سه ماه گذشته بود دستور رسیده بود بخاطر فشرده شدن اوضاع و کمبود نیرو تعدادی از گروه های پشتیبانی هم باید اسلحه به دست به میدان جنگ اعزام شوند که نام من هم جزو آن تعداد که باید از گروه ما می‌رفتند دیده میشد.

این خبر مرا به ترس عجیبی انداخته بود.

آخر من و کشتن انسان ؟

من به مارلین قول داده بودم که بدون وارد شدن به قسمت نظامی فقط خدمات پشتیبانی به سربازان بدهم و هرکاری کردم تا مانع از این شوم اما آنجا بود که فهمیدم وقتی وارد چنین فضایی شوی تازه به عمق چرک های لا به لای تاریخ جنگ پی میبرید.

در اوایل که آموزش می‌دیدیم فکرش را هم نمی‌کردم که من بتوانم با این آلت جنگی آدم بکشم 

و وقتی به اولین ماموریت ها می‌رفتیم سعی میکردم لابه‌لای هیاهو گم شوم تا وقتی یک سرباز به سمتم حمله کرد و تیری به سمت حلقش شلیک کردم 

غیر ارادی بود؟

تقصیر من نبود خودش حمله کرد !

باید بکشم تا زنده بمانم و بتوانم باز هم مارلین را در آغوش بگیرم.

در اوایل این بهانه ها را برای خود می آوردم چای کم کم به کشتن عادت کرده بودم؛

رنگ خون سربازان دشمن در چشمانم می‌درخشید!

نمیدانم این احساس رضایت از خودم چگونه جایگزین آن حقارت شده بود ، حتی تلگراف های که برایم از طرف مارلین می آمد را دیگر باز نمی‌کردم و فقط در وی این بودم چگونه در مأموریت بعدی باز هم خون بریزم...

و واقعا هم خوب می‌جنگیدم.

یکسال گذشته بود و در آوریل ۱۹۴۰ بودیم؛

به جنگ نروژی هایی که به کشورمان حمله کرده بودن و خون برادرانم که به مارلین قسم از بقیه خون ها برتر بود می‌ریختند اعزام شده بودیم

نگاه زندگیم در تعداد کشتن سربازان حریف قفل شده بود و از خونریزی مغز آنها لذت می‌بردم!

واقعا چرا باید در رگ این جنازه های غیر آلمانی بی ریشه خون باشد ؟ همان بهتر که خالی از جسم شوند.

در تلگراف های تعداد کسانی که در مأموریت آخر کشته بودم و آن صحنه ها و هیجانم در آنجا را برای مارلین تعریف میکردم اما جوابی نمی‌داد 

چرا ؟

مگر می‌شود آدم از این افتخار ناراضی باشد؟

اینجا هم مثل خودم شور به قتل رساندن دارند پس رفتار آن عجیب است نه منه هوبرت.

۲۶, می ۱۹۴۷

در آخرین ماموریتم گویا به مغزم تیری خورده بود

و نشه زنده من را سربازی از میدان بیرون کشیده بود و به بهداری برده بود و آنجا فهمیدند که من به کما رفتم.

 مرا به بیمارستان مونیخ انتقال داده بودند و در اتاق عمل گلوله را در آوردند و معجزه بود که در حین جراحی نمردم؛ یکسال در اغما بودم و خانواده هم خبر دار شده بودند و به مونیخ سفر کرده بودند ، دکتران با آنها گفته بودند که اگر هم به هوش بیایم پاهایم را از دست داده ام و با توجه به کوکائینی که مصرف کردم شانس زنده ماندم کم بود!

واقعا چگونه در میدان اسم خودم را صدا میزدم وقتی اینطور از کثافت بودنم خوشحال بودم..

گویا آن حالت اثرات کوکائینی بود که در آن دوران در غذای سربازان می‌ریختند که به سلاحی کشتار تبدیل شوند.

«بدون هیچ احساسی از انسان بودن»

مارلین آن دختر که قرار بود جزوی از مسیر مبدا تا تضاد آن در مرگم باشد حال زن مردی فرانسوی شده بود که بعد از جنگ با احتکار به ثروت خوبی رسیده بود؛ من مانده بودم و خاطراتی کثیف و مقصدی بی ارزش بعد از شروع زندگیم ، به دنبال راه هوایی برای ادامه می‌گشتم ولی گویا با این تغییر که تاریخ و سرنوشت برایم رقم زده بودند اهداف و معنای زندگی هم گم شده بود.

تضاد کشتم میشود مردم 

این تنها تضاد بود که دوست داشتم به آن برسم پس به کارگاهم که حالا خرابه ای از دوران جنگ شده بود رفتم و با همان ابزار خراطی که شروع کردم خود را به اتمام رساندم.

پایان