? در سرزمینی دور همیشه باران باریده بود و برف را ندیده بودند تا اینکه روزی برف بارید آنها آنقدر شگفت‌زده و نگران شدند که مجلسی را برای بررسی آن ترتیب دادند. معتقدی گفت هروقت خداوند ناراحت میشد میگریست ولی اینبار فکرمیکنم بیماراست دیگری گفت ببینید آسمان تاریک است شاید خداوندگان این ذرات سفید فانی را چون گردی بر سرزمینمان ریختند تااز شر شیاطین پنهان باشیم و پس از عبور آنها، این ذرات ازبین میروند دیگری گفت نکند این گرد، نفرینی باشد از یک جادوگر همه ترسیدند یکی دیگر گفت شاید نعمتی باشد که مثل آن قطرات آب که میبارید این هم خوردنی باشد دیگری گفت نمیشود خورد چون به مانند سرزمینِ جادو سرد است اخترشناسی که در میان این قومِ خرافاتی و ناآگاه زندگی میکرد، به مجنونی بی‌عقل معروف بود یکی از ریش‌سفیدان برای سرگرمی محفل، رو به او کردو گفت ای مجنون ... چرا ساکتی! بنظرت اینها چیست که بر ما نازل میشود؟ اخترشناس که میدانست حرفهای علمی جز دردسر و زندانی شدن برایش چیزی ندارد، تاملی کردو گفت نگران نباشید گوشه‌ای از آسمان پاره شده و تارو پودش به زمین ریخته، خداوندگان تا چندروز آینده آنرا ترمیم میکنند و این ذرات را برمیدارندو جای قبلشان میچسبانند ریش‌سفید گفت تو از کجا مطمئنی؟ اخترشناس گفت از آنجا که مردمانی چون شما بر این سرزمین حکمرانی میکنند.