اختصاصی طرفداری-  به خوبی می شناسدش، رئال مادرید را می گویم با همان پیراهن سفید، شنبه که قرار بود بیاید از صبح جمعه توی دلش ولوله بود، مثل یک حس خیلی شخصی که ته کمدش قایم کرده بود تا برای خودش بماند. احساسِ نخستین مثل بلوغ یک حس عجیب شاید ترسناک حتی مثل عشق که خبرت نیست و وقتی خبرت هست که وسط ماجرایی و درگیر، حلقهِ رائول بود یا لَختیِ موهای ساویو، خاطرش نیست دل بسته بود و وسط ماجرا بود، کم کم فهمیده بود نامش رئال است، اسپانیایی است وخیلی دوست داشتنی؛ آن قدر که ارزشش را دارد در دنیایی که چیزهای کمی ارزشش را ندارند. مثل شنبه شب ها که پدر خوابیده و مجبور بود برای دیدنش صفحه تلویزیون را روی مات ترین حالت ممکن بگذارد و فردا حتما ریاضی بیست بگیرد تا شنبه بعد هم اجازه دیدنش را داشته باشد، یادش هست مجبور بود صدای تلوزیون را ببندد و پتو را وسط دندانهایش بگذارد تا وقتی والنسیای کوپر کرنر پشت کرنر می کشید روی دروازه رئال و این و آن با بی دقتی زیرش می کشیدند با خودش می گفت چرا توپ زیر پای ردوندو نمی آید، آخر او بهتر از هر کسی می دانست توپ که زیر پای ردوندو باشد، می شود ترسناک ترین شب ها را هم به سلامت به صبح رساند، مثل آن شبِ ترسناک توی اولدترافورد، با تیمی که نمی باخت، می گفتند نمی بازد، با آن خط میانی ترسناک که برایش کافی بود یک شاهزاده، ال پریسنیپه، فرناندو ردوندو. آن شب بعد یکی از همان کرنرها بود که توپ به شاهزاده رسید و کمی بعدتر رائول و کمی بعدتر از آن تور دروازه، ته خاطراتش مانده که بعد بازی امیر حاج رضایی می گفت: نبوغ رائول را ببینید که می دانست کانیزارسِ اسپانیایی از چپ پا بودنش آگاه است اما آگاهانه توپ را برد روی پای راست، او به خوبی همه اینها یادش مانده.

و بعد همپدن پارک و و چقدر بالا پایین برای رسیدن به سرزمن سخت ترین مردان قاره سبز: اسکاتلند. گلاسکو خاطرش هست و لوسیوی دیوانه را. رسیده از مسیری سخت و حالا با آن صورت معصوم با آن پیرهن سبز بدون نقش نشسته روی نیمکت، آمارش را در آورده بود و توی مدرسه برای دوستانش تعریف کرده بود که گواهینامه ندارد و با دوچرخه می رود سر تمرین با چه عشق و حالی هم تعریف می کرد این خام ترین اطلاعات را، نشسته روی نیمکت، پیچیده توی ابرِ اخم مثل خورشیدی در انتظار درخشش، زل زده به پیرمردِ آرامِ کنارِ زمین با غبغب همیشگی و اندکی لبخند، با صورتِ معماییش که اگر ایتالیایی بود یحمتل الهه ای بود که از آسمان به زمین نازل شده بود تا همه چیز را ببرد، نشسته رویِ نیمکت پیچیده در اخم که اگر می خواهی بِبَری بازیَم بده، حق هم داشت که از بیلبائو حمل شده بود تا در کاستیل به دنیا بیاید تا نگهبان دروازه بهشت باشد، برنده همه چیز در قامت یک دروازبان، و چقدر این جمله آشناست که کسی دیگر پیشتر همین حرف را به والدانو گفته بود و بیراه هم نگفته بود فرشته مادرید پسر نیک برنابئو. یادش هست دقیقه 68 را که زیباتر از هر دقیقه ای بود برایش آن شب، شاید حتی زیباتر از دقیقه 45 که تابوی تعویض بالا رفت و موسیقی برایش آغاز شد، خاطرش هست و ترنم ابدی موسیقی که از دقیقه 68 برایش نواختن گرفت را هرگز فراموش نمی کند.

او یادش هست پس از همه آن سال های خوشی چگونه خزان بر تک تک آوند های او چنبره زد، چگونه یخ بست قلبش، چگونه پژمرد گل بهاریِ دیروزش با اشتباه پشت اشتباه، او یادش هست چگونه مثل معبد بودا توی افغانستان، بدست جهل رویاهایش فرو ریخت: لشکرِ شیران به رهبریِ یک میش. ماکه له له می رود تا بکام بیاید تا کمربند میانه زمین را با گوتی ببندد، فانتزی باز های طراح برای جنگ های خونین، یدی ترین اعمال برای خلاق ترین مغزها و نازک ترین دست ها، یادش هست پوند پوند افزایش وزن خرگوش چاق را. به ویژه یادش هست که چگونه فیگو مهم ترین پنالتی زندگیش را به دستان جی جی بخشید و از همان روز چگونه خورشیدش خاموش شد و دریایش خشکید تا سال ها از طبع همیشه منبسطش نه شعری جوشید و نه آهنگی. شاید تلخ تر از همه اینها یادش هست هبوط فرشته اش را روزی که رفت با اخم هایی که خط انداخته بود توی صورتش و هیچ حرفی نبود در سکوت لعنتی اتاق. 12 مارچ 2003 را از یاد نبرده و بازگشت ردوندو به خانه را و بغض سنگین شاهزاده تبعیدی در خانه ای که تا همین چند سال پیش صاحب آن بوده و البته در قلب دوست دارانش تا همیشه صاحب آن می ماند.

یادش هست بدترین روزهای زندگیش را مثل یک تلخی بی پایان، سه سال تمام برای او که عادت داشت یک سال در میان مهم ترین تورنمنت اروپایی را ببرد، او که عاشق آن صورت بشاش با گونه های برآمده شده بود حکما چقدر برایش سخت بود تیمارداری از این بیمارِ مرگِ مغزی، چقدر سخت باید بوده باشد قدم زدن توی نا هموار ترین جاده ها دست در دست این معشوق لعنتی با صورت اسیدپاشیده شده و قلبی که خالی از امروز است، آن هم برای سه سال که حتی یک کوپا دل ری را هم برای خالی نبودن عریضه نبرده بود. یادش هست که آن سال ها تابستان را بیشتر از پاییز و زمستان و بهار دوست داشت، یادش هست بعدتر که همسایه شمال شرقی کمی ساکت شد، اوضاع درون خانه برایش قدری آرام تر شد اما جایی که جایِ او بود تا چه حد برایش بیگانه بود، یادش هست چه اندازه توی کوچه پی کوچه های شهری که روزی کلانتر آن بود، بی حرمت شده بود که خردسالانی مثل لیون، تصورش را کنید لیون نه یک بار که دو بار او را از میان برداشت. یادش هست صبح ها توی مدرسه چجور مجبور بود برای فرار از زیر نیش های تا بناگوش باز، دیروزش را یادآوری کند و غرور جریحه دار شده اش متهم باشد که توی هیچ تلوزیون رنگی روزهای خوبش را ندیده است.  

یادش هست روزی را که قرار بود مربی فردا سکان کشتی او را به عهده بگیرد، مثل معمایی تا ابد نگشوده نفهمید که کدام فردا منظور بود و این فرد قرار است از پشت کدامین شب بیرون بیاید. همان طور که یادش هست آن روزِ لعنتی را که توی کنفرانس خبری عشقِ سال های نخستینش آمد با آن پیرهن سورمه ای بی نقش و کاغذِ سفید ساده اش را که توی خانه پر کرده بود از جیبش در آورد روی میز گذاشت و واریاسیون غمناکی از تمِ آشنای میانشان را برایش نواخت. خاطرش هست که چقدر سخت بود توضیح اینکه آن احمق های درون استادیوم، آن توریست های لعنتی، آن خودخواه های عاری از شعاعر انسانی دخلی به او ندارند و اگر جبر جغرافیایی نبود توی برنابئو تکه تکه، وجب وجب پاره آجرهای آن کاخ برگ را با دستِ خودش سرجایش می گذاشت تا نه نگهبان اژدها که تا همیشه نگهبانِ معبد بهشت بماند. خاطرش هست همه این سال ها را، خاطرش هست چگونه قیصر پرتغالیِ فوتبال برای دغدغه هایش زانو زده بود، خاطرش مانده روزهایی که لحظه به لحظه همه خبرگزاری های عالم را چک می کرد تا شاید یک خبر با این محتواکه کارلتو می ماند از یکی بیرون بیاید و نیامد که نیامد و البته خاطرش هست "زنده باد مادرید" کارلتو را توی پارکنیگ باشگاه وقتی آن گونه کنار گذاشه شد. خاطرش هست حتی لرزش دستانش را وقتی رافا بعد از گل چهارم داشت دفترچه یادداشت هایش را پر می کرد. یادش هست تبخیر رویا ژوزه را که مثل پیغمبری که با کفرِ شخصِ خودش آیینش را به باد داده بود آری همه اینها را یادش هست.

او در سقوط و عروج این سال هایش زندگی کرده مثل آن نماهنگ قدیمی معروف شبکه سه وطنی که "Edge of Darkness" اریک کلپتن را گذاشته بود روی سقوط جوانی که لحظه لحظه زندگیش را می دید در هر طبقه از ساختمانی که از آن به سمت خودکشی می رفت. برای او که تا ته این داستان را رفته، هم با آن نشئه شده هم خماریش را کشیده این روز، این گونه تا خودِ صبح نخوابیدن از شادی کمترین سهم است، این برد نه این قهرمانی شاید این سلطنت بی چون و چرا، این که به بوفون بزرگ 4 گل بزند آن هم در تورنمنتی که تا اینجایش فقط سه گل خورده بود، اینکه هیچ بدخواهی حتی با میکروسکوپ هم نتواند لکه ای در هیچ جای پازل شکوهمندش پیدا کند کمترین سهم او ازخاطراتِ اوست. پیشتر گفته بودم نظر به دسیما و اوندسیما، برای رئال حقیقتا ملالی نیست اگر دستان جی جی بوسه بر جام بزند اما آن چه دیشب رخ داد نه یک فتح جام که ابدیت یک عشق برای مادریدسمو بود که همواره به دنبال اختراع و فتح چالش های تعریف نشده در فوتبال بوده و هست و حالا با چالش جدیدی مواجه است و آن بر پایی مونوپولی در سطح اروپاست چیزی شبیه سال های نخستین شکل گیری چمپیونزلیگ، آیا شاهد امپراطوری رئال در اروپا خواهیم بود؟ شاید همین حالا وسط این حکمرانی هستیم. بیرون از این حرف ها در دنیا شاهد روزهای خوبی نیستیم، مثل ماجرای چند روز قبل کابل یا ماجراهای عادی روزانه رقه و حلب و حالا منچستر و شاید تورین، پریروز راجر واترز بزرگ دوباره غُرّید و دنیا را زیر شلاق گرفت که “is this the life we really want?” همه منظور او را فهمیدند و حتما منظور مرا هم می فهمند که "آری این دقیقا همان دنیایی است که مادریدسمو می خواهد".