من بچه بودم شاید ۱۲ سالم بود .
بابام بهم گفت برو از اجیل فروشی چهار مغز بخر شاید خاطره برای سال ۸۶ اینا باشه
من خیلی تو عالم فکر بودم قبلا الان شدتش کمتر شده
خب بین راه خیلی فکر میکردم و توی رویا بودم تو همین حین رسیدم به مغازه
تا رسیدم گفتم سلام حاجی شما چهار تخم دارید ؟
واقعا یادم رفته بود و قبلشم انگار عطاری بودم و به این دارو خیلی فکر میکردم
خلاصه مغازه داره هیچی نگفت اون پیمانه رو برداشت رفت جلوی مغازه خم شد پیمانه کرد تو یه گونی یکم تکونش داد و بعد با ارامش گفت : منظورت چهار مغزه ؟ ???????
اصلا اب شدم خدایش و سرخ گفتم این چه سوتی بود خدایش ??????
شما هم خاطره خوب دارید بگید


