت رفت تو آشپزخونه.»
ـ مي خواي بري ببينيش برو ولي من نميام.
ـ چرا؟
يدالله سري از شرم تکان داد و گفت:«نمي تونم. نمي خوام ببينم.» و بعد عليرضا را تنها گذاشت. عليرضا با کنجکاوي به طرف آشپزخانه رفت و به ظرف شستن سوزان نگاه کرد. زن جوان آرام اشک مي ريخت و جوري به ظرف ها دست مي زد که انگار چيز داغي دستش گرفته. دست هايش مي لرزيد و با نوک انگشتانش گوشه اي نامطمئن از بشقابي سفيد رنگ را گرفته بود. عليرضا هر بار که سوزان بشقاب را تکان مي داد، احساس مي کرد هر لحظه ممکن است آن را بيندازد و بشکند. طولي نکشيد که مردي تقريبا همسن عليرضا از پشت سر وارد آشپزخانه شد و با لحني خسته گفت:«چرا تو داري ظرف ها رو مي شوري؟ عذرا کجاست؟» سوزان با صدايي که از ته چاه مي آمد گفت:«مرخصش کردم. مي خواست بره خونه شون.»
ـ من تو رو مي شناسم. هر موقع مي خواي بري رو اعصابم خودت رو سرگرم مي کني با آشپزخونه.
ـ خودت الکي پي مي گيري. نمي خوام باهات کل کل کنم. بذار راحت باشم.
ـ پس الان هم بايد بهم بگی چي شده.
ـ نمي خوام.
عين الله جلو آمد و بشقاب را سريع از دست سوزان گرفت. سوزان از شدت عمل شوهرش بهت زده شده بود. عليرضا از بيرون مي توانست بفهمد که عين الله عصباني است ولي احساس مي کرد بيشتر ترس زن را حس مي کند تا خشم شوهر. عين الله گفت:« امشب چه مرگت بود مثل برج زهرمار بودي. مي خواي آبرومون رو جلو مردم ببري؟»
ـ آروم تر بچه ها خوابند.
ـ به به... مثل اينکه يه چيزي شده که خانم به جاي دعوا و جواب سربالا دادن ميگه آروم باش. چند وقته که سوزان خانم ديگه مثل قبل نيست. دور از چشمم ميره يه جاهايي. يه کارايي مي کنه که بيشتر جلب توجه کنه. نمونه اش همين روسري اي که تو خونه سرت کردي.
ـ برادرت و زنش اينجا بودند. زشت بود سرلخت بشينم.
مرد ديوانه وار خنديد و گفت:« آهان... حالا فهميدم. برادرم و زنش اينجا بودند. حتما متوجه شدي که فرشته دوباره باردار شده؟» سوزان لبخندي کمرنگ زد و گفت:«آره... فکر کنم گفت چهار ماهشه. خدا بهشون لطف کرده بعد هجده سال دو تا بچه دارند.»
ـ خوبه... پس حواست بود؟
زن لبخندش را خورد و گفت:«بله... بود. به خيلي چيزاي ديگه هم حواسم هست. اي کاش قبل از اين بود.» ـ از چي حرف مي زني؟ سوزان چهره اش جدي شد و گفت:«از اينکه داري زندگي مون رو آتيش مي زني. از اينکه با عزيم قيصري يه کاسه شدي که از عراق مشروب قاچاق کني.»
ـ ببين... سروان عزيم خواهرزاده آبراهامه. خيلي لطف کرده که داره مياد کمک مون.
ـ خودتو به اون راه نزن. تو داري مشروب قاچاق مي کني. اين بار بهونه ات چيه براي اينکه بگي کارم غل و غش نداره؟
ـ بالاخره درخواست مشروب آقايون بالا رفته ما هم فراهم مي کنيم.
ـ دروغ نگو. تو که دستت به کم نميره. هر کي ندونه من مي دونم از هر چيزي زياد مي خري که از سود فروشش سهم ببري. من نمي تونم ديگه چشمام رو ببندم عين الله. بي خيالش شو. بچسب به همون وسايلي که تو مغازه ات مي فروشي. تو مشروب فروش نيستي عين الله. يدالله رو با خودت شريک نکن. تازه داره لذت بچه رو مي بره.
عين الله عصبانيت درونش را به چهره کشيد و گفت:« من مي خوام بدونم به تو چه ارتباطي داره؟ تو که داري کيفت رو مي کني به تو چه که از کجا مياد و از کجا مي خوري؟ به زن جماعت نيومده بخواد به اين چيزا فکر کنه. سرت رو بنداز پايين بذار کارم رو بکنم.»
