دیگر داستان ها :

 

 

با خانومم ، راهی  ، شمال شده بودیم  : تا یه پنجشنبه و جمعه آرام و خوش داشته باشیم.حدود غروب از خونه راه افتادیم جاده کمی شلوغ بود اما جارجرود و رودهن رو که رد کردیم خلوت و خلوت تر شد . حدودا نیم ساعت مونده بود برسیم که . . . با خانومم راهی شمال شده بودیم تا یه پنجشنبه و جمعه آرام و خوش داشته باشیم.حدود غروب از خونه راه افتادیم جاده کمی شلوغ بود اما جارجرود و رودهن رو که رد کردیم خلوت و خلوت تر شد . حدودا نیم ساعت مونده بود برسیم که به پیشنهاد خانومم گفتیم شام رو یه جای باصفا بزنیمو بعد بریم خونه/ مادرزنم اینا.در پی رستوران بودم اما خبری نبود تو جاده مگس پر نمیزد گه گاهی یک ماشین رد میشد همینطور گذشت تا به یک جاده انحرافی رسیدیم که تابلوی دست نویس و کهنه ای بود که روش نوشته: رستوران.. مابقیش مشخص نبود! سری گازش رو گرفتم تو خاکیو بسمت رستوران رفتم یه دو کیلومتری گذشت دریغ از یه آدم یا ماشین در/ جاده.خلاصه به رستوران که بیشتر شکل کلبه ی خرابه ای بود # رسیدیم صدای واق واق یک سگ در فضا اکو میشد و در بین صدای انبوه #جیرجیرکها غرق میشد.دستی رو کشیدم خانومم خوابش برده بود بیدارش کردم و از ماشین پیاده شدیم هوا صاف و مهتابی بود دور و اطراف پوششی جنگلی داشت و نزدیک به کوه بودیم هوا کمی شرجی بود.و بوی برنج و شالیزار آدم رو مست میکرد کلبه چوبی و خزه بسته در دل شب نمایان / بود.لامپی کوچک نور زردرنگش / رو در هوا پخش میکرد و پشه ها دورش| میرقصیدند.| بسمت کلبه قدم برداشتم و خانومم پشت سرم مرا همراهی میکرد صدا زدم: کسی نیست؟سلام؟؟؟ پیرمردی ریش بلند درو باز کرد با صدایی مملو از لهجه شمالی و با چهره ای اخم آلود گفت: سلام.بفرمایید با شک پرسیدم: ببخشید سر دوراهی تابلو رستوران زده بود و… به وسط حرفم پرید گفت: درست آمدید البته یکم دیره ولی غذا هستش بفرمایید داخل و درو پشت سرتون ببندید. / راستش بنظرم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اینجا بود / خلاصه وارد شدیم داخل کلبه دو تا میز پلاستیکی بدرنگی /بود و یه پیشخون کثیفتر بسبک فیلمهای ترسناک! پیرمرد گفت: جیگر میخورید؟ هر چند زیاد موافق نبودم اما گفتم باشه بیار پیرمرد به سراغ یخچال کوچکش رفت و سینی جیگر رو بیرون کشید بعد هم به پشت کلبه رفت و شروع به آماده کردن زغال کرد… همسرم خسته و خواب آلود بی هیچ حرفی بمن نگاه میکرد بوی بدی در فضا پیچیده و با بوی نم و چوب کلبه قاطی شده بود نور ضعیف و زرد رنگ لامپی که بالای سرمان بود تنها /روشنایی کلبه بود. صدای پیرمرد از پشت کلبه کرا بخود آورد: شب اینجا میمونید؟ بلند گفتم: نه ممنون شام رو میخوریم و میرویم چند دقیقه بعد غذا آماده بود نوشابه ای در کار نبود و یک پارچ آب در کنار سینی بود/ از سر ناچاری تا آخرین لقمه خوردیمش مزه ی عجیبی میداد تغریبا لقمه ی آخر بودیم که چیزی زیر دندونم حس کردم از دهانم بیرون آوردم یک ناخن شکسته بود حالم بهم خورد نزدیک بود بالا بیاورم! خانومم با چشمهایی گرد شده مرا نگاه میکرد و از تعجب لیوان آب از دستش افتاد بسراغ پیرمرد پشت کلبه رفتم تا بهش شکایت کنم خانومم در پی لیوانش روی زمین میگشت که از بین چوبهای کف کلبه چیزی پیدا کرد و آن دستی قطع شده بود که زیر چوبها دفن شده بود! هنوز به پیرمرد نرسیده بودم که صدای جیغ خانمم باعث شد بسمت کلبه بدوم پیرمرد هم پشت سرم آمد داد زدم: مهسا چی شده؟ خانومم در حالی که دستش جلوی دهانش بود از میان انگشتانش صدای لرزانش به گوشم رسید: اینجا یه آدم تیکه تیکه شده دفنه! پیرمرد با تبری که دستش بود از پشت سر بهم حمله کرد سریع متوجه شدم. و جاخالی دادم اما دستم کمی زخمی شد/.پیرمردو حول دادم بسمت دیوار / و تا آمد دوباره حمله کنه دست خانمم را گرفتم و بدو بدو بسمت ماشین دویدم پریدیم تو ماشین و با عجله سوییچ رو چرخوندم چند استارت خورد و طبق معمول که همیشه در بدترین شرایط ماشین روشن نمیشه روشن نمیشد! پیرمرد با تبرش شیشه ماشین رو آورد پایین و همین که دستشو برد بالا تا دومین ضربش رو به مخم بزنه ماشین روشن شد و با یک دنده عقب سریع ازش دور شدم پیرمرد با ناتوانی دنبال ماشین کمی آمد اما کم آورد و ما دور شدیم چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که بشدت خواب آلود شدم نگاهی کردم به خانومم دیدم بیهوش شده فهمیدم تو غذامون عوضی قرص خواب آور /شدید ریخته همینکه خواستم بخودم بیام چشمام روی هم رفته بود کار از کار گذشته بود…! / وقتی چشمامو باز کردم دوباره داخل کلبه بودم به یک صندلی بسته شده بودم دهانم هم بسته بود نمیدونستم چه اتفاقی افتاده و خانومم کجاست؟!؟ / چند لحظه ای گذشت تا اینکه پیرمرد از داخل اتاق بیرون آمد با خنده ای شیطانی همه چیزو بهم فهموند.کمربندش رو سفت کرد و دوباره به اتاق برگشت   چند لحظه بعد خانومم / با صورتش که از اشک قرمز شده بود و دهانش مثل من بسته بدنش کاملا برهنه و کبود شده بود از عصبانیت تنم میلرزید پیرمرد خنده هاشو بیشتر کرد سپس کشون کشون خانومم رو بسمت زیر زمین برد آنجا دو زن بدبخت دیگر بودند که مثل ما قربانی شده بودند!پیر کفتار زنها رو فلج میکرد و در زیر زمین نگه میداشت مردها رو تکه تکه و قسمتی رو برای کباب بر میداشت و مابقی رو زیر کلبه دفن میکرد /.میدونستم چه سرنوشتی در انتظارمه لحظه ای بعد پیرمرد از زیر زمین به بیرون/ آمد و در را قفل کرد. چاقوی کهنه و زنگ زده ای از جیبش بیرون آورد و بسمتم آمد یک لحظه بعد آرام آرام شروع به بریدن گردنم کرد خون مثل فواره از گلوم بیرون میپاشید و از شدت درد گریه میکردم تا سرم کاملا از تنم جدا شد آخرین چیزی که از دنیا دیدم چهره جنون وار پیرمرد بود که چاقوی خونین رو بروی زبانش کشید و دوباره در جیبش گذاشت.سپس چشمام برای همیشه بسته شد! فردای آنروز مهسا وقتی چشماشو باز کرد تمام تنش کوفته شده بود و سرما تا استخوانش نفوذ میکرد دو زن دیگری که بشکلی همسلولیش بودند مثل روح پوستشون رنگ نداشت و زیر چشماشان سیاه و کبود بود با نگاهشان بی صدا با مهسا حرف میزدند.دقایقی بعد پیرمرد که معلوم بود تازه از خواب بیدار شده وارد زیرزمین شد دستان مهسا رو باز کرد و همین که خواست پایش رو باز کنه مهسا پیرمرد رو حول داد و کشان کشان بسمت بیرون زیر زمین رفت پیرمرد با خونسردی آرام دنبالش راه افتاد هنوز آفتاب درست درنیامده بود مهسا چند قدم بیشتر از کلبه دور نشده بود که سگ حار و وحشی پیرمرد بدنبالش پارس کنان دوید و چون مهسا نمیتوانست بدود گرفتار سگ شد و سگ با دندانهای تیزش پای مهسا رو غرق خون کرد پیرمرد خندان گفت: ایندفعه پاتو به عنوان صبحانه خورد دفعه ی دیگه خودتو میدم بخوره اگه بخوای فرار کنی.سپس موهای مهسا رو دور دستش پیچید و بسمت زیر زمین کشون کشون بردش! وقتی به زیر زمین رسید دید هیچکدام از آن دو زن داخل زیرزمین نیستند همین که برگشت تبر وسط سینه اش فرود آمد و به داخل زیر زمین افتاد / زن اولی دست مهسا رو گرفت و بسمت بیرون کشیدش زن دومی هم در زیرزمینو بست و قلفشو زد. هر سه هراسان دنبال ماشین بودند که پشت کلبه پنهان شده بود اما سوییچ دست پیرمرد بود! سگ پیرمرد هم زنجیرش بسته بود و نمیتوانست کاری کند فقط تهدید کنان پارس میکرد… نمیتوانستند جایی بروند مهسا دنبال شوهرش میگشت اما اثری ازش نبود.فقط موبایلش روی میز بود که اونم آنتن نداشت! مجبور بودند منتظر بشوند تا کسی بیا چون پاها همه زخمی بود و نمی توانستند / درست راه بروند…نیم ساعت بعد یک کامیون از راه رسید همه فریاد زنان داد زدند: کمک..کمک مرد میانسالی از کامیون پیاده شد و هراسان داخل کلبه آمد. مهسا تند تند کمی از قضایا را گفت: مرد سری تکان داد و کشان کشان مهسا رو سوار کامیون کرد و گفت: من فقط یک نفر جا دارم اینو میرسونم بعد میام کمک شما؟!؟؟ مهسا داخل کامیون نشست و مرد به داخل کلبه برگشت چند لحظه بعد دوباره برگشت و راه افتادند مهسا نمیدانست چه خبره و چه اتفاقی براش داره می افته اما چاره ای جز اطمینان نداشت مرد هیچ حرفی نمیزد فقط رانندگی میکرد مهسا گفت: جاده اونطرفه برای چی از اینور میرید؟ مرد پاسخ داد: یه میانبره! مهسا با نگرانی در فکر بود که ناگهان چشمش بروی داشبورد افتاد و عکسی که داخلش همان پیرمرد بود و دست بر گردن همین مردک انداخته بودو دید تازه فهمید که از چاه درآمده و به چاه دیگری افتاده! اما دیگر دیر شده بود آنها به خانه ی مردک رسیدن مهسا فریاد زد: دزد عوضی تو منو دزدیدی؟تو هم با اون پیرمرد دست داشتی؟ مرد خنده ای کرد و گفت: درست حدس زدی خانوم خوشگله تو حیف بودی باسه اون پیرمرد و حالا دیگه واسه منی همین که مهسا خواست حرکتی کنه مرد اسلحه اش رو در آورد و گفت: حرف زیادی بزنی میکشمت سپس از ماشین پیاده شدند و مهسا را داخل اتاقی بدون پنجره حبس کرد و گفت: من برمیگردم حساب دوستاتو برسم و اونجارو گرد گیری کنم . بعد میام سراغت و باز خنده ای دیگر کرد!اما مهسا اینبار زرنگی کرده بود و موبایل را آورده بود و جالب اینکه آنجا آنتن میداد مردک فکر آنجارو نکرده بود صدای حرکت کامیون آمد مهسا سریع شماره پلیسو گرفت و همه چی را گفت: لحظاتی بعد مرد اسلحه بدست بالای سر دو زن بود و آماده شلیک که ماموران سر رسیدن و دستگیرش کردند بعد هم آمبولانس آمد و جسد پیرمرد رو بردند مهسا هم نجات یافت و بعد از چند وقت پاهاشم خوب شد اما جنازه شوهرش قابل شناسایی نبود و قاطی تکه چند نفر شده بود…

 

 

 

 

داستان ترسناک نجات با زنگ (Saved By The Bell)

«نجات با زنگ (Saved By The Bell)» یکی از اصطلاح‌های کاربردی زبان انگلیسی است که معمولاً برای توصیف پیدا شدن چاره‌ای در لحظه‌ی آخر یا فرار از مخمصه در دقیقه‌ی نود استفاده می‌شود. اما این اصطلاح ظاهراً ساده، پشت‌پرده‌ی فوق‌العاده دلهره‌آوری دارد. ریشه‌ی این اصطلاح به بیماری «کاتالپسی» ارتباط دارد، بیماری‌ای که در آن فرد متحمل وضعیت کنترل‌نشده‌ای شامل سفتی شدید عضلانی می‌شود. این بیماری اغلب با حمله‌های کاتاتونی (اختلالات حرکتی) نیز مرتبط است. اگرچه امروزه این بیماری کاملاً شناخته شده، اما در گذشته درک درستی از این وضعیت بغرنج وجود نداشت و به‌ همین‌ دلیل نیز افراد زیادی به اشتباه در گور گذاشته می‌شدند.

