حدود سال 380 قبل از میلاد بود که یکی از پایه گذاران فلسفه غرب در یونان باستان، افلاطون اولین بار از اهداف هنر گفت. در انبوه جستجوهایی که در کتاب "جمهوریت" در مورد جامعه انجام داد، نظریه پردازی اش این بود که وظیفه هنر در نهایت تقلیدِ واقعیت زندگی است. در حالی که افلاطون همچنین معتقد بود که واقعیت، تقلیدی از یک جهان ایده آل و بی نقص است. پس از گذشت قرن ها، تعریف هنر با بزرگانی مانند ادوارد مونک و ونسان ون گوگ کمی تغییر کرد. آیا می توانیم فوتبال را یک هنر بدانیم؟ کجا، چگونه و در چه شرایطی می توان فوتبال را هنر دانست؟ گواردیولیسم را بیشتر بشناسیم.
طرفداری - افلاطون فیلسوف بزرگ یونان باستان می گفت که چگونه جهان فیزیکی یک نسخه ضعیف و پر نقص از یک جهان بدون تغییر و اصلی الهی است و اینکه هر غروب یا گُل زیبا، صرفا فقط نسخه کپی از خودِ "زیبایی" است. او بعدها گفت به دلیل آنکه جامعه بشری از نظر معنوی نابود شده، عدالت واقعی دست نیافتنی است. این مفهوم مدینه فاضله یا دنیای بی نقص و ایده آل افلاطون در مورد یک دایره هم صدق می کند. او می گفت یک دایره بی نقص ایده آل ریاضیات است اما هرگز نمی توان با دست بر روی کاغذ یک دایره بی نقص کشید. حتی اگر این دایره به دست ماهرترین افراد کشیده شود، در نهایت نسبت به یک دایره درست و بی نقص، کمی فاصله خواهد داشت.

دیگر فیلسوفان بعد از افلاطون، این مفاهیم دایره، عدالت و زیباشناسی را به تمام زندگی بشر تعمیم دادند زیرا زندگی بشر بی نقص نیست. این مفهوم به ما کمک می کند تا معنای تاریخی هنر را درک کنیم. به بیان ساده هنر یعنی بازسازی یا تقلیدی از زندگی. هنر به عنوان مفهومی از بازسازی یا تقلید از زندگی واقعی بشر، از زمان افلاطون یکی از موضوعات مهم و پر بحث فلسفه بوده است. هر چند با پیشرفت جامعه و بشریت، نوشته های مرد بزرگ یونانی در چارچوب های دیگر ارائه شد.
در سال 1890، هنرمند امریکایی، جیمز مک نیل ویستلر گفت هنرمندی که تلاش می کند صرفا تقلید کند، یک مخلوق بدبخت است. اگر یک نقاش تنها به کشیدن درخت، گل و دیگر اجزای طبیعت بپردازد و سعی کند آنها را دقیقا مانند آنچه که هستند بکشد، پادشاه هنرمندان، یک عکاس است. ویستلر گفت دیگر با پیشرفت بشر، هدف هنر تنها تقلید و بازسازی جهان نیست. به نظر او حالا دیگر هنر خیلی پیچیده تر از این مسائل است.
طبیعتا، پس از افلاطون، تعریف هنر با پیشرفت بشر تکامل پیدا کرد. در فرهنگ لغت آکسفورد معنی هنر "بیان یا کاربرد مهارت خلاق یا خیالپردازی های انسان است تا آثاری خلق کند که از نظر زیبایی یا احساسی، مورد ستایش قرار بگیرد". فهم مدرن ما می گوید دیگر هنر به بوم های نقاشی محدود نیست و در قرن 19 و 20 میلادی هنر در مسیری رفت که کاملا دگرگون شد.