ـ نمي تونم. از اينجا ميرم.
عليرضا تا عين الله رو به سوزان کرد از ترس به خودش لرزيد. خشمي که عين الله در آن لحظه به دوش مي کشيد را خوب مي شناخت. تا دهان عين الله باز شد و پرسيد:«براي چي؟» عليرضا داشت از ترس سکته مي کرد.
ـ ديگه نمي خوام باهات زندگي کنم. مي خوام مسلمون بشم.
عين الله از حرف هاي لکنت وار سوزان خنده اش گرفته بود. پوزخندي زد و گفت:«شوخي مي کني؟»
ـ شوخي نمي کنم. نمي خوام بهايي بمونم وقتي دارم زير سايه تو و اربابت دارم نون مي خورم. همه تون دزديد... حالم از همه تون به هم مي خوره که يه روز منفعت تون تو لجن فروشيه يه روز تو کلاغ رنگ کردن جاي قناري فروختن. مي خوام جدا شم.
عين الله دستي به هم ماليد و گفت:«که مي خواي جدا شي... فکر کردي به همين راحتيه؟ حواست هست که به خاطر چي با هم ازدواج کرديم؟ اگه بهايي نبوديم که اين زندگي رو هم نداشتيم بي چشم و رو. نبينم از اين گوه ها بخوري ها.»
ـ همه اش براي اينه که دل بقيه رو بسوزوني. ديگه نمي خوام اينجا بمونم. از اين بعد زندگي خودم رو مي خوام. مي خوام يکي باشم مثل همه مردم تو هم باش. ما اين جوري تنها مي مونيم بفهم!
عين الله جلوتر رفت و بعد از کمي مکث گفت:«تو هيچ جا نميري... مي موني.»
ـ خواهش مي کنم نه نيار. بذار برم.
عين الله دست سوزان را محکم گرفت و با خشم به سمت زيرزمين برد. عليرضا به دنبال آن دو نفر رفت. سوزان از درد دستش مي ناليد و مي گفت:«تو رو خدا آروم تر جنت الان خوابه.»
ـ مي اندازمش بيرون.
ـ چيکار داري مي کني؟
ـ خودم مي دونم.
عين الله در زيرزمين را کليد زد و سوزان را روي زمين گرم زيرزمين که از گرما داغ شده بود انداخت. عليرضا دقيقا همان جنت داخل بيمارستان با همان لباس ها را ديد. همان دختر مغولي شکل ناگهان با ديدن اين صحنه از خواب پريد و گفت:«بابا!» عين الله دست دخترک را گرفت، از زيرزمين به بيرون پرت کرد و در را بست. جنت از ترس به سمت خانه رفت و در اتاق عذرا مخفي شد. مي ترسيد از اينکه در اتاق کسي را بزند. مي ترسيد دعوايش کنند و يکي از بچه ها او را کتک بزند. حتي فردوس سه ساله هم زورش به جنت پانزده ساله مي رسيد براي همين هر موقع مي ترسيد سراغ آن ها نمي رفت، مي رفت سراغ عذرا که آن شب نبود و دختر طبق عادت فقط آن جا مي نشست تا آب ها از آسياب بيفتد. کمي که گذشت، عين الله تنها برگشت و در اتاق را باز کرد. جنت از ترس نفسش بالا نمي آمد. عين الله اخمي کرد ولي اين بار به جاي دعوا گفت:«از اين به بعد تو اتاق عذرا بخواب. هر کي هر چي گفت خودم مي زنمش. فقط بهم بگو... باشه؟» جنت فقط توانست بگويد:«باشه.» و بعد پتوي تخت عذرا را روي خودش کشيد. عليرضا کنار دختر ايستاد و تا حال و روزش را ديد گفت:«چيزي نيست. خوشحال باش از اون آشغالدوني زدي بيرون. ببين چه اتاق خوبيه. چرا الان ناراحتي؟» جنت نمي توانست بخوابد. در اتاق را باز کرد و با احتياط از اينکه پدر او را نبيند، يواش از خانه به طرف زيرزمين رفت. همين که خواست برود داخل، در قفل شده بود. روي زمين نشست و گوشش را طبق معمول کنار در مي گذاشت تا بلکه صدايي بشنود. مي شنيد، صداي گريه و ناله زن از دردي که داشت تحمل مي کرد. جنت لحظه اي دهانش باز ماند و زبانش به کف دهانش چسبيد. عليرضا نگاهش به کليدي افتاد که از عين الله جا مانده بود. لبخندي زد و گفت:«مي بيني کليدش افتاده. برش دار... ميتوني برش داري.» ناگهان جنت زبان باز کرد و گفت:«بابام دعوا مي کنه.»
