اگر همین امروز حملهی آمریکا به ایران شروع شود، از همان لحظهی اول، چین نه با هیجان، نه با شعار، بلکه با ماشینحساب وارد صحنه میشود. پکن در سیاست خارجی استاد «تماشای فعال» است: کمسروصدا، صبور، و بهشدت حساس به هزینه-فایده. واکنش چین را باید در دو لایه دید: طول جنگ (کوتاه یا طولانی) و خروجی سیاسی آن. چین نه عاشق جمهوری اسلامی است، نه دلبستهی آمریکا؛ چین عاشق ثباتی است که به تجارت، انرژی ارزان و مسیرهای امن منتهی شود.
در سناریوی جنگ کوتاهمدت یعنی چند هفته حملهی هوایی، ضربه به زیرساختهای نظامی، بعد آتشبس یا مذاکره؛ در چنین حالتی چین عملاً عقب میایستد. بیانیههای کلی دربارهی «خویشتنداری»، مخالفت با «نقض حاکمیت کشورها» و دعوت به گفتوگو صادر میکند، اما نه وتوی پرهزینه در شورای امنیت، نه حضور میدانی. برای چین، جنگ کوتاه یعنی نوسان قیمت انرژی، اختلال موقت در مسیرها، و بعد بازگشت به بازی. در این حالت، حتی اگر جمهوری اسلامی تضعیف شود و پای میز مذاکره برگردد، پکن خودش را با شرایط جدید وفق میدهد و سعی میکند قراردادهایش را حفظ کند.
اما در جنگ طولانیمدت یعنی درگیری فرسایشی، ناامنی خلیج فارس، تهدید تنگه هرمز، و بیثباتی چندساله، چین عصبی میشود، نه نظامی. اینجا هم احتمال حضور نظامی چین نزدیک صفر است. چین نه دکترین مداخلهی نظامی فرامنطقهای دارد، نه تمایل دارد در جنگی که آمریکا آغاز کرده، خودش را درگیر کند. واکنش واقعی چین در این سناریو اقتصادی و دیپلماتیک است: متنوعسازی سریعتر منابع انرژی، فشار پشتپرده برای آتشبس، و حتی نزدیکتر شدن تاکتیکی به اروپا برای مهار تبعات جنگ. حضور چین اگر باشد، پشت میزهاست، نه در میدان.
حالا خروجیها را جدا کنیم. اگر نظام سقوط کند و قدرت به یک فرآیند داخلی (هرچند آشفته) منتقل شود، چین شوکه نمیشود، اما ناراضی هم نیست. روایت رسمی پکن احتمالاً «امور داخلی ایران» خواهد بود، اما در عمل فوراً دنبال کانال ارتباط با قدرت جدید میگردد. اگر ایران جدید به سمت غرب متمایل شود و فروش نفت ارزان به چین قطع شود، چین ناراحت میشود اما انتقام نمیگیرد. چین بلد است نفت را گرانتر بخرد، اگر مسیرش امنتر و پایدارتر باشد. برای پکن، ایران باثبات حتی غربگرا در بلندمدت قابلپیشبینیتر از ایران تحریمیِ پرریسک است.
در سناریوی اشغال نظامی یا ادارهی کشور با حضور مستقیم آمریکا، هر اسم قشنگی که برایش بگذارند، چین بهشدت مخالف میشود، اما باز هم نه با سرباز. این خط قرمزِ اصولی پکن است: تغییر رژیم با نیروی خارجی. چین این را خطرناک میبیند، چون فردا میتواند علیه خودش یا متحدانش استفاده شود. واکنش چین در این حالت، تقویت گفتمان ضدآمریکایی، نزدیکتر شدن به روسیه، و تلاش برای منزوی کردن واشنگتن در نهادهای بینالمللی است. ایرانِ اشغالی برای چین شریک نیست؛ مسئلهای ژئوپلیتیک است.
و اگر جمهوری اسلامی سرپا بماند و با آمریکا مذاکره کند و از بخشی از رفتارهای منطقهای عقبنشینی کند، چین نفس راحتی میکشد. این بهترین سناریوی کمهزینه برای پکن است: نه سقوط، نه اشغال، نه هرجومرج. حتی اگر سهم چین از نفت ایران کمتر شود، باز هم ایرانِ قابلپیشبینی بهتر از ایرانِ میدان جنگ است. چین در این حالت تلاش میکند نقش «شریک قدیمیِ قابل اعتماد» را حفظ کند، بدون درگیری با آمریکا.
جمعبندی ساده اما مهم است: چین در ایران نمیجنگد، نمیمیرد، و قهرمانبازی نمیکند. اگر نفت ارزان از دست برود، غر میزند و تطبیق میدهد. اگر ایران غربگرا شود، معامله میکند. اگر بیثبات شود، فاصله میگیرد. سیاست چین نه ایدئولوژیک است، نه احساسی؛ سیاست چین هنر زنده ماندن در هر سناریویی است، حتی وقتی دوستان قدیمی عوض میشوند.
در جمعبندی، باید واقعبین بود: چین اصولاً باخت نمیدهد، چون وارد بازیهایی نمیشود که نتیجهاش صفر و یکی باشد. پکن با هر منطقه و هر کشور، یک نسخهی اقتصادی جداگانه میپیچد؛ به یکی وام میدهد و بدهکارش میکند، با یکی شریک صنعتی میشود، با یکی تکنولوژی ردوبدل میکند، با آمریکا و اروپا همزمان رقابت و تجارت میکند، با اسرائیل کار اقتصادی دارد، در آفریقا جور دیگری نفوذ میسازد و در خاورمیانه معاملهمحور و کمریسک جلو میرود. در این معادله، ایران برای چین «مهم» هست، اما نه آنقدر مهم که پکن برایش قمار نظامی یا سیاسی کند. تفاوت دقیقاً همینجاست: چین هیچوقت خودش را به یک کشور گره نمیزند، اما در تهران سالها این تصور شکل گرفته که چین یک پشتوانهی استراتژیک است و روز بحران میایستد. واقعیت این است که چین شریکِ فرصتهاست، نه ناجیِ بنبستها؛ و هر کشوری که این را دیر بفهمد، هزینهاش را خودش میدهد.