سلام مژده جان ؛ خوبی ؟ چندوقت پیش این آهنگ زیبا رو دوباره شنیدم و یادت افتادم ...
وقتی نتونستم در اخبار خارجی پیدات کنم ، حدس زدم که تعلیق شده باشی ...
چهارم اسفندماه ۱۴۰۴ ؛ این تاریخی بود که اپراتور به من گفت که میتونی آزاد باشی ...
الان تو میتونی دوباره کامنت بدی و با بقیه در ارتباط باشی و این موضوع من رو خوشحال میکنه که داری کم کم از اون لاک و زندان خودساختهت بیرون میای و حداقل به یک نفر اعتماد کردی و اجازه دادی که تو رو از اون مرداب غم و ناراحتی گذشتهت - با توجه به آهنگهایی که گذاشتی و صحبتهایی که داشتیم - بیرون بکشه و حال و هوات رو عوض کنه ... هرچند که بعید میدونم اون شخصیت درونگرا و ذهن محتاط تو بگذاره خیلی در مکالمات معمولی و یا دوستانهای که داری پیشرفت خاصی داشته باشی ؛ اگرهم اجازه بده ، از شانس بد فالوور یا فالوورات ، یا اپراتور مسدودت کرده یا طرف اونقدر نزدیک شده بهت و میخواسته بیشتر تو رو بشناسه که بلاکش کردی ... ?? درست مثل یک موج بیآرام و سرکش که هیچوقت ساحل آرامش رو پیدا نمیکنه ... شاید این ترانهی مهستی منظورم رو بتونه بهتر برسونه ...
تویی آن موج بیآرام و سرکش
که سرگردان به دریای فریبی
تو را دیگر رفیق و همدمی نیست
به شهر نابسامانی غریبی
با غرور و با شتاب
بر سینهی نرم آب
دیوانه میخزیدی
در غایت خودخواهی
در انبوه سیاهی
جز خود نمیشنیدی
خروشان و بسته چشم
با کوله باری از خشم
میرفتی از خشم خود
دنیا ویرانه سازی
در دفتر زندگی
از خود افسانه سازی
اما ز بازی زمان
گمراه و غافل بودی
در اوج پرواز هوای خواهش دل بودی
در سر نبود اندیشهای
جز فکر ویرانگری
غافل تو از افسانهی طوفان و ساحل بودی
موجی ولی خاموش و خسته
با دست خود در هم شکسته
آری تو آن کوه غروری
درمانده و از پا نشسته
پیچیده طوفان در وجودت
شد پاره از هم تار و پودت
در لحظههای واپسین
پیک اجل آمد تو را
افتادی و از پا نشستی
بیداد طوفان آنچنان
بر سنگ ساحل زد تو را
چون شیشهای در هم شکستی
گفتم به تو
ای موج سرگردان که آخر
بنگر به خود چه بودی و اکنون چه هستی ؟
حاصل چه بود از آن غرور بیدلیلت ؟
آخر به دست صخرهی ساحل شکستی
موجی ولی خاموش و خسته
با دست خود در هم شکسته
آری تو آن کوه غروری
درمانده و از پا نشسته
به هرحال ؛ من که فقط یک کاربر تازهوارد و غریبه هستم ... ولی خب ! ترجیح میدم برای آدمهایی که واقعا ارزشمند هستن ، دست به قلم بشم و به یادشون باشم ...
شب بخیر ...
چه ترانهی غمانگیزی ! یک حس " عجز " رو میتونم از این شعر دریافت کنم ...
یک ناتوانی ، درماندگی و استیصالی آشنا ناشی از جبر جغرافیا ...
گویی که زمین و زمان ، همه میخواهند " معصومیت کودکی " را بکشند ...
صداقتی خالصانه در عشقی عمیق که " فاصلهها " مانع از تولد و تبلور " حقیقت زندگی " در واقعیت میشوند ...
این آهنگ ، قصهایست از جدایی و نه جریان !
این آهنگ ، قصهایست از ترس و نه تجسم !
زیرا شما تنها زمانی میتوانید تاریخ را تکرار کنید که " جریان " داشته باشید : با صداقت ، صراحت و صلابت حرکت کنید و در مسیر خود متمرکز بمانید تا به مقصدی که واقعا نیاز دارید و دوست دارید برسید ...
زیرا شما تنها زمانی میتوانید تاریخ را تکرار کنید که " تجسم " کنید : در ذهن خویش خلق کنید تصویر ، باور و اندیشهای از آیندهای که نیاز دارید و دوست دارید در آن زندگی کنید ...
این الگویی که من نوشتم ، مبانی اولیهی تمامی پدیدههای زندگی هست ...
و تو به راحتی میتونی " مفاهیم " رو احساس کنی تا " معانی " رو ببینی ...
مثلا به واژهی " تاریخ " توجه کن ...
در این " بافت " که میشه " آهنگ قمیشی : غم و اندوهی که از خاطرات تلخ گذشتهات تا حالا بوده و رابطهی عاشقانهی فعلیات رو تحتالشعاع قرار داده تا نتونی در حال حاضر به معشوقت اعتماد و اطمینان کنی با اینکه دوستش داری " ، به راحتی میتونی الگوی من رو اجرا کنی ...
نتیجه ؟ تغییر باورهای بنیادین تو نسبت به " عشق " ...
مطمئن باش اگر امتحان کنی ، میبینی که عشق در حقیقت دروغ نیست و مثل گرگ درنده نخواهد بود ...
جالب اینجاست که الگوی " ترس تجسم - جدایی جریان " رو اگر در موضوعات دیگری مثل " روانشناسی فردی / روابط ، جامعهشناسی ، سیاست و ... " قرار بدی و عمیقتر بهش فکر کنی به نتایج بهتری از وضعیت فعلی میرسی ...
درست مثل متنی که در بیوگرافیام نوشتم ...
طنز تلخ دنیای روان این است که
معمولا منجی همان قاتل است
تو میتونی چندین " تفسیر " مختلف داشته باشی از واژههایی که نوشتم ...
و این یعنی " فلسفه " ...
ببخشید که کامنتم طولانی شد ولی اصلا نمیتونستم ناراحتی تو رو ببینم و واکنشی نشون ندم ...
اگر دربارهی این متنی که نوشتم و یا کامنتهای قبلیام سوالی داشتی حتما ریپلای کن ؛ با کمال میل و ادب و احترام بهت پاسخ میدم ...
امیدوارم بار بعدی که آهنگ جدیدت رو میشنوم بتونم حس زیباتر و قشنگتری رو از تکتک کلمات متن و شعر ترانه پیدا کنم ...
ترانههای دوستداشتنیای که روزبهروز تعدادشون در پلیلیستم بیشتر میشه و تنها دلیلشون " تو " هستی ...
دیدگاهها