پس از گزارش‌های جراید و مطبوعات از این اتفاقات غم‌انگیز بود که نویسندگانی مانند ادگار آلن پو دست به خلق داستان های وحشتناکی با این مضمون زدند. فراوانی اشتباه گرفته شدن بیماران کاتالپسی با مردگان چنان بود که پزشکان و مسئولان گورستان‌ها راه‌حل‌های مختلفی را به کار گرفتند. اگرچه خود این چاره‌اندیشی‌ها بعداً به وحشت‌های تازه‌ای دامن زدند. یکی از این راه‌حل‌های ترسناک «بیمارستانی مخصوص‌ مردگان» بود. در این بیمارستان‌ها اجساد بیماران مشکوک به کاتالپسی برای مدت چند روز تحت‌نظر قرار داشت تا از مرگ فرد اطمینان حاصل شود. در صورتی که بیمار از حالت فلج موقت خود خارج می‌شد معمولاً در بیمارستان با غذا، شراب و سیگار به استقبال او می‌رفتند.

طرح یکی از تابوت‌های ایمن که در سده‌های هجدهم و نوزدهم در اروپا به‌شدت رواج داشتند

اما یک راه‌حل وحشتناک دیگر برای جلوگیری از به اشتباه دفن شدن افراد زنده معایناتی برای تشخیص صحیح مرگ برود. در واقع،‌ در معاینات تشخیص مرگ گاهی انگشتان دست فرد را قطع می‌کردند یا حتی در مواردی ستونی از دود تنباکو را به درون روده‌ی فرد می‌فرستادند. در واقع فرض بر این بود که اگر فرد نسبت به این معاینات عجیب واکنش نشان ندهد بی‌شک جان خود را از دست داده. همچنین باور بر این بود که خواص هوش‌آور تنباکو می‌تواند هر فردی را به‌ راحتی احیا کند. (تصاویر این درمان عجیب را از اینجا ملاحظه کنید)

اما این روش با وجود منطقی که ظاهراً داشت، در واقعیت ناکارآمد بود. چراکه بیماران کاتالپسی در حالت حمله‌های کاتاتونی اصلاً درد را حس نمی‌کردند. بنابراین در عمل این معاینات اوضاع را وخیم‌تر نیز می‌کرد. به این جهت نه‌تنها فرد به اشتباه زنده‌زنده دفن می‌شد، بلکه قبل از تدفین مجانی شکنجه هم می‌شد! داستان های ترسناک واقعی از زنده به گور شدن به استفاده از تابوت‌های ایمن نیز دامن زدند. در اروپای قرن هجدهم و نوزدهم، به‌ویژه در انگلستان دوران ویکتوریایی تعداد کسانی که به اشتباه دفن می‌شدند آنچنان زیاد بود که تابوت‌سازان به فکر ساخت تابوت‌های ویژه‌ای افتادند. این تابوت‌های ایمن طوری طراحی شده بودند که فرد بتواند با دمیدن در شاخ یا به صدا در آوردن زنگوله دیگران را خبر کند.

در برخی از این تابوت‌ها حتی مقادیری زهر نیز قرار داده شده بود تا فرد در صورت لزوم خودش را خلاص کند. انواع دیگری از تابوت‌های ایمن با قاب‌های شیشه‌ای نیز ساخته شده بودند که در صورت زنده بودن و نفس کشیدن فرد بخار می‌گرفتند. برخی از تابوت‌ها لوله‌هایی داشتند که متصدیان گورستان هر روز آن‌ها را بو می‌کردند تا از تجزیه‌ی جسد مطمئن شوند. در برخی موارد به‌سادگی کلید تابوت را در جیب متوفی می‌گذاشتند. اما تابوت‌های زنگوله‌دار از رایج‌ترین انواع تابوت‌های ایمن بودند. بنا به ادعای برخی منابع، اصطلاح نجات با زنگ از همین تابوت‌های ترسناک ریشه گرفته است. با این‌‌ حال، مشخص نیست تابوت‌های ایمن تا چه حدی مفید بودند و اصلاً چند نفر به این وسیله نجات پیدا کردند.

داستان ترسناک واقعی ایستگاه های مرموز اعداد

در بحبحه‌ی جنگ سرد، زمانی که رادیو رسانه‌ی اصلی برای انتشار اخبار و اطلاعات بود،‌ بسیاری از شنوندگان به صورت تصادفی برنامه‌های دلهره‌آوری را می‌شنیدند. این برنامه‌های مرموز معمولاً با موسیقی تک‌نواختی و سپس چندین بوق شروع می‌شد و با صدای زن یا کودکی که اعداد تصادفی را می‌خواند ادامه پیدا می‌کردند. این ارسال‌ها به‌طور مرتب انجام می‌گرفتند و برای چند دقیقه‌ای در فرکانس‌هایی که شنوندگان به آن «ایستگاه‌های اعداد» می‌گفتند قابل دریافت بودند. ایستگاه‌های اعداد به سرعت توجه کسانی که را به‌طور تصادفی به این برنامه‌های مرموز برخورده بودند، به خود جلب کردند. این پدیده همچنین باعث شد تا گروه‌های مختلفی از شنوندگان رادیویی زمان زیادی را صرف حل معمای آن کنند.

تاکتیک‌های جاسوسی اصلی‌ترین فرضیه درباره سیگنال‌های شبح‌وار است

هر ایستگاه رادیویی بسته به ماهیّتش نام‌گذاری می‌شد. از معروف‌ترین ایستگاه‌های اعداد می‌توان به «نانسی آدام سوزان»، «ایستگاه گونگ» و «شکارچی لینکلن‌شایر» اشاره کرد. همه‌ی این ایستگاه‌های در نوع خود عجیب و مرموز بودند و هر کدام نیز فرضیه‌های خاص خود را داشتند. کارآگاهان آماتوری که مشغول تحقیق در مورد این ایستگاه‌های اعداد در دهه ۱۹۸۰ بودند فرضی را مطرح کردند که براساس آن، پخش‌های مرموز احتمالاً پیغام‌های رمزنگاری‌ شده‌ای هستند که در فعالیت‌های جاسوسی در نقاط مختلف جهان مورد استفاده قرار می‌گیرند. چهره‌های برجسته‌ای همچون روپرت آلسون، نویسنده شاخص کتاب‌های غیرداستانی جاسوسی که با نام ادبی نایجل وِست شهرت دارد یکی از طرفداران فرضیه‌ی جاسوسی است. آلسون در این مورد گفت: «هیچ‌کس راه راحت‌تر و مناسب‌تری از این برای برقراری ارتباط با یک جاسوس نیافته است. تنها هدف پیغام‌ها این است که سازمان‌های اطلاعاتی بتوانند به وسیله‌ی آن با مأموران خود در مناطق دورافتاده ارتباط برقرار کنند.»

یکی از ایستگاه‌های اعداد مشهور به «وِزوز کن» از دوره‌ی جنگ سرد تاکنون پیغام‌های رادیویی مرموزی را پخش می‌کند

جالب اینکه امروز نیز می‌توان برخی از امواج کوتاه این پیغام‌های رمزنگاری شده را در رادیو گوش کرد. تاکتیک‌های جاسوسی ممکن است معقول‌ترین توضیح برای این سیگنال‌های شبح‌وار باشند، اما هدف واقعی ایستگاه‌های اعداد هیچ‌وقت به درستی روشن نشدند. یکی از ایستگاه‌های اعداد مشهور به «وِزوز کن (The Buzzer)» از دوره‌ی جنگ سرد تاکنون پیغام‌های رادیویی مرموزی را پخش می‌کند. در ابتدای هر ساعت از این فرکانس رادیویی دو صدای وزوز شنیده می‌شود که سپس در دقیقه‌ی بیست‌ویکم یا سی‌وچهارم از هر ساعت با صدای یکنواختی دنبال می‌شود. پس از این نیز یک گوینده‌ دنباله‌ای از اعداد، کلمات یا نام‌های روسی همچون «آنا، نیکولای، ایوان، تاتیانا، رومن» را می‌خواند.

در ابتدا اعتقاد بر این بود که سازمان‌های اطلاعاتی اتحاد جماهیر شوروی در پخش این برنامه‌ی مرموز نقش دارند، اما فروپاشی شوروی نیز به پخش این ایستگاه رادیویی خاتمه نداد و حتی این رادیوی مرموز فعال‌تر نیز شد. تا به امروز هیچ‌کس نمی‌داند گرداننده‌ی این ایستگاه رادیویی کیست، دلیل پخش آن چیست و اصلاً چرا همچنان ادامه دارد؟ بدین‌ترتیب،، باید گفت داستان ترسناک واقعی ایستگاه اعداد همچنان تا روزگار ما ادامه دارد،‌ بدون اینکه ماهیّت آن روشن شده باشد. (می‌توانید از اینجا صدای رادیو وزوز کن را بشنوید.)

داستان های ترسناک واقعی هتل دل سالتو، کاخ خودکشی

هیجان‌جویانی که به کلمبیا سفر می‌کنند، احتمالاً مجذوب داستان های ترسناک واقعی پیرامون هتل دل سالتو می‌شوند،‌ هتلی قدیمی که حالا تبدیل به موزه شده و به عقیده‌ی بسیاری یکی از تسخیرشده‌ترین مکان‌های کشور کلمبیا است. هتل دل سالتو که در زبان اسپانیایی «هتل پرش» ترجمه می‌شود، ظاهراً از زمانی که برای اولین‌بار به‌عنوان عمارتی بسیار مجلل در سال ۱۹۲۳ تأسیس شد، تسخیر شده بود. معماری به نام کارلوس آرتورو تاپیاس طراح این عمارت بود که به وضوح در ساخت آن از عناصر زیبایی‌شناسی معماری سبک فرانسوی الهام گرفت. موقعیت ویژه‌ی این کاخ باشکوه مشرف به آبشار زیبای «تِکوئیندما» منظره‌ای جادویی را به آن داده بود؛ اما طبق برخی ادعاها ممکن است همین آبشار منبع تسخیر کاخ باشد.