ـ حرفش رو گوش نده. برش دار برو تو.
ـ بابام دعوا مي کنه... محمود منو مي زنه... مينو سرم داد مي زنه... محمد داد مي زنه. فردوس گريه مي کنه.
ـ خواهر و برادراتند؟
ـ بچه هاي بابام و اين زنه. هميشه زنه منو مي زد. الان خودش رو زدند.
ـ خب... الان مي خواي بخوابي؟
جنت دوباره گوشش را به سمت در گرفت. خوب گوش کرد و گوش کرد. عليرضا دستي به شانه جنت زد و گفت:« برش دار و برو تو.» جنت اخمي کرد و کليد را برداشت. اما آن را داخل مشتش نگه داشت و به طرف حياط رفت. عليرضا با نگراني و تعجب به کار جنت نگاه مي کرد. به دنبالش رفت تا شايد تغييري در رفتار جنت ببيند. دخترک بي هوش و حواس تا توانست سر و صدا کرد ولي انگار گوش شنوايي در کار نبود که متوجه اش شود. به طرف اتاق عذرا رفت، پتو را روي خودش کشيد و چشم هايش را روي هم گذاشت. لحظه اي بعد ديد که داخل کابينت آشپزخانه از مهماني مقداري غذا باقي مانده که عمو يدالله فراموش کرده ببرد. دوباره از تخت پايين آمد. در کابينت را باز کرد، ظرف غذا را برداشت و کمي که نگاهش کرد و آب دهانش را قورت داد، آن را با خودش به حياط برد و به طرف زيرزمين رفت. دوباره گوشش را کنار در گذاشت، ديگر صدايي نشنيد. بلند شد، کليد را از جيبش در آورد، بلافاصله ظرف غذا را از کنار در هل داد و خودش سريع در را بست و سريع کليد کرد. عليرضا با تعجب رو به جنت کرد و پرسيد:«چيکار کردي؟ چرا در رو بستي؟»
ـ ازش بدم مياد. بابام دعوا مي کنه.
ـ پس چرا غذا بردي؟
جنت رو به عليرضا کرد و با جديتي که کمتر کسي مانند او داشت گفت:«بچه غذا نخوره گرسنه اش ميشه.» سپس دوباره از پله ها بالا رفت تا با خيال راحت بخوابد. عليرضا لحظه اي لبخند به لب هايش نشست و با خود گفت:«دمت گرم دختر!» لحظه اي که از خنده چشم هايش را بست، خودش را کنار يدالله ديد. يدالله به وانتش تکيه داده بود و زيپ کاپشنش را کمي باز مي کرد تا گرمش نشود. به طرف يدالله حرکت کرد و گفت:«تنهام گذاشتي نميگي من مي ترسم.» يدالله بي توجه به حرف عليرضا به دوردست خيره شده بود و منتظر بود. عليرضا متوجه شد اينجا بايد بيمارستان باشد. يدالله به محض اينکه سوزان را ديد، در سمت شاگرد را باز کرد و خودش پشت فرمان نشست. عليرضا با خودش گفت:«حتي به خودش زحمت نداد وسايل دست زن بيچاره را بگيره.» سوزان دست تنها ساکش را زير صندلي گذاشت، بقچه کوچکي را دودستي گرفت و با لبخند گفت:«مرسي که اومدي. فکر کردم عين الله باهات مياد.» يدالله سکوت کرد. سوزان سري پايين انداخت و ادامه داد:«حتي نيومد بچه شو ببينه. بهش گفتي بچه پسره؟»
ـ گفتم. براي همين قبول کرد طلاقت بده.
ـ طلاقم بده؟ همين طوري الکي؟
ـ خودت ازش خواسته بودي. اونم قبول کرد.
ـ خب اين جوري که نميشه. مگه بچه اش عقب مونده بود که همين طوري داره ردم مي کنه. بايد باهاش صحبت کنم. يعني بچه اش هم براش مهم نيست.