در سال 1893، ادوارد مونک روی یک پل در شهر اوسلو قدم می زد. او گفت آن روز دید که آسمان به اندازه خون قرمز شد و اینکه ایستاد و به حصار پل تکیه زد. آن هم در حالی که از ترس، لرز کرده بود. بعد، او در مورد آن روز نوشت: "من صدای جیغ بی نهایت و عظیم طبیعت را شنیدم. متعاقبا، مونک تابلوی "جیغ" را کشید. تابلوی جیغ که بیانگر احساس خاص آن لحظه مونک بود، الهام بخش هنر و نقاش های بعد از خودش قرار گرفت. به بیان دیگر، هنر روی پای خودش ایستاد.

با این حال، ادوارد مونک اولین کسی نبود که احساسش را با رنگ آمیزی و نقاشی بیان کرد. سه سال پیش از آنکه تابلوی جیغ به پایان برسد، در همان سالی که مونک کارش را آغاز کرد، همان سالی که جیمز مک نیل ویستلر در مورد هنر می نوشت، مردی که می گویند از اختلال دو قطبی رنج می برد، خودکشی کرد و در حومه شهر پاریس درگذشت. او هنرمند تنهایی بود که هیچکس کارش را تحسین نمی کرد و نامش ونسان ون گوگ بود. کمی پیش از درگذشت فن گوگ، آثار او می رفت تا مورد تحسین همگان قرار بگیرد و در نمایشگاه های مختلف به نمایش گذاشته شود. سبک بیان احساس در نقاشی تازه آغاز شده بود و در حال رشد بود و بعدها قرار بود شاهکارهای ون گوگ تاثیر وسیعی بر کار نقاشان نسل بعدی بگذارد.
حالا ما عادت کرده ایم که هنر را بیان احساسات بدانیم. حالا هنر طیف وسیعی را از لطیف ترین احساسات تا سیاست شامل می شود. به خاطر پیشرفت فوق العاده تکنولوژی، حالا پتانسیل هنر های زیادی را در جامعه خود داریم. از نقاشی و طراحی گرفته تا گرافیک و عکاسی. هنر حالا می تواند یک فیلم، یک اتومبیل یا یک مبلمان باشد. خیلی ها موسیقی و ادبیات را هم هنر می دانند. اگر بخواهیم لیست کنیم که چه چیزهایی می توانند هنر باشند، احتمالا فهرست ما نامحدود خواهد بود. آیا اصلا جنبه ای از زندگی بشر هست که نتوانیم آن را در چارچوب هنر بیان کنیم و آن را هنر ندانیم؟
در سال 2010، ورزش نویس سیاسی، دیو زیرین، یک یادداشت منتشر کرد که عنوان آن "فوتبال تنها درباره کاپیتالیسم نیست" بود. این در پاسخ تری ایگلتون بود که فوتبال را محصول نظام سرمایه داری می دانست. در آن یادداشت به بررسی شباهت های فوتبال و هنر پرداخته بود:
ما عاشق فوتبال هستیم زیرا هیجان انگیز و جالب است و در بهترین شرایط خود می تواند یک هنر باشد. شاید لیونل مسی یا میا هام (اسطوره فوتبال بانوان آمریکا) هنرمندان بزرگی هستند که بهترین احساسات را در انسان ها به وجود می آورند زیرا آنها الهام بخش هستند. با وجود درد و رنج ها و سیاست که گاهی روی فوتبال تاثیر گذار هستند، یک هنر در درون فوتبال وجود دارد که می تواند نفس شما را در سینه حبس کند.
علاوه بر آنکه زیرین فوتبال را هنر نامید، همچنین می گوید در ورزش یک پتانسیل برای هنر وجود دارد که مانند ارزش های هنری در هر یک از انواع هنر، می توان آن را در نوع خاصی از فوتبال و بالاترین سطح فوتبال دید. فوتبال می تواند بالاتر از یک بازی ساده، راهی برای بیان احساسات باشد. مانند نویسندگی که ورای کلمات ساده، راهی برای بیان احساس است.