عمارت زیبای دل سالتو همواره صحنه‌ی میهمانی‌های مجللی بوده و تا سال ۱۹۲۸ به یک هتل محبوب تبدیل شد. پس از این بود که تراژدی‌های وحشتناکی شروع شدند. مشتریان هتل به دلایل مرموزی خود را از پنجره‌ها به بیرون پرت می‌کردند و جان خود را از دست می‌دادند. همچنین دستکم یک قتل دلخراش در این هتل رخ داده است. یکی از میهمانان هتل که جوان اشراف‌زاده‌ای بود در یکی از اتاق‌ها به طرز هولناکی با چاقو به قتل رسید و حتی قاتل خون او را روی دیوارها پاشید. در همین حال، میهمانان هتل بدنام دل سالتو ادعا کرده‌اند که شب‌ها در اطراف هتل با ارواح مردگان مواجه شده‌اند، از جمله برخی گفته‌اند که روح همان جوان اشراف‌زاده را دیده‌اند.

از برخی افسانه‌های محلی این‌طور برمی‌آید که آبشار تکوئیندما همان جایی است که بسیاری از مردم قبلیه مویسکا قرن‌ها قبل با پریدن از صخره از دست استعمارگران اسپانیایی گریخته‌اند. اگرچه بنا به این افسانه‌ها مردمان مویسکا پس از پریدن به عقاب تبدیل شدند و از مرگ جان سالم به در بردند؛ اما مویسکاهایی که در آن ماجرا جان خود را از دست دادند بعداً این نقطه‌ را به تسخیر خود درآوردند. به‌طوری‌که حالا یعنی سال‌ها پس از بسته شدن هتل در دهه ۱۹۹۰ همچنان داستان های ترسناک واقعی درباره‌ی هتل به گوش می‌رسد.

برخی ادعا می‌کنند هنوز هم صدای جیغ‌های ترسناکی را از درون این هتل متروک می‌شنوند. علاوه بر این رانش مداوم زمین و جمع شدن گِل‌ولای و لجن در جاده‌ی منتهی به هتل و بوی تعفنی که از آب‌های آلوده‌ی رودخانه‌ی به مشام می‌رسد همچنان به عقیده برخی دلیل وجود فعالیت‌های ماوراءالطبیعه در این نقطه‌ است. امروزه هتل دل سالتو تبدیل به یک موزه‌ی فرهنگی بسیار زیبا شده است. بازدیدکنندگان کنجکاو می‌توانند حداکثر تا ساعت ۵ بعد از ظهر- یعنی درست قبل از اینکه سروکله‌ی ارواح پیدا شود- از هتل دل سالتو دیدن کنند.

 

 

 

داستان ترسناک عملیات‌ ارواح سرگردان

اگر قرار باشد به‌دنبال روشی مؤثرتر از سلاح‌های مرگبار برای شکست سربازان دشمن در جنگ بگردید، تردیدی نیست که آن وحشت روانی است. این دقیقاً همان روشی است که نیروهای آمریکایی در طول جنگ ویتنام به کار می‌گرفتند. در فرهنگ مردم ویتنام دفن مناسب متوفی در زادگاهش موجب می‌شود تا روح او با رضایت به مقصد خود در دنیای پس از مرگ برود. اما اگر چنین نشود به عقیده ویتنامی‌ها روح فرد خود تلاش می‌کند تا زادگاهش را پیدا کند و بدین‌ترتیب، طولی نمی‌کشد که به روحی سرگردان تبدیل ‌شود. نیروهای آمریکایی در جنگ ویتنام از این باور مردم اطلاع داشتند و از آن به‌عنوان حربه‌ای برای به ایجاد رعب و وحشت در میان سربازان دشمن استفاده کردند. نیروهای آمریکایی با علم به اینکه بسیاری از مردم ویتنام نگران جان دادن سربازان به دور از خانه و کاشانه‌ی خود هستند، از تاکتیک روانی به نام «عملیات ارواح سرگردان» استفاده کردند.

گردان ششم عملیات روانی ارتش ایالات‌ متحده‌ی آمریکا نوارهای دلهره‌آوری را ضبط کرده بودند که آن‌ها را با بلندگوهای عظیمی بر فراز جنگل‌های گرمسیری ویتنام پخش می‌کردند. برای بسیاری از سربازان ویتنامی چیزی وحشت‌آورتر از شنیدن صدای فریادهای جگرخراش ارواحی نبود که به دور از زادگاه خود در تاریکی‌ها سرگردان بودند. این حربه‌ی مخوف از تاکتیک‌های «ارتش ارواح» در خلال جنگ جهانی دوم الهام گرفته شده بود، واحدی از تانک‌ها و نفربرهای ساختگی که برای فریب دادن نیروهای اطلاعاتی آلمان رژه نمایشی را به راه می‌انداختند تا نشان دهند متفقین دارای نیروهای بیش‌تری هستند. بسیاری از سربازان ویتنامی پیام‌های رعب‌آوری که در میدان‌های نبرد پخش می‌شدند را واقعاً باور کرده و تصور می‌کردند رفقای کشته‌شده‌‌شان حالا در هیبت ارواحی گمشده در میانشان پرسه می‌زنند.

بسیاری از نوارهای ارواح را نیروهای ویتنام جنوبی، متحدان آمریکایی‌ها تهیه کرده بودند. در این نوارها از سربازان خواسته می‌شد دست از جنگیدن بکشند. در یکی از این پیغام‌ها آمده بود: «رفقای من، برگشتم تا به شماها اطلاع بدهم که مُرده‌ام... بله من مُردم. مراقب باشید که بلای من سرتان نیاید. رفقا قبل از اینکه خیلی دیر شود به خانه برگردید.» این نوارها آنقدر خوب و قانع‌کننده تهیه شده بودند که صدها نفر از میدان‌های نبرد متواری شدند و به کوهستان پناه بردند. البته تمام سربازان ویتنامی فریب آمریکایی‌ها را نخوردند. اما در هر دو حالت این عملیات روانی تأثیرگذار بود. چراکه سربازان باقی‌مانده نیز با خشم به سمت این اصوات وهم‌آور شلیک می‌کردند تا در کسری از ثانیه خود زیر آماج گلوله‌های دشمن قرار گیرند.

 

 

 

 

 

 

آلت شکنجه‌‌ای به نام «تلفن تاکر»

از بین تمام داستان های ترسناک واقعی که از زندان‌های آمریکا به گوش می‌رسد احتمالاً هیچ‌کدام به بدنامی ماجرای «تلفن تاکر» نیست. برای زندانیانی که در اوایل دهه ۱۹۶۰ در «زندان ایالتی تاکر» در آرکانزاس زندانی بودند، هیچ‌ اتفاقی در زندگی وحشتناک‌تر از تلفن تاکر نبود. تلفن تاکر یک روش سادیستی برای تنبیه زندانیانی زندان ایالتی بود که اکنون به آن «واحد تاکرِ اداره اصلاح و تربیت آرکانزاس» گفته می‌شود. این آلت شکنجه زاییده‌ی تفکرات بیمارگونه‌ی دکتر ای.یی. رولینز، پزشک زندان و جیم بروتون، ناظر زندان بود. تلفن تاکر ظاهری شبیه به تلفن‌های آهنربایی قدیمی داشت. اما با اضافه شدن یک ژنراتور الکتریکی و دو باتری سلولی خشک به مخوف‌ترین آلت شکنجه در تاریخ زندان‌های آمریکا تبدیل شده بود.

برای زندانیان زندان ایالتی تاکر هیچ‌ اتفاقی وحشتناک‌تر از تلفن تاکر نبود

تلفن تاکر که به منبع برق بسیار قوی متصل می‌شد، وسیله‌ای بود که به اندام‌های خصوصی قربانیان وصل می‌شد تا به آن‌ها شوک الکتریکی دهد. زندانیانی که به اتاق بیمارستان فرستاده می‌شدند روی میزی خوابانده می‌شدند و سیم‌هایی نیز روی پوستشان قرار می‌گرفت. سیم زمینی دور انگشت شست پای فرد پیچیده می‌شد و سیم داغ هم که به منبع برق اتصال داشت به اندام تناسلی زندانیان بسته شده بود. وقتی که پزشکان زندان شروع به چرخاندن تلفن تاکر می‌کردند، قربانیان به‌طرز مهیبی زیر سیلاب شوک‌های الکتریکی قرار می‌گرفتند. گاهی‌اوقات این جلسات شکنجه بسیار طولانی می‌شدند که به «تماس راه دور» شهرت داشتند. قساوت زندانبانان برای استفاده از این آلت شکنجه‌ هراس‌آور را تام مورتون در کتاب خود «همدستان جنایت: رسوایی زندان آرکانزاس» چاپ ۱۹۷۰به صورت مفصل تشریح کرده است.

زندانیان در زندان ایالتی تاکر با شلاق، پارو، سوزن یا شوک الکتریکی شکنجه می‌شدند

مورتون در جایی می‌نویسد: «در تماس‌های راه دور چندین مرتبه به زندانی شوک داده می‌شد و فقط با از هوش رفتن زندانی بود که جریان برق قطع می‌شد. اما گاهی اوقات مهارت اپراتور تلفن کافی نبود و همین باعث می‌شد که جریان مداوم نه‌تنها باعث بی‌هوش شدن زندانی‌، بلکه وارد آمدن آسیب‌های جبران‌ناپذیری به بیضه‌های فرد شود.» متأسفانه، نه‌تنها بسیاری از زندانیان به دلیل این شکنجه‌های غیرانسانی آسیب‌های جسمی دائمی دیدند‌، بلکه با مشکلات روانی عدیده‌ای نیز دست‌وپنجه‌ نرم کردند.

اما تلفن تاکر یک اتفاق نبود. بلکه همان‌طور که گزارش سال ۱۹۶۷ نیوزویک نشان می‌داد، زندانیان به‌طور معمول با پاروهای یک‌ونیم‌ متری کتک زده می‌شدند، زیر ناخن‌هایشان سوزن فرو می‌شد، با انبردست شکنجه شده یا با صندلی الکتریکی تنبیه می‌شدند. وحشیگری‌های زندان ایالتی تاکر چنان شهرت یافت که بعدها تلفن تاکر راه خود را به پرده نقره‌ای و فیلم «بروبیکر (۱۹۸۰)» نیز پیدا کرد. متأسفانه، حتی پس از اینکه گزارش شد تلفن تاکر دیگر برعلیه زندانیان مورد استفاده قرار نمی‌گیرد نیز این آلت شکنجه کاربردهای تازه‌ی پیدا کرد. این بار تلفن تاکر به «واحد جرایم خشونت‌آمیز اداره پلیس شیکاگو» راه پیدا کرد و طی سال‌های ۱۹۸۰ زیر نظر ستوان جان برگ به وسیله‌ای برای شکنجه‌ی مظنونان تبدیل شد. گزارش‌های زیادی نیز حاکی از آن است که بازجویان آمریکایی خارج از کشور نیز از این وسیله برای شکنجه‌ی اسیرای جگی استفاده کرده‌اند.

 

 

 

داستان ترسناک واقعی هیولای ژودون

تصور می‌شود که «هیولای ژِودون (Beast of Gévaudan)» که به صورت گرگی مخوف و بسیار بزرگ‌جثه شرح داده شده، ۳۰۰ نفر از روستاییان جنوب فرانسه را کشته یا زخمی کرده باشد. بسیاری از قربانیان این هیولای مرموز کودکان و زنان بودند. روزنامه‌های محلی آن دوران نیز که گزارش‌های حمله این جانور درّنده‌خو را با آب و تاب شرح می‌دادند به آن «هیولای ژودون» لقب دادند. اولین قربانی هیولای ژودون چوپانی ۱۴ ساله به نام ژان بوله بود که جسد او در سال ۱۷۶۴ با شکافی در گلو پیدا شد. یک ماه بعد نوبت دخترک ۱۵ ساله‌ای بود. اما این‌بار قربانی پیش از اینکه بر اثر جراحت‌های کاری از پای درآید، موجودی که به او حمله کرده بود را وحشتناک توصیف کرد. پس از آن بیش از ۱۰۰ نفر به همین ترتیب زخمی یا کشته شدند. بدین‌ترتیب،، خیلی زود اخبار ناگوار این هیولای هراس‌آور حتی به نشریات خارجی نیز راه یافت و آوازه‌ی هیولای ژودون در اروپا و فراسوی آن پیچید. به‌زودی مردمی که احساسات‌شان جریحه‌دار شده بود از اقصی نقاط فرانسه برای نابودی هیولای ژودون راهی جنوب کشور شدند.