يدالله نگاهي تهي به سوزان کرد و گفت:«مهمه که طلاقت داده. تا هفت سال مي توني بچه رو نگه داري بعد تحويل باباش ميدي. از اين به بعد آزادي هر چي مي خواي باشي. مسلمون باش ولي حواست باشه که بچه ما دست توئه. بايد پسش بدي.» سوزان با خشم و ناباوري به يدالله نگاه کرد و پرسيد:«يعني همين طوري مي خوايد بچه ها رو ازم بگيريد؟»
ـ از نظر ما شما الان مرتدي. پدر و مادرت هم حتي نمي خوان ببيننت. بچه ها و شوهر که ديگه جاي خود دارند. ديشب همه دور هم جمع شديم تصميم گرفتيم تو رو از خانواده طرد کنيم. بدون که خيلي لطف کردم اومدم دنبالت وگرنه بايد خودت يکي رو پيدا مي کردي.
ـ آقا يدالله اين حرفا چيه؟
ناگهان يدالله صدايش را بلندتر کرد و گفت:«نبايد اعلام مي کردي مي خواي مسلمون بشي. آخه چه اهميتي داشت اگه بقيه مي فهميدند. آخر سر عين الله کار خودشو کرد اين تويي که الان موندي بي کس و کار با يه بچه.»
ـ من بچه رو نمي خواستم.
ـ سقطش مي کردي. عين خيلي هاي ديگه.
سوزان با خشم گفت:«تو خودت هجده سال موندي تو حسرت يه بچه بعد راحت به من ميگي سقط کن؟ چطور دلت مياد اين حرف رو بزني.»
ـ پس همين الان بذارش سر راه خودت رو خلاص کن.
سوزان آن چنان سيلي محکمي به يدالله زد که عليرضايي که پشت سرشان خودش را جا کرده بود با خوشحالي تشويق کرد. سپس رو به کودکش کرد و گفت:«تو هر حرفي دلت مي خواد بزن. يه روز اين بچه بزرگ ميشه داغ دل من رو از شما مي گيره. قربونش برم چقدر خوشگله. الان منو کجا مي بري؟»
ـ ميريام قبول کرده تا بموني پيشش. تا وقتي که يه کاري برا خودت جور کني يه خونه اي اجاره کني. فقط شش ماه تا وقتي که ازدواج کنه مي توني باشي.
ـ من هنوز بچه هامو خوب نديدم. محمود و مينو مدرسه دارند، جونم به جون فردوسم بسته است. محمد اگه براش قصه نگم خوابش نمي بره.
ـ اين ديگه مشکل من نيست.
ـ تو ديگه چرا پست فطرتي؟ سارا و سميه تو مادر بالا سرشون باشه اون موقع من بچه هام بي مادر شن؟
ـ مي خواستي شيعه بشي اينم نتيجه اش.
ـ اون موقع شيعه شدن تو خوبه شيعه شدن من عيبه؟
يدالله ناگهان ماشين را متوقف کرد و با تعجب پرسيد:«تو از کجا مي دوني؟»
ـ يه روز که خونه تون دعوت بودم زيارت عاشورات رو زمين بود. به هيچ کس نگفتم.
ـ اون زيارت عاشورا رو من از يه دستفروش گرفتم.
ـ يه دستفروشي تو مشهد. تو کي رفتي مشهد؟
يدالله که احساس مي کرد دستش رو شده، آب دهان قورت داد و گفت:«قول بده به کسي نگي. يادته چهار سال پيش من و فرشته مي خوايم بريم مسافرت شمال؟»
ـ آره.
ـ دروغ گفتم... بعد از اينکه دکترا گفتند عيب بچه دار نشدن از منه. من و فرشته به سفارش يه زن و شوهري که تازه بچه دار شده بودند رفتيم مشهد نذر کرديم. رفتم حرم امام رضا(ع) گفتم که آبروم داره ميره. زندگيم مي پاشه. اگه مي فهميدند حکم مي اومد زنم ميتونست از يه مرد ديگه بچه دار شه. گفتم آبروم رو بخر اونم خريد. چهل روز نذر کردم اين زيارت عاشورا رو بخونم. قربون کرمش يه هفته بعد فرشته سارا رو حامله شد. با خودم گفتم وقتي امام رضاي شيعه ها اين قدر خوبه چرا نشم نوکرش؟ به فرشته گفتم نامرديه دستي که بهمون لطف کرده رو گاز بگيريم. هر دومون شيعه ايم ولي فعلا نمي خوايم اعلام کنيم.
ـ خب اعلام کنيد. مگه چي داره؟
ـ نونم هنوز وصله به خداپرست هاي جهود. با بدبختي کلي پول جمع کردم که مغازه مو بخرم. يه قسط ديگه مونده که مغازه خودم رو داشته باشم. اون موقع کسي حرفي نمي زنه يا تهديدم نمي کنه که ازم روزي مي بره. خودم کار مي کنم.
