هرچه هست

این است که خیالت لحظه‌ای آرامم نمی‌گذارد

مثل درختی که به سوی آفتاب قد می‌کشد

همه وجودم دستی شده است و همه دستم خواهشی

خواهش تو ...

من غرور مطلقم آیدا

اما

در نگاهت همه مهربانی هاست

قاصدی که زندگی را خبر می‌دهد

و در سکوتت همه صدا‌ ها

فریادی که بودن را تجربه می‌کند

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم به جز عزیمت نا‌بهنگام گریزی نبود

چنین انگاشته بودم

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود ...