اگر فرض بگیریم آمریکا در ادامه‌ی روند هفته‌های اخیر، نیرو و تجهیزات بیشتری را به خاورمیانه منتقل کند، هدف اصلی الزاماً آغاز جنگ نیست؛ این یک الگوی آشنا در سیاست خارجی آمریکاست: فشار حداکثری برای گرفتن امتیاز حداکثری، بدون شلیک گلوله. ترامپ استاد این مدل است. او بیش از آن‌که به «نتیجه‌ی واقعی» اهمیت بدهد، به «قاب‌بندی نتیجه» برای مخاطب داخلی فکر می‌کند. سؤال کلیدی این نیست که جمهوری اسلامی دقیقاً چه می‌دهد، بلکه این است که ترامپ با چه بسته‌ای می‌تواند جلوی دوربین بایستد و بگوید «من ایران را وادار کردم عقب‌نشینی کند».

ترامپ در چنین سناریویی زمانی حاضر به عقب‌نشینی و کاهش تنش خواهد شد که احساس کند سه چیز را به‌طور هم‌زمان به دست آورده: امنیت اسرائیل بدون جنگ، تضمین منافع اقتصادی آمریکا، و یک پیروزی نمادین که قابل فروش به رأی‌دهنده‌ی آمریکایی باشد. به رسمیت شناختن علنی اسرائیل از سوی جمهوری اسلامی تقریباً قطعاً روی میز نیست؛ نه از نظر ایدئولوژیک ممکن است، نه از نظر هزینه‌ی داخلی. اما سیاست خارجی پر است از توافق‌های نانوشته. چیزی که می‌تواند جایگزین آن شود، تعهد عملی و قابل راستی‌آزمایی به «عدم مداخله فعال» است؛ یعنی نه فقط شعار، بلکه توقف واقعی حمایت عملیاتی از گروه‌هایی که مستقیماً امنیت اسرائیل را تهدید می‌کنند.

از نگاه ترامپ، اگر حملات نیابتی علیه اسرائیل متوقف شود، اگر جبهه‌های شمالی و جنوبی آرام شوند و اگر این آرامش در یک بازه‌ی زمانی مشخص دوام بیاورد، این عملاً معادل یک پیروزی است. او نیازی ندارد که جمهوری اسلامی چیزی را علنی اعلام کند؛ کافی است وضعیت میدان تغییر کند. ترامپ بارها نشان داده که به «اثر» بیشتر از «اعتراف» اهمیت می‌دهد. اگر بتواند بگوید «در دوران من، ایران عقب نشست و اسرائیل امن‌تر شد»، این برایش کافی است.

بخش اقتصادی شاید حتی مهم‌تر باشد. ترامپ به‌شدت به منطق معامله باور دارد. در یک سناریوی محتمل، ایران می‌تواند با باز کردن محدود اما معنادار برخی گره‌های اقتصادی، راه را برای یک توافق موقت هموار کند. مثلاً افزایش کنترل‌شده‌ی صادرات نفت در ازای سازوکارهای شفاف مالی، یا اجازه‌ی ورود شرکت‌های مشخص غربی به حوزه‌هایی مثل انرژی، پتروشیمی یا حتی زیرساخت. نه به‌عنوان «عادی‌سازی کامل»، بلکه به‌عنوان یک قرارداد مشروط و قابل بازگشت. ترامپ عاشق توافق‌هایی است که بشود آن‌ها را «بهترین معامله‌ی تاریخ» نامید، حتی اگر موقت باشند.

در کنار آن، تضمین‌های امنیتی غیرمستقیم هم مهم‌اند. ایران می‌تواند متعهد شود که برنامه‌ی هسته‌ای‌اش در سطحی بماند که عملاً زمان گریز هسته‌ای را افزایش دهد، بدون آن‌که رسماً از حق غنی‌سازی عقب‌نشینی کند. نظارت‌های شدیدتر، همکاری محدود با آژانس، یا حتی توافق‌های منطقه‌ای برای کاهش تنش در خلیج فارس، همه ابزارهایی هستند که می‌توانند به ترامپ کمک کنند بگوید «من جلوی ایران هسته‌ای را گرفتم، بدون جنگ».

ترامپ همچنین به نمادها اهمیت می‌دهد. حتی یک دیدار غیرمستقیم، یک پیام علنی از کانال واسطه، یا آزادسازی چند زندانی آمریکایی می‌تواند وزن روانی بزرگی داشته باشد. این‌ها چیزهایی هستند که در سیاست داخلی آمریکا بسیار بهتر از جزئیات فنی فهمیده می‌شوند. رأی‌دهنده‌ی متوسط آمریکایی دنبال این نیست که بداند سطح غنی‌سازی چند درصد است؛ دنبال این است که بشنود «زندانی‌ها آزاد شدند، جنگی شروع نشد، آمریکا قوی بود».

از طرف دیگر، جمهوری اسلامی هم با دوگانه‌ی سختی روبه‌روست. یا باید بخشی از رفتارهای منطقه‌ای و هسته‌ای خود را واقعاً تعدیل کند تا بقا را تضمین کند، یا مسیر تقابل را ادامه دهد و خطر درگیری مستقیم را بپذیرد. این‌جا مسئله صرفاً ترامپ نیست؛ ساختار تصمیم‌گیری آمریکا هم تغییر کرده و تحملش برای وضعیت نیمه‌بحرانی کمتر شده. جمهوری اسلامی اگر بخواهد مذاکره‌ی مستقیم را بپذیرد، احتمالاً آن را نه به‌عنوان عقب‌نشینی، بلکه به‌عنوان «مدیریت تهدید جنگ» برای افکار عمومی داخلی قاب‌بندی خواهد کرد.

در نهایت، محتمل‌ترین سناریو نه یک توافق بزرگ و تاریخی است و نه جنگ تمام‌عیار. چیزی بین این دو: یک معامله‌ی ناپایدار، پر از ابهام، با تعهدهای نانوشته و خطوط قرمز مبهم. ترامپ اگر احساس کند که ایران برای مدتی قابل کنترل شده، تهدید فوری علیه اسرائیل کاهش یافته، و او می‌تواند این وضعیت را به‌عنوان پیروزی شخصی بفروشد، به‌راحتی عقب می‌نشیند. نه از سر اعتماد، بلکه چون برایش معامله تمام شده. در این بازی، هیچ‌کس کاملاً نمی‌برد، اما بعضی‌ها زنده می‌مانند.