ـ خب اين رو به عين الله هم بگو.
ـ قبول نمي کنه. پيش اونا جاش خوشه. من فقط حواسم بهش هست.
سپس رو به سوزان کرد و گفت:«گوش کن... حالا که مي دوني بهت اعتماد ندارم. بايد نگهت دارم تا جايي لو ندي.»
ـ قرار بود که برم پيش ميريام.
ـ ديگه نميري. باهام بيا. خودم قانع شون مي کنم که جايي رو نداري و منم دلم برات سوخت. با خودمون زندگي کن.
ـ اما...
يدالله ناگهان چهره مغمومش را با چهره اي بشاش عوض کرد. انگار خيالش با گفتن اين حرف راحت شده بود. نفسي تازه کرد و گفت:«اما و اگر نداره... بده ببينم اين بچه شيطون بلا رو.» سوزان لبخندي زد و بچه را در آغوش يدالله گذاشت. يدالله صورت بچه را روي صورتش گذاشت و گفت:«قربون پسر گلم برم. ماشالله چقدر نازه. اسم براش گذاشتي؟» سوزان آهي کشيد و گفت:«اين قدر غصه خوردم وقت نکردم براش اسم بذارم.»
ـ بذار اين بار من بذارم. خب... محمود، محمد، محد؟
سوزان خنديد. يدالله فکري کرد و گفت:«فهميدم. اسمش رو بذاريم احمد. احمد اميري مقدم. ماشالله هزار ماشالله خيلي شبيهته. مبارکت باشه.»
عليرضا دوباره از خوشحالي به کودک نگاه کرد ولي چشم هايش که به چشم هاي کودک افتاد. او را با خودش به تمام زندگي اين کودک کشاند. همه چيز از همان زمان تولد تا لحظه آخر اين بچه را ديد. همان طور که خودش موقع مرگ تمام زندگي اش را ديده بود. در ميان کند و کاو ميان زندگي اين بچه، ناگهان چهره اي آشنا او را تکان داد و خشمي از بغض و نفرت او را فرا گرفت. لحظه اي در خاطره اي مربوط به يک سال پيش احمد ايستاد. همان خانه آپارتماني خودش، تمام خانواده با خوشحالي دور سوزان شصت و سه ساله را گرفته بودند. هر کدام از آن بچه ها حالا بچه داشتند و جنت با دختر هشت ساله محمد بازي مي کرد. سارا داشت در آشپزخانه شيريني ها را مي چيد که محمد کنارش ايستاد و با همان چهره بي روح پرسيد:«چرا نگفتي يکي بياد کمکت؟»
ـ خودم مي تونستم. احمد گفت الان مياد.
ـ جنت ديگه حرف نمي زنه.
ـ سکته مغزي زمين گيرش کرده. فردا صبح ميره آسايشگاه.
ـ عجب اخلاق هايي هم داره اين احمد. مونديم خوش بگذرونيم يا حواسمون به اين دختره باشه.
ـ گناه داره. خوبه سوگل داره سرگرمش مي کنه.
محمد سري تکان داد و گفت:«اينم هست... راستي سارا. يادته اون روزي که تو قرار بود براي خداپرست ها پيانو بزني؟»
ـ آره... چه روزايي بود. يادمه مربي پيانوي عزيم بهش ياد مي داد. پسر محمدجواد. ديد دارم با حسرت نگاه مي کنم منو نشوند کنار خودش به منم ياد داد.
ـ من شک ندارم تو بهتر از عزيم مي زدي. قول ميدم بازم بتوني بزني.
ـ اي بابا... اينو ديگه نگو.
ـ ميگم چون مي توني. اگه کارمون درست بشه قول ميدم دوباره برگرديم خونه مون. يه پيانو مي خرم هر روز مي زنيم. به سوگل و مازيار هم ياد بده. حتما!
ـ راستش ديگه ميلي به اين کار ندارم. به همين چيزايي که دارم راضي ام. همين جوريش هم خوشحاليم.
ـ آخه چي اين زندگي خوشحالي داره سارا؟ ما خونه داشتيم. وضع مون از خيلي ها بهتر بود. تو پيانو مي زدي من و محمود مي رفتيم شکار. مينو و فردوس خوشحال تر بودند. الان کجاييم؟ هر کدوممون داريم تو يه آپارتمان خفه زندگي مي کنيم بعد اومديم اينجا تا خفه شدن احمد رو جشن بگيريم چون آقا دلش خوشه خونه خريده که داره براش به محمود قسط ميده.