با هر حمله، توصیف‌های مردم از هیولای ژودون خارق‌العاده‌تر می‌شد

فرانسوی‌ها ۳ سال را وقف شکار این جانور خونخوار کردند. علائم بر جای مانده روی اجساد نشان می‌داد که جانوری با چنگال‌ها و دندان‌های تیز عامل حمله بوده، در حالی‌که مطبوعات جانوری شبیه به گرگ با پوستی پوشیده از خز ضخیم به رنگ سیاه، سینه‌ای پهن، دهانی بزرگ و دندان‌هایی بسیار تیز و بّرنده با قدوقواره یک کره‌خر یا گوساله را شرح می‌دادند. طولی نکشید که ژان باپتیست دوهام، فرمانده‌ی پیاده‌نظام ارتش فرانسه با لشکری از داوطلبان برای یافتن و کشتن این جانور دست به کار شد. در همین حال، برای کشتن این هیولا، جایزه‌ای معادل ۱ سال حقوق یک شهروند عادی فرانسوی در نظر گرفته شده بود.

هنگامی که این کار بی‌نتیجه ماند، لوئی پانزدهم پادشاه فرانسه که طاقتش تمام شده بود، محافظ شخصی خود، فرانسوا آنتوان را برای ختم به خیر کردن غائله راهی جنوب کرد. در سپتامبر سال ۱۷۶۵، آنتوان و گروهش یک گرگ بزرگ را کشتند. آن‌ها به ورسای بازگشتند و جایزه خود را از لوئی پانزدهم دریافت کردند. به نظر می‌رسید که حملات هیولای ژودون بالاخره خاتمه یافته، ولی پس از وقفه‌ای چند ماهه، حمله‌های جانور از نو شروع شدند. با هر حمله، توصیف‌های مردم از این جانور خارق‌العاده‌تر می‌شد. در برخی روایت‌ها حتی از جانور عجیب‌الخلقه‌ای نام برده شده که همچون انسان روی دو پای عقب خود راه می‌رفته است. برخی نیز عقیده داشتند که او یک «گرگینه»، یعنی موجودی مابین انسان و گرگ بوده است.

برخی هیولای ژودون را جانور عجیب‌الخلقه‌ای که روی دو پا راه می‌رفته و برخی او را یک گرگینه دانسته‌اند

یک کشاورز محلی که از مرگ خانواده و خویشاوندانش ناراحت شده بود، تصمیم گرفت خودش دست به کار شده و انتقام خود و روستاییان را از هیولای ژودون بگیرد. این روستایی که ژان شاستل نام داشت، با یک تفنگ و چند گلوله نقره‌ای راهی کوهستان شد. او در نقطه‌ای که در دیدرس باشد نشست و شروع به خواندن انجیل کرد. شاستل امیدوار بود با این کار، خودش طعمه شود تا جانور را از آشیانه‌اش بیرون بکشد. نقشه‌ی شاستل درست از آب درآمد و اندکی بعد جانور برای شکار او دست به کار شد. شاستل هم با ضرب چند گلوله‌ پیاپی حیوان را از پای در آورد و لاشه‌اش را به نزد پادشاه برد. در برخی گزارش‌ها آمده است که روستاییان شکم گرگ را پاره کردند و باقی‌مانده‌های جسد یک قربانی دیگر را در آن یافتند.

مورخان مدت‌ها در مورد ماهیّت دقیق هیولای ژودون به بحث پرداخته‌اند. برخی معتقدند که کل ماجرا یک «هیستری جمعی» بوده و دسته‌ای گرگ عامل کشت‌وکشتار مردم جنوب فرانسه در اواخر قرن هجدهم بوده است. در همین حال، برخی دیگر نیز عقیده دارند که یک گرگ تنها و هار یا شیر فراری عامل این ماجرا بوده است. با این وجود، این افسانه الهام‌بخش کتاب رابرت لوئیس استیونسون با نام «سفر با خر در ژودون» چاپ سال ۱۸۷۹ و فیلم‌ها و برنامه‌های تلویزیونی و اینترنتی (پادکست، ویدئوهای یوتیوب و...) مانند فیلم ترسناکی با عنوان «برادری گرگ (Brotherhood of the Wolf)» محصول ۲۰۰۱ بوده است.

 

 

 

 

 

داستان ترسناک شماره تلفن‌های شوم

باورهای خرافه‌ی زیادی در مورد اعداد منحوس در دست است. در این میان، به نظر می‌رسد یک شماره تلفن صادر شده از یک شرکت مخابراتی در بلغارستان یکی از مشهورترین موارد مربوط به اعداد نحس در تاریخ معاصر است. ظاهراً این شماره تلفن نحس موجب مرگ دستکم ۳ نفر از صاحبان خود شده است. چه این اتفاقات تصادفی باشد چه نباشد، از آن زمان تا به حال شماره تلفن همراه ۰۸۸۸-۸۸۸-۸۸۸ با مرگ و بداقبالی صاحبانش گره خورده است. اولین قربانی این شماره ولادیمیر گراشنوف، مدیر عامل سابق شرکت تلفن همراه «موبایل‌‌تِل (MobilTel)» بود. او در سال ۲۰۰۱ در سن ۴۸ سالگی بر اثر سرطان جان خود را از دست داد. شایعات زیادی پیرامون مرگ گراشنوف در گرفته، از جمله گفته می‌شود که یکی از رقبا او را به آرامی مسموم کرده است.

شماره تلفن منحوس دو سال بعد جان قربانی دیگری را نیز گرفت. این بار نوبت به کنستانتین دیمیتروف، رئیس مافیای بلغاری رسید. او در هنگامی که مشغول صرف شام با معشوقه‌اش بود به ضرب چند گلوله به قتل رسید. دیمیتروف در هنگام مرگ ۳۱ سال داشت. اداره پلیس بلغارستان گمان می‌کند مرگ او زیر سر یکی از قاچاق‌چیان رقیب بوده است. سومین و آخرین قربانی این شماره منحوس کنستانتین دیشلیف بود. دیشلیف هم در سال ۲۰۰۵ در هنگام صرف غذا در یک رستوران هندی کشته شد. دیشلیف مانند صاحب قبلی شماره تلفن با جنایتکاران زیرزمینی ارتباطاتی داشت.

احتمالاً شما هم فکر می‌کنید این قربانیان سرشناس حتی بدون آن شماره تلفن نحس نیز جان خود را از دست می‌دادند، به‌ویژه آنهایی که درگیر قاچاق مواد مخدر بودند. اما همین واقعیت که تمامی صاحبان شماره تلفن جان خود را در یک دوره‌ پنج‌ساله از دست دادند برای شرکت مخابراتی بلغارستان کافی بود تا این شماره را برای همیشه غیرفعال کند.

 

 

 

رؤیت یوفوها در سال ۱۹۶۹ در برکشایر

ماجرایی که در سال ۱۹۶۹ به وقوع پیوست به دلایل عدیده‌ای یکی از متمایزترین رویدادهای «رؤیت بشقاب پرنده» در تاریخ است. امروزه شهرستان برکشایر ماساچوست به دلیل داشتن آب و هوای دلپذیر خود به‌عنوان یکی از مقاصد محبوب برای تعطیلات شهرت دارد. اما این منطقه روستایی پس از ادعای مشاهده چند بشقاب پرنده در غروب اول سپتامبر ۱۹۶۹ به کانون فعالیت علاقه‌مندان به یوفو نیز تبدیل شده بود. اکنون که بیش از ۵۰ سال از آن واقعه می‌گذرد همچنان داستان ترسناک واقعی بشقاب پرنده برکشایر یکی از مشهورترین رؤیت‌های بشقاب پرنده در تاریخ است. بنا به گفته‌ی شاهدان عینی، آن‌ها آن شب یک سفینه بشقاب شکل را در آسمان برکشایر در حین انجام مانورهای آکروباتیک دیدند. دیگرانی نیز بودند که نه‌تنها ادعا کردند این بشقاب ‌پرنده را دیده‌اند بلکه سوار آن نیز شدند. دقیقاً مشخص نیست که این پدیده چقدر طول کشیده اما بسیاری از شاهدان ماجرا ادعای زمان طولانی یک ساعته یا حتی بیش از آن را کرده‌اند.

 

 

 

توماس رید، یکی از مشهورترین شاهدان رؤیت بشقاب پرنده در برکشایر در سال ۱۹۶۹، گفت: «همه‌چیز حقیقتاً آرام بود. درست مانند آن که در میانه طوفانی ایستاده باشی، همچون تغییر در فشارِ جوی و سکوتی مطلق حکم‌فرما شد. سپس فوران صدای جیرجیرک‌ها و قورباغه‌ها و آوای بسیار بلندی شنیده شد و تمام.» تخمین زده می‌شود که دستکم ۴۰ نفر از ساکنان برکشایر از جمله کودکان آن دوران که حالا افرادی سالخورده هستند و همچنان در برکشایر زندگی می‌کنند سفینه موجودات فضایی را دیده باشند. بنا به گزارش‌ها برخی از آن‌ها با ایستگاه‌های رادیویی تماس گرفتند تا پدیده‌ی مرموزی که شاهد آن بودند را به مقامات اطلاع دهند.

لوح یادبود رؤیت بشقاب پرنده‌ در برکشایر در سال ۱۹۶۹

 

دیوید ایسی، مدیر ایستگاه رادیویی محلی WSBS در این رابطه اظهار داشت: «شنوندگانی داشتیم که در آن شب به ایستگاه رادیویی تلفن کرده بودند. آن‌ها در آن زمان نمی‌دانستند آنچه دیده‌اند یک بشقاب پرنده بوده، بلکه زنگ زده بودند تا وقوع اتفاقی عجیب را به ایستگاه خبر دهند.» تعداد زیادی از شاهدان عینی ماجرای رؤیت بشقاب‌ پرنده‌ها در برکشایر از بسیاری از پدیده‌های مشابه در دهه‌های اخیر جدا می‌کند. گزارش‌های شاهدان به قدری فراوان و قانع‌کننده بودند که انجمن تاریخی گریت بارینگتون تصمیم گرفت پس از ۴۵ سال از این حادثه آن را به ‌عنوان «اولین مورد رؤیت بشقاب پرنده‌ها در تاریخ کشور آمریکا» به رسمیت بشناسد.

 

پس از به رسمیت شناخته شدن ماجرا شاهدان سازمان مردم‌نهادی را برای نصب یک لوح یادبود در منطقه تشکیل دادند. این لوح یادبود که برای ادای احترام به شاهدان بشقاب پرنده ساخته شده بود حتی به امضای چارلی بیکر، فرماندار ایالت ماساچوست نیز رسید. اما با وجود تلاش‌های فزاینده‌ شاهدان عینی همچنان بسیاری از ساکنان شهر تلاش می‌کردند تا داستان این اتفاق را تا جای ممکن مسکوت نگه دارند. متأسفانه درگیری‌های بین برپاکنندگان لوح و مقامات محلی باعث شد تا این بنای یادبود در سال ۲۰۱۹ از محل برداشته شود. با این‌‌ حال، خاطره‌‌ی آن شب مرموز همچنان در ذهن شاهدان عینی باقی‌مانده و آن‌ها هنوز نیز از هر فرصتی برای بازگو کردن آن اتفاق استفاده می‌کنند. در همین حال، بسیاری از شاهدان عینی در مجموعه‌ی تلویزیونی «معماهای حل‌نشده (Unsolved Mysteries) که در سال ۲۰۱۹ از سوی نتفلیکس احیا شد، از اتفاقات آن روز صحبت کرده‌اند.

 

 

 

 

 

داستان ترسناک نجات با زنگ (Saved By The Bell)

«نجات با زنگ (Saved By The Bell)» یکی از اصطلاح‌های کاربردی زبان انگلیسی است که معمولاً برای توصیف پیدا شدن چاره‌ای در لحظه‌ی آخر یا فرار از مخمصه در دقیقه‌ی نود استفاده می‌شود. اما این اصطلاح ظاهراً ساده، پشت‌پرده‌ی فوق‌العاده دلهره‌آوری دارد. ریشه‌ی این اصطلاح به بیماری «کاتالپسی» ارتباط دارد، بیماری‌ای که در آن فرد متحمل وضعیت کنترل‌نشده‌ای شامل سفتی شدید عضلانی می‌شود. این بیماری اغلب با حمله‌های کاتاتونی (اختلالات حرکتی) نیز مرتبط است. اگرچه امروزه این بیماری کاملاً شناخته شده، اما در گذشته درک درستی از این وضعیت بغرنج وجود نداشت و به‌ همین‌ دلیل نیز افراد زیادی به اشتباه در گور گذاشته می‌شدند.

پس از گزارش‌های جراید و مطبوعات از این اتفاقات غم‌انگیز بود که نویسندگانی مانند ادگار آلن پو دست به خلق داستان های وحشتناکی با این مضمون زدند. فراوانی اشتباه گرفته شدن بیماران کاتالپسی با مردگان چنان بود که پزشکان و مسئولان گورستان‌ها راه‌حل‌های مختلفی را به کار گرفتند. اگرچه خود این چاره‌اندیشی‌ها بعداً به وحشت‌های تازه‌ای دامن زدند. یکی از این راه‌حل‌های ترسناک «بیمارستانی مخصوص‌ مردگان» بود. در این بیمارستان‌ها اجساد بیماران مشکوک به کاتالپسی برای مدت چند روز تحت‌نظر قرار داشت تا از مرگ فرد اطمینان حاصل شود. در صورتی که بیمار از حالت فلج موقت خود خارج می‌شد معمولاً در بیمارستان با غذا، شراب و سیگار به استقبال او می‌رفتند.

طرح یکی از تابوت‌های ایمن که در سده‌های هجدهم و نوزدهم در اروپا به‌شدت رواج داشتند

اما یک راه‌حل وحشتناک دیگر برای جلوگیری از به اشتباه دفن شدن افراد زنده معایناتی برای تشخیص صحیح مرگ برود. در واقع،‌ در معاینات تشخیص مرگ گاهی انگشتان دست فرد را قطع می‌کردند یا حتی در مواردی ستونی از دود تنباکو را به درون روده‌ی فرد می‌فرستادند. در واقع فرض بر این بود که اگر فرد نسبت به این معاینات عجیب واکنش نشان ندهد بی‌شک جان خود را از دست داده. همچنین باور بر این بود که خواص هوش‌آور تنباکو می‌تواند هر فردی را به‌ راحتی احیا کند. (تصاویر این درمان عجیب را از اینجا ملاحظه کنید)

اما این روش با وجود منطقی که ظاهراً داشت، در واقعیت ناکارآمد بود. چراکه بیماران کاتالپسی در حالت حمله‌های کاتاتونی اصلاً درد را حس نمی‌کردند. بنابراین در عمل این معاینات اوضاع را وخیم‌تر نیز می‌کرد. به این جهت نه‌تنها فرد به اشتباه زنده‌زنده دفن می‌شد، بلکه قبل از تدفین مجانی شکنجه هم می‌شد! داستان های ترسناک واقعی از زنده به گور شدن به استفاده از تابوت‌های ایمن نیز دامن زدند. در اروپای قرن هجدهم و نوزدهم، به‌ویژه در انگلستان دوران ویکتوریایی تعداد کسانی که به اشتباه دفن می‌شدند آنچنان زیاد بود که تابوت‌سازان به فکر ساخت تابوت‌های ویژه‌ای افتادند. این تابوت‌های ایمن طوری طراحی شده بودند که فرد بتواند با دمیدن در شاخ یا به صدا در آوردن زنگوله دیگران را خبر کند.

در برخی از این تابوت‌ها حتی مقادیری زهر نیز قرار داده شده بود تا فرد در صورت لزوم خودش را خلاص کند. انواع دیگری از تابوت‌های ایمن با قاب‌های شیشه‌ای نیز ساخته شده بودند که در صورت زنده بودن و نفس کشیدن فرد بخار می‌گرفتند. برخی از تابوت‌ها لوله‌هایی داشتند که متصدیان گورستان هر روز آن‌ها را بو می‌کردند تا از تجزیه‌ی جسد مطمئن شوند. در برخی موارد به‌سادگی کلید تابوت را در جیب متوفی می‌گذاشتند. اما تابوت‌های زنگوله‌دار از رایج‌ترین انواع تابوت‌های ایمن بودند. بنا به ادعای برخی منابع، اصطلاح نجات با زنگ از همین تابوت‌های ترسناک ریشه گرفته است. با این‌‌ حال، مشخص نیست تابوت‌های ایمن تا چه حدی مفید بودند و اصلاً چند نفر به این وسیله نجات پیدا کردند.

 

 

 

 

 

 

 

داستان ترسناک واقعی ایستگاه های مرموز اعداد

در بحبحه‌ی جنگ سرد، زمانی که رادیو رسانه‌ی اصلی برای انتشار اخبار و اطلاعات بود،‌ بسیاری از شنوندگان به صورت تصادفی برنامه‌های دلهره‌آوری را می‌شنیدند. این برنامه‌های مرموز معمولاً با موسیقی تک‌نواختی و سپس چندین بوق شروع می‌شد و با صدای زن یا کودکی که اعداد تصادفی را می‌خواند ادامه پیدا می‌کردند. این ارسال‌ها به‌طور مرتب انجام می‌گرفتند و برای چند دقیقه‌ای در فرکانس‌هایی که شنوندگان به آن «ایستگاه‌های اعداد» می‌گفتند قابل دریافت بودند. ایستگاه‌های اعداد به سرعت توجه کسانی که را به‌طور تصادفی به این برنامه‌های مرموز برخورده بودند، به خود جلب کردند. این پدیده همچنین باعث شد تا گروه‌های مختلفی از شنوندگان رادیویی زمان زیادی را صرف حل معمای آن کنند.

تاکتیک‌های جاسوسی اصلی‌ترین فرضیه درباره سیگنال‌های شبح‌وار است

هر ایستگاه رادیویی بسته به ماهیّتش نام‌گذاری می‌شد. از معروف‌ترین ایستگاه‌های اعداد می‌توان به «نانسی آدام سوزان»، «ایستگاه گونگ» و «شکارچی لینکلن‌شایر» اشاره کرد. همه‌ی این ایستگاه‌های در نوع خود عجیب و مرموز بودند و هر کدام نیز فرضیه‌های خاص خود را داشتند. کارآگاهان آماتوری که مشغول تحقیق در مورد این ایستگاه‌های اعداد در دهه ۱۹۸۰ بودند فرضی را مطرح کردند که براساس آن، پخش‌های مرموز احتمالاً پیغام‌های رمزنگاری‌ شده‌ای هستند که در فعالیت‌های جاسوسی در نقاط مختلف جهان مورد استفاده قرار می‌گیرند. چهره‌های برجسته‌ای همچون روپرت آلسون، نویسنده شاخص کتاب‌های غیرداستانی جاسوسی که با نام ادبی نایجل وِست شهرت دارد یکی از طرفداران فرضیه‌ی جاسوسی است. آلسون در این مورد گفت: «هیچ‌کس راه راحت‌تر و مناسب‌تری از این برای برقراری ارتباط با یک جاسوس نیافته است. تنها هدف پیغام‌ها این است که سازمان‌های اطلاعاتی بتوانند به وسیله‌ی آن با مأموران خود در مناطق دورافتاده ارتباط برقرار کنند.»

یکی از ایستگاه‌های اعداد مشهور به «وِزوز کن» از دوره‌ی جنگ سرد تاکنون پیغام‌های رادیویی مرموزی را پخش می‌کند

جالب اینکه امروز نیز می‌توان برخی از امواج کوتاه این پیغام‌های رمزنگاری شده را در رادیو گوش کرد. تاکتیک‌های جاسوسی ممکن است معقول‌ترین توضیح برای این سیگنال‌های شبح‌وار باشند، اما هدف واقعی ایستگاه‌های اعداد هیچ‌وقت به درستی روشن نشدند. یکی از ایستگاه‌های اعداد مشهور به «وِزوز کن (The Buzzer)» از دوره‌ی جنگ سرد تاکنون پیغام‌های رادیویی مرموزی را پخش می‌کند. در ابتدای هر ساعت از این فرکانس رادیویی دو صدای وزوز شنیده می‌شود که سپس در دقیقه‌ی بیست‌ویکم یا سی‌وچهارم از هر ساعت با صدای یکنواختی دنبال می‌شود. پس از این نیز یک گوینده‌ دنباله‌ای از اعداد، کلمات یا نام‌های روسی همچون «آنا، نیکولای، ایوان، تاتیانا، رومن» را می‌خواند.

در ابتدا اعتقاد بر این بود که سازمان‌های اطلاعاتی اتحاد جماهیر شوروی در پخش این برنامه‌ی مرموز نقش دارند، اما فروپاشی شوروی نیز به پخش این ایستگاه رادیویی خاتمه نداد و حتی این رادیوی مرموز فعال‌تر نیز شد. تا به امروز هیچ‌کس نمی‌داند گرداننده‌ی این ایستگاه رادیویی کیست، دلیل پخش آن چیست و اصلاً چرا همچنان ادامه دارد؟ بدین‌ترتیب،، باید گفت داستان ترسناک واقعی ایستگاه اعداد همچنان تا روزگار ما ادامه دارد،‌ بدون اینکه ماهیّت آن روشن شده باشد. (می‌توانید از اینجا صدای رادیو وزوز کن را بشنوید.)

داستان های ترسناک واقعی هتل دل سالتو، کاخ خودکشی

هیجان‌جویانی که به کلمبیا سفر می‌کنند، احتمالاً مجذوب داستان های ترسناک واقعی پیرامون هتل دل سالتو می‌شوند،‌ هتلی قدیمی که حالا تبدیل به موزه شده و به عقیده‌ی بسیاری یکی از تسخیرشده‌ترین مکان‌های کشور کلمبیا است. هتل دل سالتو که در زبان اسپانیایی «هتل پرش» ترجمه می‌شود، ظاهراً از زمانی که برای اولین‌بار به‌عنوان عمارتی بسیار مجلل در سال ۱۹۲۳ تأسیس شد، تسخیر شده بود. معماری به نام کارلوس آرتورو تاپیاس طراح این عمارت بود که به وضوح در ساخت آن از عناصر زیبایی‌شناسی معماری سبک فرانسوی الهام گرفت. موقعیت ویژه‌ی این کاخ باشکوه مشرف به آبشار زیبای «تِکوئیندما» منظره‌ای جادویی را به آن داده بود؛ اما طبق برخی ادعاها ممکن است همین آبشار منبع تسخیر کاخ باشد.

عمارت زیبای دل سالتو همواره صحنه‌ی میهمانی‌های مجللی بوده و تا سال ۱۹۲۸ به یک هتل محبوب تبدیل شد. پس از این بود که تراژدی‌های وحشتناکی شروع شدند. مشتریان هتل به دلایل مرموزی خود را از پنجره‌ها به بیرون پرت می‌کردند و جان خود را از دست می‌دادند. همچنین دستکم یک قتل دلخراش در این هتل رخ داده است. یکی از میهمانان هتل که جوان اشراف‌زاده‌ای بود در یکی از اتاق‌ها به طرز هولناکی با چاقو به قتل رسید و حتی قاتل خون او را روی دیوارها پاشید. در همین حال، میهمانان هتل بدنام دل سالتو ادعا کرده‌اند که شب‌ها در اطراف هتل با ارواح مردگان مواجه شده‌اند، از جمله برخی گفته‌اند که روح همان جوان اشراف‌زاده را دیده‌اند.