سوال این است که کجا و چگونه ما می توانیم هنر را در فوتبال ببینیم؟
شاید بهترین راه برای فهمیدن تفاوت "فوتبال به عنوان هنر" یا "فوتبال به عنوان بازی" را در نوشته های ترومن کاپوته پیدا کنیم. او در مورد نویسندگان نسل بیت امریکا مانند کرواک گفت:
هیچکدام از آنها نمی توانند بنویسند. حتی آقای کرواک. سبک آنها نوشتن نیست، بلکه تایپ کردن است.
سبک نسل بیت یک سبک نویسندگی در امریکا است که در آن نویسنده جریان مداوم و مستمر دیوانه واری را ادامه می دهد. کرواک رمان سال 1957 خود را با نام "در جاده"، بدون پاراگراف بندی نوشت و سبک او در ادبیات جهان هوادارهایی پیدا کرد. هر چند کاپوته معتقد بود این سبک فقط تایپ کردن است. رمان "در جاده" داستان دوستی، مذهب، خودشناسی، موسیقی، جوانی، اشتباه، عشق و غیره بود. این اثر بی عاطفه نبود و از نظر ادبیات، ارزش داشت.

با این حال در نویسندگی متون بی ارزشی وجود دارد که ارزش ادبی ندارد. گویی برای نویسندگی یک کاغذ و یک قلم کافی است اما اینکه چه چیزی نوشته شود، مهم است. به یک لیست خرید، نمی توان گفت نویسندگی. هر چند آن لیست خرید هم با کاری مشابه با یک اثر هنری زیبا انجام شده است. به قول کاپوته، نویسندگی فقط تایپ کردن نیست.
در مورد فوتبال هم همین گونه است. تمام چیزی که برای فوتبال بازی کردن نیاز است، وسایل و شرایط آن است. اما با این وسایل می توان یک بازی بدون ارزش هنری انجام داد و همزمان با همان ابزار، می توان یک شاهکار ورزشی خلق کرد.
شاید بیشترین شباهت ورزش به هنر در تعریف هنر نمایشی، توسط تاته عنوان شد:
هنر اجرایی یا نمایشی، هنری است که هنرمند بدنش را واسطه قرار می دهد و عمل یا اعمالی را به نمایش می گذارد که ارزش هنری دارد. هنر اجرایی چیزی است که به دقت برنامه ریزی شده تا اجرا دقیقا بر اساس سناریو و برنامه انجام شود اما همچنین می تواند شامل حرکات بداهه و خلاقانه باشد.
در مورد فوتبال هم همین گونه است. ارزش هنری و زیبایی فوتبال را می توان در حرکات بداهه و ناخودآگاه یک بازیکن دید. گرچه رسیدن به سطحی که بتوان فوتبال را یک هنر دانست، سخت است و طبیعتا در بالاترین سطح این ورزش قابل دیدن است.
با این حال یک تفاوت مهم بین هنر نمایشی با فوتبال وجود دارد که نمی توان از آن گذشت. مساله این است که در فوتبال اولویت اصلی و هدف اول، کسب نتیجه و پیروزی در یک مسابقه است اما در هنر نمایشی، هدف اصلی تنها خلق هنر است. در جهانی که هدف از فوتبال کسب سه امتیاز، رسیدن به مرحله بعدی و گرفتن مدال است، نمی توان چندان این بازی را هنر دانست و معمولا بازی ها ارزش هنری ندارند.
پسر یک بنا در کاتالونیا با تعریف ما، می خواهد فوتبال یک هنر باشد. مرد بنا، در مورد پسرش می گوید:
نگرش او به فوتبال این گونه است. فقط پیروزی کافی نیست، بلکه پیروزی باید به نحوی به دست آید که مردم از دیدن نمایش لذت ببرند.
منظورش جوزپ گواردیولا سالا معروف به پپ بود.
*ادامه این یادداشت، در مورد نقش زیبایی و زیباشناسی در فوتبال، هفته آینده در طرفداری منتشر می شود...
منبع: الکس لئونارد از these football times