ـ جلوش اين حرف رو نزني. من که از جربزه اش خوشم مياد. تو اين بالا و پايين شدن قيمت خونه همين که تونسته خونه بگيره جاي خوشحالي داره.
ـ من چي ميگم تو چي ميگي.
ـ خب تو چي ميگي که منم همون رو بگم.
محمد رو به سارا کرد و گفت:«يه کاري به پستم خورده. اگه انجامش بدم وضع مون از اين رو به اون رو ميشه.» سارا با تعجب پرسيد:«چي هست؟»
ـ به مامان اينا نگي ولي دارم با محمدعلي خبيري ميرم استانبول.
ـ چه عالي. براي چي؟
ـ نميگي که؟
ـ باشه. حالا بگو.
محمد خنديد وگفت:«دارم ميرم عکس بگيرم. با خود خبيري قرار نيست برم. با يه پرواز ديگه ميرم استانبول. خداپرست ها ازم خواستند اين مدت که ميره اين ور و اون ور آتو جمع کنم.»
ـ چطور مگه؟
ـ ظاهرا متوجه شديم عمو خبيري يه مدته با سانيا مرداني داره تيک مي زنه. جواد بهم سپرده عکس جمع کنم محض احتياط نگه دارم. اگه کارم رو درست انجام بدم، وعده داريم که خونه رو پس بگيريم.
سارا نگاهي از سر استيصال به ديگران کرد و آهسته گفت:« تو مي خواي آبروي يکي رو همين طوري ببري چون مي خواي خونه رو داشته باشيم؟ من که اين جوري نميخوام. تو اين قدر مطمئني اگه اين کار رو بکني خونه رو بهت ميدن؟»
ـ من هر کاري مي کنم که دوباره برگرديم به اون خونه. اصلا تقصير منه که دارم با تو حرف مي زنم.
سارا ظرف شيريني را برداشت و گفت:«حرف زدن با تو فايده اي نداره. هميشه کار خودت رو مي کني. الان وقت دعوا نيست. بعدا دعوا مي کنيم. مهموني احمد خراب نشه بهتره.» همين که سارا رفت تا ظرف شيريني را روي ميز بگذارد، محمد دست به سينه شد و نگاهي خشم آلود به همه خانواده کرد. تا مدت زيادي به همين شکل ماند تا اينکه احمد صدايش زد و گفت:«مهموني اينجاست. تشريف بياريد جناب سروان.» صداي احمد دوباره عليرضا را به زمان حال و مقابل بيتا برگرداند. مه دور و اطرافش خيلي آرام داشت غليظ تر مي شد. بيتا، يدالله و جنت منتظر بودند تا ببينند جواب عليرضا چيست. يدالله سر حرف را با عليرضا باز کرد و گفت:«کجا بودي؟ کلي دنبالت گشتم. تو رو خدا وقت نداريم. الان سه ساعت از چهل و هشت گذشت.»
ـ آقا يدالله... احمد برادر محمده؟
ـ آره. برادرشه.
عليرضا خشمگين شد ولي خودش را کنترل کرد و گفت:«من شرمنده ام. من اين کار رو نمي کنم.»
ـ آخه براي چي؟ چي شد يهو؟
بيتا يدالله را آرام کرد. مقابل عليرضا ايستاد و گفت:«ما تا طلوع آفتاب بيشتر وقت نداريم اينجا باشيم. احمد تا هفتاد و دو ساعت رو داره ولي اگه الان بيدار نشه خيلي بد ميشه.»
ـ چرا بد ميشه؟ همون هفتاد و دو ساعت به هوش مياد ديگه به من چيکار داريد؟
ـ به هوش نمياد... مي ميره.
ـ مي ميره؟ آخه براي چي؟
بيتا سري پايين انداخت و گفت:«تو نفرينش کردي.» عليرضا با تعجب و شوک از حرفي که شنيده بود پرسيد:«من نفرينش کردم؟ چطور مي تونم کسي که دوستش دارم رو نفرين کنم؟ اون دوست منه!» بيتا دوباره سرش را بالا آورد و با جرئت گفت:«اون روزي که محمد باهات تصادف کرد، تو دعا کردي مادرش بي پسر شه. اينم پسر همون مادره. تا هفتاد و دو ساعت جاي اميدواريه ولي اگه بعد از اون بيدار نشه واقعا مي ميره. اول اون مي ميره، بعد محمود و بعد محمد. ما فقط همين امشب اينجاييم. اگه بيدارش نکني همه مون ميريم. تو هم ميري.»
ـ کجا؟
ـ امشب وقت رهايي از سرگردونيه. همه چي به آخر اين اذان صبح بستگي داره.
ـ واقعا؟ يعني من خلاص ميشم؟
ـ آره. فقط بايد يه کاري بکني.
ـ چي؟
ـ نفرينت رو پس بگير.
عليرضا خشمگين شد و فرياد زد:«من اين کار رو نمي کنم! محمد منو کشت!» يدالله و جنت با شنيدن صداي فرياد عليرضا به طرفش دويدند و يدالله با التماس گفت:«تو رو خدا به جووني احمد رحم کن. من و جنت کلي زحمت کشيديم تا احمد سالم موند. جنت دو هفته بعد از اون ماجرا مفصل کتک خورد و درد کشيد تا سوزان از اون جهنم بيرون اومد. ما براي احمد مرديم تا اون بزرگ شد. اون وقت تو با خودخواهي ميگي اون بميره؟»
ـ خب دست شما درد نکنه. خانواده اش بوديد وظيفه تون بود. من که خانواده اش نيستم. از نظر من اون الان برادر اونيه که منو کشت. دروغ چرا دلم داره خنک ميشه از اين که دارم بدبختي شون رو مي بينم. حالا من هيچي... هانيه و يلداي من رو بدبخت کرده بعد با خوشحالي ميگه مي خوام آتو بگيرم از سانيا. هستي منو گرفت هستي شو ازش مي گيرم.
جنت ناگهان قيافه اي جدي گرفت و گفت:«خوبه که عين تو نيستم.»
ـ شما يه تخته ات اضافه بود وگرنه بودي.
جنت ناگهان فريادي کشيد و خودش را در آغوش بيتا انداخت. مه اطراف عليرضا ذره اي غليظ تر شد ولي به ديد عليرضا انگار ديواري ميان او و ديگران کشيده شد. عليرضا مي دانست که اگر بيشتر لج کند، تا ابد داخل آن فضاي مه آلودي که از آن مي ترسيد مي ماند ولي اين بار پاي حيثيت و غيرتش براي هانيه و يلدا وسط بود. بيتا جلو آمد و گفت:«آرامش ابدي تو به کينه نفروش. هيچ مي دوني احمد کيه؟»
ـ خوب مي دونم. برادر کوچيک قاتل من، قاتل سعيد، قاتل هانيه، قاتل يلدا!
ـ احمد همونيه که به خاطر تو داره مي ميره.
ـ به خاطر من؟
بيتا گفت:«احمد فهميده بود محمد تو رو کشته. جلوي کلي آدم ايستاد که تو و خانواده ات از اين کابوس بياييد بيرون. به خاطر اين کارش،کار تو داره حل ميشه و تو بالاخره از سرگردوني بيرون مياي. ولي الان به خاطر اين کار داره جونش رو از دست ميده. برادرش تا فهميد پرونده ات به جريان مي افته به صورتش چاقو زد تا بترسونتش. اونم براي اينکه دردش يادش بره قرص خورد. تحمل نکرد و الان اينجاست. تو کل هفتاد و دو ساعت رو اينجا نيستي. از هفتاد و دو ساعت بگذره، تو تا مدت خیلی زیادی مي موني تو اون جاي مه گرفته اي که ازش مي ترسي تا وقتي که بميره.»
ـ بعد از هفتاد و دو ساعت؟
ـ بعد از ده سال.
ـ چرا ده سال؟
ـ بعد از هفتاد و دو ساعت چهار روز ديگه تو کما مي مونه. تو اون چهار روز قسمت مربوط به حافظه مغزش تحليل مي ره. تموم زحمت هايي که کشيد براي اينکه قرص خوردن رو ترک کنه و بيفته دنبال پرونده توي بي لياقت از بين ميره. بعد از اون ده سال باقيمونده عمرش رو با يه حافظه کوتاه مدت عليل زندگي مي کنه. ديگه هيچ وقت کسي رو خوب نمي شناسه. تمام زندگيش ميشه کابوس. اگه قراره تو مه مغزي زندگي کنه تو هم بايد زندگي کني. نه فقط تو. بلکه سعيد هم به خاطرت مجازات ميشه.
