
اسطوره ی زنده
۱٬۹۵۹ بازدیددوشنبه ۰۵ مهر ۱۳۹۵ - ۲۱:۰۵
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
داستانی که می خوام بگم از جایی شروع میشه که بهش میگن شهر ابدی.یه شهر عجیب و غریب و پر از رمز و راز.با تاریخی انقدر پربار که شاید تمام عمر یه انسان برای درکش کافی نباشه.شهری که همیشه از آتش جنگ،رنگش زرد و قرمز بوده. پر از اسطوره و پر از خدا.و پر از قهرمانایی که شاید تنها چیزی که ازشون مونده باشه یه اسم و کلماتیه که آرامش بخش خواب شب بچه های شهره.تازه ما فقط خوش شانساشون رو میشناسیم و اونایی که اقبال بلندی داشتن اسمشون رفته تو کتابا.خیلیاشون یا بهتر بگم بیشترشون تمام زندگیشونو مبارزه کردن و حتی جونشون رو دادن و آخر هیچی ازشون نمونده. در کنار اینا این شهر پر از هنر و هنرمندای بزرگ بوده.هنوزم تو سرتاسر شهر پره از بناها و تندیسای پر از معما که هر کدوم ارزش ساعت ها نگاه کردن و فکر کردن دارن.بناهایی که دیدنشون جون و روح آدم رو تازه می کنه. شاید وقتی اسم تاریخ و تمدن بیاد "رم" اولین یا یکی از اولین اسماییه که به ذهن خطور می کنه.
ولی قصد من مرور تاریخ نیست و اینارو گفتم که فقط بگم این شهر خیلی چیزا برای افتخار کردن داره.خیلی زیاد.
داستان من راجع به الانه.همین الان.راجع به کسیه که از دل همین تاریخ در اومده.کسی که جنگ و هنر و عشق رو جوری باهم ترکیب کرده که زبون آدم از بیانش ناتوانه .راستش نمی دونم چجوری باید توصیفش کنم. نه اینکه چون نمیشناسمش.به خاطر اینکه حسی که بهش دارم رو نمیشناسم.نمی دونم جایگاهش کجای زندگیمه.انقدر بالاس که نه حقی به خودم میدم و نه جراتش رو که بخوام از ویژگی هاش بگم.شاید نزدیک ترین مثال حسی باشه که زمان بچگی نسبت به پدرم داشتم و جایگاهی که برام داشت .یه قهرمان که هیچ نقصی نداره و قوی ترین آدمه.کسی که هر حرف و هر حرکتش برام مثل یه کلید و یه راهنما بود.
ولی پیچیده تر از این حرفاس.بازم تاکید می کنم که خیلی سخته نوشتن و گفتن و هرچقدرهم تلاش کنم نمی تونم حسم رو کامل به زبون یا قلم بیارم.اینم فقط یه دل نوشتس شاید واسه خالی کردن خودم. امروز انقدر روز بزرگیه برام که دوست دارم برم تو شهر و جشن و پایکوبی کنم. دوس داشتم می تونستم تک تک لحظه هایی که کاپتان زندگیم برام ساخته روتو آسمون شهر به تصویر می کشیدم و به همه ی آدما می گفتم ببینید این بزرگترین مردیه که تو زندگیم شناختم.این بهترین معلم زندگیمه. و همین آدم بهترین رفیق دوران کودکیم تا حالاس.
ولی اینجا واسه احساس آدما تره هم خرد نمی کنن.آدما با دیدنش میگن آفرین چه مرد بزرگی.خیلی متعصبه.خیلی فوتبالیست خوبیه و .... آخه داستان کاپتان که اینا نیست.یعنی هست ولی این فقط یه قطره از دریای بزرگی این بشره.
داستان کاپتان رو وقتی واقعی و زلال بهش نگاه می کنم اشکم در میاد.انقدر تو تار و پود شخصیتش ظرافت و زیبایی هست که با فکر کردن به همشون سرم گیج میره.توی تک تک سلولاش انقدر جذبه هست که از پشت تلویزیون به احترامش سرپا بایستم.و توی وجودش انقدر عشق هست که هربار یادش میفتم تو دلم خالی میشه.
آره این شهر خیلی چیزا برای افتخار کردن داره.اگه چند سال قبل اسم رم میومد همه یاد کلوسیوم و واتیکان و یه سری اسطوره و خدای مقدس میفتادن.ولی الان دیگه نماد شهر توی کتابا و لابلای تاریخ نیست.یه قهرمان زنده داره که می تونه بار عظمت این شهر رو تنهایی به دوش بکشه.دیگه لازم نیست برای نشون دادن بزرگیش بگردیم و از چیزایی حرف بزنیم که شنیدیم و خوندیم.می تونیم همه رو به دیدن یه بازی فوتبال دعوت کنیم.یه بازی تو المپیکو.جایی که حتی سردترین و بی روح ترین روزش هم می تونه به دست کاپتانش به خروش دربیاد و تمام وجودت رو ببلعه.می تونه با جادوی پاهاش مجذوبت کنه. می تونه کاری کنه که سیراب بشی از لذت و افتخار کنی که تماشاش می کنی.
امروز اسطوره 40 ساله میشه.عددی که برای کاپتان ما عددی نیست.امروز 40 ساله شد ولی عشقش خیلی وقته که به ابدیت پیوسته.شک ندارم داستانش برای کسایی که مثل من باهاش زندگی کردن تا نسل های آینده ادامه خواهد داشت.
زادروز عشق ابدیم رو به همه ی دوستانم تبریک میگم
دیدگاهها