از برخی افسانه‌های محلی این‌طور برمی‌آید که آبشار تکوئیندما همان جایی است که بسیاری از مردم قبلیه مویسکا قرن‌ها قبل با پریدن از صخره از دست استعمارگران اسپانیایی گریخته‌اند. اگرچه بنا به این افسانه‌ها مردمان مویسکا پس از پریدن به عقاب تبدیل شدند و از مرگ جان سالم به در بردند؛ اما مویسکاهایی که در آن ماجرا جان خود را از دست دادند بعداً این نقطه‌ را به تسخیر خود درآوردند. به‌طوری‌که حالا یعنی سال‌ها پس از بسته شدن هتل در دهه ۱۹۹۰ همچنان داستان های ترسناک واقعی درباره‌ی هتل به گوش می‌رسد.

برخی ادعا می‌کنند هنوز هم صدای جیغ‌های ترسناکی را از درون این هتل متروک می‌شنوند. علاوه بر این رانش مداوم زمین و جمع شدن گِل‌ولای و لجن در جاده‌ی منتهی به هتل و بوی تعفنی که از آب‌های آلوده‌ی رودخانه‌ی به مشام می‌رسد همچنان به عقیده برخی دلیل وجود فعالیت‌های ماوراءالطبیعه در این نقطه‌ است. امروزه هتل دل سالتو تبدیل به یک موزه‌ی فرهنگی بسیار زیبا شده است. بازدیدکنندگان کنجکاو می‌توانند حداکثر تا ساعت ۵ بعد از ظهر- یعنی درست قبل از اینکه سروکله‌ی ارواح پیدا شود- از هتل دل سالتو دیدن کنند.

داستان ترسناک عملیات‌ ارواح سرگردان

اگر قرار باشد به‌دنبال روشی مؤثرتر از سلاح‌های مرگبار برای شکست سربازان دشمن در جنگ بگردید، تردیدی نیست که آن وحشت روانی است. این دقیقاً همان روشی است که نیروهای آمریکایی در طول جنگ ویتنام به کار می‌گرفتند. در فرهنگ مردم ویتنام دفن مناسب متوفی در زادگاهش موجب می‌شود تا روح او با رضایت به مقصد خود در دنیای پس از مرگ برود. اما اگر چنین نشود به عقیده ویتنامی‌ها روح فرد خود تلاش می‌کند تا زادگاهش را پیدا کند و بدین‌ترتیب، طولی نمی‌کشد که به روحی سرگردان تبدیل ‌شود. نیروهای آمریکایی در جنگ ویتنام از این باور مردم اطلاع داشتند و از آن به‌عنوان حربه‌ای برای به ایجاد رعب و وحشت در میان سربازان دشمن استفاده کردند. نیروهای آمریکایی با علم به اینکه بسیاری از مردم ویتنام نگران جان دادن سربازان به دور از خانه و کاشانه‌ی خود هستند، از تاکتیک روانی به نام «عملیات ارواح سرگردان» استفاده کردند.

گردان ششم عملیات روانی ارتش ایالات‌ متحده‌ی آمریکا نوارهای دلهره‌آوری را ضبط کرده بودند که آن‌ها را با بلندگوهای عظیمی بر فراز جنگل‌های گرمسیری ویتنام پخش می‌کردند. برای بسیاری از سربازان ویتنامی چیزی وحشت‌آورتر از شنیدن صدای فریادهای جگرخراش ارواحی نبود که به دور از زادگاه خود در تاریکی‌ها سرگردان بودند. این حربه‌ی مخوف از تاکتیک‌های «ارتش ارواح» در خلال جنگ جهانی دوم الهام گرفته شده بود، واحدی از تانک‌ها و نفربرهای ساختگی که برای فریب دادن نیروهای اطلاعاتی آلمان رژه نمایشی را به راه می‌انداختند تا نشان دهند متفقین دارای نیروهای بیش‌تری هستند. بسیاری از سربازان ویتنامی پیام‌های رعب‌آوری که در میدان‌های نبرد پخش می‌شدند را واقعاً باور کرده و تصور می‌کردند رفقای کشته‌شده‌‌شان حالا در هیبت ارواحی گمشده در میانشان پرسه می‌زنند.

بسیاری از نوارهای ارواح را نیروهای ویتنام جنوبی، متحدان آمریکایی‌ها تهیه کرده بودند. در این نوارها از سربازان خواسته می‌شد دست از جنگیدن بکشند. در یکی از این پیغام‌ها آمده بود: «رفقای من، برگشتم تا به شماها اطلاع بدهم که مُرده‌ام... بله من مُردم. مراقب باشید که بلای من سرتان نیاید. رفقا قبل از اینکه خیلی دیر شود به خانه برگردید.» این نوارها آنقدر خوب و قانع‌کننده تهیه شده بودند که صدها نفر از میدان‌های نبرد متواری شدند و به کوهستان پناه بردند. البته تمام سربازان ویتنامی فریب آمریکایی‌ها را نخوردند. اما در هر دو حالت این عملیات روانی تأثیرگذار بود. چراکه سربازان باقی‌مانده نیز با خشم به سمت این اصوات وهم‌آور شلیک می‌کردند تا در کسری از ثانیه خود زیر آماج گلوله‌های دشمن قرار گیرند.

 

 

 

 

 

 

آلت شکنجه‌‌ای به نام «تلفن تاکر»

از بین تمام داستان های ترسناک واقعی که از زندان‌های آمریکا به گوش می‌رسد احتمالاً هیچ‌کدام به بدنامی ماجرای «تلفن تاکر» نیست. برای زندانیانی که در اوایل دهه ۱۹۶۰ در «زندان ایالتی تاکر» در آرکانزاس زندانی بودند، هیچ‌ اتفاقی در زندگی وحشتناک‌تر از تلفن تاکر نبود. تلفن تاکر یک روش سادیستی برای تنبیه زندانیانی زندان ایالتی بود که اکنون به آن «واحد تاکرِ اداره اصلاح و تربیت آرکانزاس» گفته می‌شود. این آلت شکنجه زاییده‌ی تفکرات بیمارگونه‌ی دکتر ای.یی. رولینز، پزشک زندان و جیم بروتون، ناظر زندان بود. تلفن تاکر ظاهری شبیه به تلفن‌های آهنربایی قدیمی داشت. اما با اضافه شدن یک ژنراتور الکتریکی و دو باتری سلولی خشک به مخوف‌ترین آلت شکنجه در تاریخ زندان‌های آمریکا تبدیل شده بود.

برای زندانیان زندان ایالتی تاکر هیچ‌ اتفاقی وحشتناک‌تر از تلفن تاکر نبود

تلفن تاکر که به منبع برق بسیار قوی متصل می‌شد، وسیله‌ای بود که به اندام‌های خصوصی قربانیان وصل می‌شد تا به آن‌ها شوک الکتریکی دهد. زندانیانی که به اتاق بیمارستان فرستاده می‌شدند روی میزی خوابانده می‌شدند و سیم‌هایی نیز روی پوستشان قرار می‌گرفت. سیم زمینی دور انگشت شست پای فرد پیچیده می‌شد و سیم داغ هم که به منبع برق اتصال داشت به اندام تناسلی زندانیان بسته شده بود. وقتی که پزشکان زندان شروع به چرخاندن تلفن تاکر می‌کردند، قربانیان به‌طرز مهیبی زیر سیلاب شوک‌های الکتریکی قرار می‌گرفتند. گاهی‌اوقات این جلسات شکنجه بسیار طولانی می‌شدند که به «تماس راه دور» شهرت داشتند. قساوت زندانبانان برای استفاده از این آلت شکنجه‌ هراس‌آور را تام مورتون در کتاب خود «همدستان جنایت: رسوایی زندان آرکانزاس» چاپ ۱۹۷۰به صورت مفصل تشریح کرده است.

زندانیان در زندان ایالتی تاکر با شلاق، پارو، سوزن یا شوک الکتریکی شکنجه می‌شدند

مورتون در جایی می‌نویسد: «در تماس‌های راه دور چندین مرتبه به زندانی شوک داده می‌شد و فقط با از هوش رفتن زندانی بود که جریان برق قطع می‌شد. اما گاهی اوقات مهارت اپراتور تلفن کافی نبود و همین باعث می‌شد که جریان مداوم نه‌تنها باعث بی‌هوش شدن زندانی‌، بلکه وارد آمدن آسیب‌های جبران‌ناپذیری به بیضه‌های فرد شود.» متأسفانه، نه‌تنها بسیاری از زندانیان به دلیل این شکنجه‌های غیرانسانی آسیب‌های جسمی دائمی دیدند‌، بلکه با مشکلات روانی عدیده‌ای نیز دست‌وپنجه‌ نرم کردند.

اما تلفن تاکر یک اتفاق نبود. بلکه همان‌طور که گزارش سال ۱۹۶۷ نیوزویک نشان می‌داد، زندانیان به‌طور معمول با پاروهای یک‌ونیم‌ متری کتک زده می‌شدند، زیر ناخن‌هایشان سوزن فرو می‌شد، با انبردست شکنجه شده یا با صندلی الکتریکی تنبیه می‌شدند. وحشیگری‌های زندان ایالتی تاکر چنان شهرت یافت که بعدها تلفن تاکر راه خود را به پرده نقره‌ای و فیلم «بروبیکر (۱۹۸۰)» نیز پیدا کرد. متأسفانه، حتی پس از اینکه گزارش شد تلفن تاکر دیگر برعلیه زندانیان مورد استفاده قرار نمی‌گیرد نیز این آلت شکنجه کاربردهای تازه‌ی پیدا کرد. این بار تلفن تاکر به «واحد جرایم خشونت‌آمیز اداره پلیس شیکاگو» راه پیدا کرد و طی سال‌های ۱۹۸۰ زیر نظر ستوان جان برگ به وسیله‌ای برای شکنجه‌ی مظنونان تبدیل شد. گزارش‌های زیادی نیز حاکی از آن است که بازجویان آمریکایی خارج از کشور نیز از این وسیله برای شکنجه‌ی اسیرای جنگی استفاده کرده‌اند.

داستان ترسناک واقعی هیولای ژودون

تصور می‌شود که «هیولای ژِودون (Beast of Gévaudan)» که به صورت گرگی مخوف و بسیار بزرگ‌جثه شرح داده شده، ۳۰۰ نفر از روستاییان جنوب فرانسه را کشته یا زخمی کرده باشد. بسیاری از قربانیان این هیولای مرموز کودکان و زنان بودند. روزنامه‌های محلی آن دوران نیز که گزارش‌های حمله این جانور درّنده‌خو را با آب و تاب شرح می‌دادند به آن «هیولای ژودون» لقب دادند. اولین قربانی هیولای ژودون چوپانی ۱۴ ساله به نام ژان بوله بود که جسد او در سال ۱۷۶۴ با شکافی در گلو پیدا شد. یک ماه بعد نوبت دخترک ۱۵ ساله‌ای بود. اما این‌بار قربانی پیش از اینکه بر اثر جراحت‌های کاری از پای درآید، موجودی که به او حمله کرده بود را وحشتناک توصیف کرد. پس از آن بیش از ۱۰۰ نفر به همین ترتیب زخمی یا کشته شدند. بدین‌ترتیب،، خیلی زود اخبار ناگوار این هیولای هراس‌آور حتی به نشریات خارجی نیز راه یافت و آوازه‌ی هیولای ژودون در اروپا و فراسوی آن پیچید. به‌زودی مردمی که احساسات‌شان جریحه‌دار شده بود از اقصی نقاط فرانسه برای نابودی هیولای ژودون راهی جنوب کشور شدند.

با هر حمله، توصیف‌های مردم از هیولای ژودون خارق‌العاده‌تر می‌شد

فرانسوی‌ها ۳ سال را وقف شکار این جانور خونخوار کردند. علائم بر جای مانده روی اجساد نشان می‌داد که جانوری با چنگال‌ها و دندان‌های تیز عامل حمله بوده، در حالی‌که مطبوعات جانوری شبیه به گرگ با پوستی پوشیده از خز ضخیم به رنگ سیاه، سینه‌ای پهن، دهانی بزرگ و دندان‌هایی بسیار تیز و بّرنده با قدوقواره یک کره‌خر یا گوساله را شرح می‌دادند. طولی نکشید که ژان باپتیست دوهام، فرمانده‌ی پیاده‌نظام ارتش فرانسه با لشکری از داوطلبان برای یافتن و کشتن این جانور دست به کار شد. در همین حال، برای کشتن این هیولا، جایزه‌ای معادل ۱ سال حقوق یک شهروند عادی فرانسوی در نظر گرفته شده بود.

هنگامی که این کار بی‌نتیجه ماند، لوئی پانزدهم پادشاه فرانسه که طاقتش تمام شده بود، محافظ شخصی خود، فرانسوا آنتوان را برای ختم به خیر کردن غائله راهی جنوب کرد. در سپتامبر سال ۱۷۶۵، آنتوان و گروهش یک گرگ بزرگ را کشتند. آن‌ها به ورسای بازگشتند و جایزه خود را از لوئی پانزدهم دریافت کردند. به نظر می‌رسید که حملات هیولای ژودون بالاخره خاتمه یافته، ولی پس از وقفه‌ای چند ماهه، حمله‌های جانور از نو شروع شدند. با هر حمله، توصیف‌های مردم از این جانور خارق‌العاده‌تر می‌شد. در برخی روایت‌ها حتی از جانور عجیب‌الخلقه‌ای نام برده شده که همچون انسان روی دو پای عقب خود راه می‌رفته است. برخی نیز عقیده داشتند که او یک «گرگینه»، یعنی موجودی مابین انسان و گرگ بوده است.

برخی هیولای ژودون را جانور عجیب‌الخلقه‌ای که روی دو پا راه می‌رفته و برخی او را یک گرگینه دانسته‌اند

یک کشاورز محلی که از مرگ خانواده و خویشاوندانش ناراحت شده بود، تصمیم گرفت خودش دست به کار شده و انتقام خود و روستاییان را از هیولای ژودون بگیرد. این روستایی که ژان شاستل نام داشت، با یک تفنگ و چند گلوله نقره‌ای راهی کوهستان شد. او در نقطه‌ای که در دیدرس باشد نشست و شروع به خواندن انجیل کرد. شاستل امیدوار بود با این کار، خودش طعمه شود تا جانور را از آشیانه‌اش بیرون بکشد. نقشه‌ی شاستل درست از آب درآمد و اندکی بعد جانور برای شکار او دست به کار شد. شاستل هم با ضرب چند گلوله‌ پیاپی حیوان را از پای در آورد و لاشه‌اش را به نزد پادشاه برد. در برخی گزارش‌ها آمده است که روستاییان شکم گرگ را پاره کردند و باقی‌مانده‌های جسد یک قربانی دیگر را در آن یافتند.

مورخان مدت‌ها در مورد ماهیّت دقیق هیولای ژودون به بحث پرداخته‌اند. برخی معتقدند که کل ماجرا یک «هیستری جمعی» بوده و دسته‌ای گرگ عامل کشت‌وکشتار مردم جنوب فرانسه در اواخر قرن هجدهم بوده است. در همین حال، برخی دیگر نیز عقیده دارند که یک گرگ تنها و هار یا شیر فراری عامل این ماجرا بوده است. با این وجود، این افسانه الهام‌بخش کتاب رابرت لوئیس استیونسون با نام «سفر با خر در ژودون» چاپ سال ۱۸۷۹ و فیلم‌ها و برنامه‌های تلویزیونی و اینترنتی (پادکست، ویدئوهای یوتیوب و...) مانند فیلم ترسناکی با عنوان «برادری گرگ (Brotherhood of the Wolf)» محصول ۲۰۰۱ بوده است.

 

 

 

 

 

داستان ترسناک شماره تلفن‌های شوم

باورهای خرافه‌ی زیادی در مورد اعداد منحوس در دست است. در این میان، به نظر می‌رسد یک شماره تلفن صادر شده از یک شرکت مخابراتی در بلغارستان یکی از مشهورترین موارد مربوط به اعداد نحس در تاریخ معاصر است. ظاهراً این شماره تلفن نحس موجب مرگ دستکم ۳ نفر از صاحبان خود شده است. چه این اتفاقات تصادفی باشد چه نباشد، از آن زمان تا به حال شماره تلفن همراه ۰۸۸۸-۸۸۸-۸۸۸ با مرگ و بداقبالی صاحبانش گره خورده است. اولین قربانی این شماره ولادیمیر گراشنوف، مدیر عامل سابق شرکت تلفن همراه «موبایل‌‌تِل (MobilTel)» بود. او در سال ۲۰۰۱ در سن ۴۸ سالگی بر اثر سرطان جان خود را از دست داد. شایعات زیادی پیرامون مرگ گراشنوف در گرفته، از جمله گفته می‌شود که یکی از رقبا او را به آرامی مسموم کرده است.

شماره تلفن منحوس دو سال بعد جان قربانی دیگری را نیز گرفت. این بار نوبت به کنستانتین دیمیتروف، رئیس مافیای بلغاری رسید. او در هنگامی که مشغول صرف شام با معشوقه‌اش بود به ضرب چند گلوله به قتل رسید. دیمیتروف در هنگام مرگ ۳۱ سال داشت. اداره پلیس بلغارستان گمان می‌کند مرگ او زیر سر یکی از قاچاق‌چیان رقیب بوده است. سومین و آخرین قربانی این شماره منحوس کنستانتین دیشلیف بود. دیشلیف هم در سال ۲۰۰۵ در هنگام صرف غذا در یک رستوران هندی کشته شد. دیشلیف مانند صاحب قبلی شماره تلفن با جنایتکاران زیرزمینی ارتباطاتی داشت.

احتمالاً شما هم فکر می‌کنید این قربانیان سرشناس حتی بدون آن شماره تلفن نحس نیز جان خود را از دست می‌دادند، به‌ویژه آنهایی که درگیر قاچاق مواد مخدر بودند. اما همین واقعیت که تمامی صاحبان شماره تلفن جان خود را در یک دوره‌ پنج‌ساله از دست دادند برای شرکت مخابراتی بلغارستان کافی بود تا این شماره را برای همیشه غیرفعال کند.

 

 

 

 

 

رؤیت یوفوها در سال ۱۹۶۹ در برکشایر

ماجرایی که در سال ۱۹۶۹ به وقوع پیوست به دلایل عدیده‌ای یکی از متمایزترین رویدادهای «رؤیت بشقاب پرنده» در تاریخ است. امروزه شهرستان برکشایر ماساچوست به دلیل داشتن آب و هوای دلپذیر خود به‌عنوان یکی از مقاصد محبوب برای تعطیلات شهرت دارد. اما این منطقه روستایی پس از ادعای مشاهده چند بشقاب پرنده در غروب اول سپتامبر ۱۹۶۹ به کانون فعالیت علاقه‌مندان به یوفو نیز تبدیل شده بود. اکنون که بیش از ۵۰ سال از آن واقعه می‌گذرد همچنان داستان ترسناک واقعی بشقاب پرنده برکشایر یکی از مشهورترین رؤیت‌های بشقاب پرنده در تاریخ است. بنا به گفته‌ی شاهدان عینی، آن‌ها آن شب یک سفینه بشقاب شکل را در آسمان برکشایر در حین انجام مانورهای آکروباتیک دیدند. دیگرانی نیز بودند که نه‌تنها ادعا کردند این بشقاب ‌پرنده را دیده‌اند بلکه سوار آن نیز شدند. دقیقاً مشخص نیست که این پدیده چقدر طول کشیده اما بسیاری از شاهدان ماجرا ادعای زمان طولانی یک ساعته یا حتی بیش از آن را کرده‌اند.

 

توماس رید، یکی از مشهورترین شاهدان رؤیت بشقاب پرنده در برکشایر در سال ۱۹۶۹، گفت: «همه‌چیز حقیقتاً آرام بود. درست مانند آن که در میانه طوفانی ایستاده باشی، همچون تغییر در فشارِ جوی و سکوتی مطلق حکم‌فرما شد. سپس فوران صدای جیرجیرک‌ها و قورباغه‌ها و آوای بسیار بلندی شنیده شد و تمام.» تخمین زده می‌شود که دستکم ۴۰ نفر از ساکنان برکشایر از جمله کودکان آن دوران که حالا افرادی سالخورده هستند و همچنان در برکشایر زندگی می‌کنند سفینه موجودات فضایی را دیده باشند. بنا به گزارش‌ها برخی از آن‌ها با ایستگاه‌های رادیویی تماس گرفتند تا پدیده‌ی مرموزی که شاهد آن بودند را به مقامات اطلاع دهند.

لوح یادبود رؤیت بشقاب پرنده‌ در برکشایر در سال ۱۹۶۹

دیوید ایسی، مدیر ایستگاه رادیویی محلی WSBS در این رابطه اظهار داشت: «شنوندگانی داشتیم که در آن شب به ایستگاه رادیویی تلفن کرده بودند. آن‌ها در آن زمان نمی‌دانستند آنچه دیده‌اند یک بشقاب پرنده بوده، بلکه زنگ زده بودند تا وقوع اتفاقی عجیب را به ایستگاه خبر دهند.» تعداد زیادی از شاهدان عینی ماجرای رؤیت بشقاب‌ پرنده‌ها در برکشایر از بسیاری از پدیده‌های مشابه در دهه‌های اخیر جدا می‌کند. گزارش‌های شاهدان به قدری فراوان و قانع‌کننده بودند که انجمن تاریخی گریت بارینگتون تصمیم گرفت پس از ۴۵ سال از این حادثه آن را به ‌عنوان «اولین مورد رؤیت بشقاب پرنده‌ها در تاریخ کشور آمریکا» به رسمیت بشناسد.

پس از به رسمیت شناخته شدن ماجرا شاهدان سازمان مردم‌نهادی را برای نصب یک لوح یادبود در منطقه تشکیل دادند. این لوح یادبود که برای ادای احترام به شاهدان بشقاب پرنده ساخته شده بود حتی به امضای چارلی بیکر، فرماندار ایالت ماساچوست نیز رسید. اما با وجود تلاش‌های فزاینده‌ شاهدان عینی همچنان بسیاری از ساکنان شهر تلاش می‌کردند تا داستان این اتفاق را تا جای ممکن مسکوت نگه دارند. متأسفانه درگیری‌های بین برپاکنندگان لوح و مقامات محلی باعث شد تا این بنای یادبود در سال ۲۰۱۹ از محل برداشته شود. با این‌‌ حال، خاطره‌‌ی آن شب مرموز همچنان در ذهن شاهدان عینی باقی‌مانده و آن‌ها هنوز نیز از هر فرصتی برای بازگو کردن آن اتفاق استفاده می‌کنند. در همین حال، بسیاری از شاهدان عینی در مجموعه‌ی تلویزیونی «معماهای حل‌نشده (Unsolved Mysteries) که در سال ۲۰۱۹ از سوی نتفلیکس احیا شد، از اتفاقات آن روز صحبت کرده‌اند.

 

--------

 

 

 

 

1_داستان کوتاه ترسناک خانه دانشجویی  

 

بعد از آخرین کلاسم تو دانشگاه حدود ساعت ۸ شب با دوستام خداحافظی کرده و به سمت منزل دانشجویی خود که حدود ۱۰ دقیقه با دانشگاه فاصله داشت به راه افتادم . دیدم هوا خوبه حال و هوای پیاده روی به سرم زد، بنابراین تصمیم گرفتم مسیر دانشگاه تا منزل رو پیاده برم . من و سه دوستم یه منزل دانشجویی گرفته بودیم و قرار گذاشته بودیم هر شب یکی تدارک شام رو ببینه . از شانس من هم اون شب نوبت من بود بنابراین گفتم پیاده برم ، هم موقعه شام به منزل می رسم و هم توی راه چهار تا همبرگر می خرم ، این طوری دیگه از شستن ظرفها هم راحت می شدم. بعد چند دقیقه به ساندویچی رسیدم و چهار تا همبرگر خریدم .بعد از مدت کوتاهی به منزل رسیدم و در رو باز کردم دیدم مثل همیشه منتظر من هستن و هنوز چیزی نخوردن. بعد از خوردن شام و تماشای فوتبال رخت خوابها رو پهن کردیم و چراغ ها رو خاموش کردیم و خوابیدیم. من که اصلا خوابم نمی برد و تمام ذهنم مشغول حوادثی بود که اون روز توی دانشگاه برام رخ داده بود. فکر کنم تا یک ساعت همین طور داشتم فکر می کردم و اصلا خوابم نمی برد و همش توی رختخواب به این طرف و اون طرف غلت می خوردم که بالاخره احساس سنگینی توی چشام کردم و یواش یواش داشت خوابم می برد که یهو با صدای دوستم که توی خواب حرف می زد و هذیون می گفت از خواب بیدار شدم. اما با خودم گفتم حتما کابوس میبینه و بعد چند ثانیه دیگه هذیون نمی گه چشامو دوباره بستم و خواستم بخوابم که باز دوستم توی خواب شروع کرد به هذیون گفتن اما این دفعه فقط صدای دوستمو نمیشنیدم انگار صدای پچ پچ و خنده هم می اومد بنابراین کنجکاو شدم ببینم که این صداها مال کیه چشامو باز کردم و سرمو برگردوندم طرف دوستم خدای من چی میبینم ،، اینها کی هستن و اتاق ما چیکار می کنن دیدم چند نفر دور دوستم حلقه زده و رو زانوهاشون نشستن و با دستاشون میزنن رو زانوهاشون و می خندن و تو گوش هم دیگه پچ پچ می کنن و دوباره می خندن دوستم هم تو خواب فقط هذیون می گفت اونا هم می خندیدن. بدنشون خیلی سفید بود و مثل گچ بود تا من به اونا نگا کردم انگار متوجه من شده بودن و در یک لحظه و چشم برهم زدن همشون از زمین بلند شدن و فرار کردن طرف آشپزخونه ، آخری که داشت فرار می کرد به پاهاش نگا کردم دیدم پاهاش مثل مجسمه های گچیه، اما نتونستم چهرشونو خوب ببینم چون هم تازه از خواب بیدار شده بودم و چشام هنوز تار می دیدن و هم صورت و بدنشون خیلی روشن و سفید بود. من هم بعد از فرار اونا از ترس لحاف رو کشیدم رو صورتم و تا صبح همون جوری خوابیدم. صبح با صدای بچه ها از خواب بلند شدم و تا دوستم رو دیدم ازش پرسیدم یوسف دیشب کابوس می دیدی؟ اونم در عین خونسردی گفت: نه چطور مگه؟ ماجرا رو براش تعریف کردم ولی یوسف گفت: اصلا متوجه چیزی نشده و شب هم کابوس ندیده بقیه دوستام هم متوجه چیزی نشده بودن، نه صدای دوستم رو شنیده بود و نه موجودات سفید رنگ دیده بودن و تنها شاهد ماجرا من بودم.

 

 

 

 

 

 

 

2_ وقتی که خواسته مرده ای برآورده نمی شود 

 

ماجرا در ارتباط با مردی است که هفده سال قبل از دنیا رفته بود. “می” زنی است که این ماجرا را تعریف می کند که در ارتباط با پدرشوهرش می باشد. او تعریف کرد که چگونه پدرشوهرش قبل از مرگش تکه کاغذی را درون جعبه ای در کشوی میز کارش مخفی کرده بود. هیچ یک از اعضای خانواده قبل از مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری از وجود این کاغذ اطلاعی نداشتند. از قرار معلوم آن کاغذ یک رهنمود و دستور از سوی مرد بود. مراسم تشییع جنازه در سالن مخصوص برگزاری این مراسم صورت گرفت. بعد طبق آداب و رسوم چینی ها، تابوت متوفی را به مدت پنج روز در سالن نگه داشتند تا دوستان و اقوامی که نتوانسته بودند در مراسم شرکت کنند، به دیدن او بیایند و تسلیت بگویند. رسم براین بود که پسرها و مردهای خانواده شب ها را در سالن سپری کنند و مراقب تابوت باشند. همان شب اول، نیمه های شب در سکوت مطلق، ناگهان تمام چراغ ها خود به خود خاموش شد! مردان خانواده تصور کردند که فیوز پریده و یکی از آنها به سراغ جعبه برق رفت تا مشکل را برطرف سازد ولی فیوز مشکلی نداشت. به هر حال این جریان سه مرتبه دیگر تکرار شد. کم کم همه به وحشت افتادند و یکی از پسرها سعی کرد با پدرش به نحوی صحبت کند. در نتیجه به محراب رفت و گفت: پدر، خواهش می کنم این کارها را نکن. ما همگی به وحشت افتاده ایم! بعد، همه چراغها را خاموش کردند، به جز یک لامپ مهتابی را. پس از مدتی دوباره همان اتفاق تکرار شد. آنها عودی را سوزادند و به پدرشان گفتند: پدرجان، هرچه می خواهی ، بگذار ما هم بدانیم. شاید دوست داری همه چراغها خاموش باشند. در نتیجه ما همه چاغها را خاموش کرده ایم. به جز یک لامپ مهتابی را . پس لطفا ما را نترسان! 

بعد از آن دیگر اتفاق خاصی رخ نداد. صبح روز بعد، آنها از یک عکاس حرفه ای دعوت به عمل آوردند تا عکسی از تابوت پدرشان بگیرد. آنها می خواستند یکی از عکسها را به عنوان یادبود نگه دارند و یکی را برای بزرگترین دختر خانواده بفرستد که چون در انگلستان زندگی می کرد، نمی توانست در مراسم حضور یابد. هنگامی که عکاس کارش را آغاز کرد، در کمال حیرت متوجه شد که دوربینش کار نمی کند. از آنجایی که خودش را عکاس حرفه ای و قابلی می دانست، تا حدی خجالت زده شد. در عین حال با این که می خواست از رو نرود، کمی احساس وحشت کرد. بزرگترین پسر دوباره عودی را سوزاند و به پدرش گفت: پدر جان! ما فقط می خواهیم یک عکس از تو بگیریم تا آن را برای دختر عزیزت بفرستیم که در انگلستان زندگی می کند و موفق به حضور در مراسم نشده است. بعد از آن از عکاس تقاضا کردند که دوباره امتحان کند و این مرتبه مشکلی پیش نیامد. بعدا مراسم خاکسپاری نیز به خوبی و خوشی انجام شد. چند روز بعد از پایان مراسم وقتی دخترها مشغول مرتب کردن کشوهای میزکار پدرشان بودند، کاغذی را پیدا کردند. آنها تصور می کردند که شاید در این یادداشت کوتاه علت رخ دادن آن اتفاق عجیب و غریب نوشته شده باشد. آنها به محض دیدن یادداشت، دست خط پدرشات را تشخیص دادند. در آن یادداشت، او از تمام اعضای خانواده اس خواهش کرده بود که هیچ یک به خاطر مرگش گریه و زاری نکند. هم چنین درخواست کرده بود که هیچ یک شب را در سالن در کنار تابوتش سپری نکنند!

 

 

 

 

 

 

3_داستان کوتاه ترسناک روح دختر بچه 

 

ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم، مشغول رانندگی به سمت خانه بودم. من در «بیگو» واقع در شمال جزیره «گوام» زندگی می کنم. از آنجایی که به شدت خواب آلود بودم. ضبط ماشین را روشن کردم تا احیانا خوابم نبرد. سپس کمی به سرعت ماشین افزودم، آن چنان که سرعتم از حد مجاز بالاتر رفت. اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه ای را کنار جاده دیدم. سنگینی نگاه خیره اش را کاملا روی خود احساس می کردم. در حالی که از سرعتم کاسته بودم، از خود می پرسیدم که دختربچه ای به آن سن و سال در آن وقت شب کنار جاده چه می کند، می خواستم دنده عقب بگیرم که ناگهان احساس کردم شخصی نزدیکم حضور دارد. وقتی از آینه، نگاهی به عقب انداختم، نزدیک بود از فرط وحشت قالب تهی کنم؛ چرا که همان دختر بچه را دیدم که صورتش را به شیشه پشت ماشین چسبانده بود. ابتدا تصور کردم که دچار توهم شده ام، در نتیجه بعد از کلی کلنجار رفتن، دوباره از آینه نگاهی به عقب انداختم، ولی زمانی که چیزی را ندیدم، تا حدی خیالم راحت شد. وقتی به کنار جاده نگاهی انداختم، آنجا هم اثری از دخترک ندیدم. آینه ماشین را رو به بالا قرار دام تا بار دیگر با آن صحنه های هولناک مواجه نشوم. اگرچه، هنوز هم همان احساس عجیب همراهم بود، احساس می کردم تنها نیستم. با ناراحتی و تا حدی وحشت زده، به سرعت به سمت منزل به راه افتادم و خدا خدا می کردم که پلیس در این حین به علت رانندگی با سرعت غیر مجاز دستگیرم نکند. طولی نکشید که آن احساس عجیب را از یاد بردم و از این که به خانه خیلی نزدیک شده بودم، تا حدی احساس آرامش می کردم ولی…درست زمانی که مقابل راه ورودی خانه مان رسیدم، همان احساس عجیب که این مرتبه عجیب تر از قبل بود به سرغم آمد. وقتی به سمت پیاده رو نگاهی انداختم، دخترک را آنجا دیدم؛ او کنار پیاده رو نشسته بود و به من لبخند می زد! من که از فرط حیرت شوکه شده بودم، ناگهان کنترل ماشین را از دست دادم و با درخت مقابل خانه برخورد کردم. در حالی که بیخود و بی جهت نعره می زدم، از پنجره ماشین به بیرون پرتاب شدم. در اثر داد و فریادهایم، پدر و مادرم و همسایه ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چه قرار است. ابتدا پدر و مادرم به دلداریم پرداختند ولی وقتی کل ما وقع را برایشان تعریف کردم، پدرم به سرزنشم پرداخت که چرا آبروریزی به را ه اندخته ام، همسایه ها را از خواب پرانده ام و ماشین را درب و داغان کرده ام. ولی من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام. چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را دیده بودم. در آنجا زیر علف ها، یک صلیب کوچک را پیدا کردم. ظاهرا در آن نقطه سالها قبل دخترک به همراه خانواده اش در اثر یک سانحه رانندگی کشته شده بود. البته مطمئن نیستم، ولی تصور می کنم که آن شب، او قصد داشت سوار ماشینم شود. هرگز آن شب کذایی را از یاد نمی برم و از بعد از آن هر وقت که شب، دیر وقت به خانه بر می گردم، شخصی را همراه خود می کنم. 

 

 

 

#داستان #ترسناک عجوزه

#داستان# ترسناک تستچی

#داستان# ترسناک کوتاه واقعی

#داستان# ترسناک کوتاه

#بهترین# داستان ترسناک جهان

داستان# ترسناک شب

#داستان #ترسناک طولانی

#داستان #ترسناک شب کوتاه