ـ سعيد براي چي؟
ـ سعيد روز آخري که داشت مي مرد، از خدا کمک خواست. ديگه خسته شده بود از اينکه با سانيا به خاطرت جر و بحث کرده بود. فکر مي کرد ارزشش رو داري که به خاطرت مبارزه کنه. دوم فروردين 1403 عکس هاي استانبول با يه پيک اومد در خونه مادرت ولي همون روز سعيد به دلش افتاد به يلدا سر بزنه براي همين عکس ها رو پيدا کرد. عکس ها رو جمع کرد و از اون موقع افتاد پي کفالت دخترت. به خاطر شکايتي که ازش کردي، کفالتش رو رد کردند. گفتند صلاحيت نداري براي همين وصيت کرد که به همون اندازه اي که يه دختر از پدر ارث مي بره به يلدا برسه. دلش نمي خواست بعد از اينکه خبيري پولت رو بالا کشيد، دخترت فقير بمونه. ولي معلومه که اينو هم نمي خواي. بايد بگم خيلي خودخواهي که اين همه آدم رو به خاطر يه نفر ناديده مي گيري.
عليرضا نمي دانست بخندد يا گريه کند. ماتش برده بود و با ديد تارش به ديگران نگاه مي کرد. بيتا ادامه داد:«احمد از سعيد رسيد به تو ولي تو از سه سال قبلش بهش رسيده بودي. تو دوستش داري مي دونم. به خاطر بيدار کردنش زحمت کشيدي ولي جايزه اش هم همون آرامشي بود که خودت بهتر از هر کس ديگه اي مي دوني چقدر شيرينه. امروز ديگه روز آخره. وظيفه ات رو به پايان برسون. نفرينت رو پس بگير و به اين فکر کن که بعدش چقدر حالت بهتر ميشه... اون موقع همه مون باهات مياييم، کنارت هستيم و اونجا مي شناسيمت. تو هم ما رو مي شناسي. مي دوني چقدر نعمت بزرگيه شناختن و به خاطر آوردن ديگران؟ اين شانس رو از خودت و احمد نگير. اگه اين کار رو بکني، اون روزي که هانيه و يلدا رو ببيني، اونا تو رو مي شناسند و اون موقع پيش اونا خوشحالي. قبول داري که پيش شون خوشحالي؟»
عليرضا سرش را از شرمندگي پايين انداخت. برايش اين کار سخت بود. به نگاه هاي مضطرب و ملتمسانه بيتا، يدالله و جنت نگاهي انداخت و گفت:«شما همين جا باشيد. ميرم تو.» چشم هايش را بست، وارد اتاق آي سي يو شد و او را به پشت خوابيده ديد. هنوز اين که او را در اين حالت بيمارگونه مي ديد بدش مي آمد ولي عادت داشت او را هميشه خوابيده ببيند. به ساعت نگاه کرد، ده دقيقه به اذان صبح باقي مانده بود. نبايد وقت تلف مي کرد. مانند هميشه کنار گوشش ايستاد و گفت:«تو اسمت احمده. من اسمت رو فهميدم. چرا اين جا خوابيدي پسر. اينجا که جاي تو نيست رفيق. بلند شو... نبايد اينجا باشي که... بلند شو.» کمي ابرو درهم کشيد و گفت:«نزديک اذانه... بيدار شو. نمازت قضا ميشه اگه بيدار نشي. عمو يدالله و خواهرت اومدند. ديديشون؟ خيلي آدم هاي خوبي اند. معلومه خيلي دوستت دارند. منم دوستت دارم. به خاطر من بلند شو. نمي خوام کسي که دوستش دارم به خاطرم بميره. به خاطر من سعيد مرد. منم مي خوام به خاطرت بميرم. من ديگه کاري با اين دنيا ندارم... همه چي رو ميذارم زمين و واقعا ميرم. ولي خواهش مي کنم بيدار شو. خدايا... من ديگه نمي تونم. من از حقم مي گذرم. همه چي رو ميدم دست تو. فقط اين پسر بيدار شه. فقط يه نشونه بهم بده... يلدا و هانيه ام رو خوشحال کن. فقط همين.»
ناگهان صداي اذان صبح همانند حس يک نسيم خوشبوي سحري به روح و روان عليرضا رسيد و عليرضا از سبکي اين حس احساس لذت و شعف کرد. اين صدا بوي صبح مي داد و تمام اتاق را از عطر خودش پر کرد. عطر به مشام احمد رسيد و در بسته تمام حواس احمد را با خودش باز کرد. صداي اذان را شنيد و چشم هايش را با ديدن چهره خندان و شادمان عليرضا باز کرد. سنگيني چشم هايش ناگهان شکست و از آن چشم ها اشک جاري شد. عليرضا با خوشحالي به همراه احمد اشک ريخت و گفت:«حالا ديگه وقت رفتنه. خوشحالم که زنده اي... خوشحالم که بيداري. فقط ديگه دارم ميرم. ديگه برام گريه نکن.»

