بحث «تجزیه ایران» معمولاً هر بار که سایهی جنگ یا فشار خارجی پررنگ میشود، دوباره جان میگیرد؛ اغلب هم نه بهعنوان یک سناریوی تحلیلی، بلکه بهعنوان ابزار ترس. گروهی میگویند هر حملهی خارجی حتماً به تجزیه میانجامد، معمولاً با اشاره به ترکها و کردها. مخالفان این نگاه، آن را توهم توطئه میدانند. واقعیت اما نه آنقدر ساده است که بشود یکسره ردش کرد، و نه آنقدر محتوم که بشود با قطعیت از آن ترسید. اگر بخواهیم علمی نگاه کنیم، باید هم به تجربههای تاریخی نگاه کنیم، هم به ساخت اجتماعی ایران، هم به منطق سیاست قدرت در غرب.
اول از همه، تجزیه معمولاً محصول «فروپاشی طولانیمدت دولت» است، نه صرفاً حملهی خارجی. یوگسلاوی، لیبی، سوریه، سودان؛ در همهی این نمونهها، دولت مرکزی سالها پیش از تجزیه، کارکرد خود را از دست داده بود و شکافهای قومی، مذهبی یا منطقهای با خشونت مدیریت میشدند. در ایران، با همهی ضعفها، هنوز یک دولت مرکزی فعال، شبکهی اداری سراسری، زبان میانجی قدرتمند و اقتصاد بههمپیوسته وجود دارد. اینها عوامل بسیار مهمیاند که احتمال تجزیه را بهشدت کاهش میدهند.
از منظر غرب، تجزیه ایران نه پروژهای جذاب است و نه کمهزینه. برخلاف روایتهای رایج، غرب عموماً از کشورهای بزرگِ قابلمدیریت بیشتر از چند کشور کوچکِ بیثبات سود میبرد. ایرانِ تجزیهشده یعنی چند بحران همزمان: ناامنی مرزها، رشد گروههای مسلح، اختلال انرژی، موج پناهجو و نیاز دائمی به مداخله. تجربه عراق و لیبی برای غرب کافی بوده تا بداند «فروپاشی کنترلنشده» یک کابوس پرهزینه است، نه یک پیروزی ژئوپلیتیکی.
مسئله ترکها و کردها هم اغلب با سادهسازی خطرناک مطرح میشود. مطالعات اجتماعی و دادههای میدانی نشان میدهد اکثریت قاطع کردها و ترکهای ایران، مطالباتشان در چارچوب حقوق شهروندی، توسعه منطقهای و رفع تبعیض تعریف میشود، نه جدایی. گرایشهای تجزیهطلبانه وجود دارد، اما حاشیهای است و معمولاً در شرایط سرکوب شدید یا بیافقی سیاسی تقویت میشود. وقتی کانالهای مشارکت بسته میشوند، رادیکالیسم رشد میکند؛ این قاعدهای جهانی است، نه خاص ایران.
نگاه مرکزنشینانهای که هر تفاوت زبانی یا فرهنگی را معادل «تهدید تمامیت ارضی» میبیند، خود یکی از عوامل تضعیف انسجام ملی است. این نگاه ناخواسته مردم را به دو دسته «خودیِ نرمال» و «دیگریِ مشکوک» تقسیم میکند. نتیجهاش این میشود که بخشهایی از جامعه احساس میکنند حتی مطالبهی برابرخواهانهشان هم به چشم خطر دیده میشود. این فضا نه وحدت میسازد، نه امنیت؛ بلکه سرمایه اجتماعی را میسوزاند.
در سناریوی جنگ خارجی، خطر اصلی تجزیه نیست، بلکه «بیثباتی و رادیکالیزهشدن» است. اگر جنگ کوتاهمدت باشد و به فروپاشی کامل نظم منجر نشود، احتمال تجزیه بسیار پایین است. اگر جنگ طولانی شود و همزمان بحران اقتصادی، فروپاشی خدمات عمومی و خلا قدرت ایجاد کند، آنوقت خطر شکلگیری قدرتهای محلی بالا میرود؛ نه الزاماً با هدف تجزیه، بلکه برای بقا. تفاوت این دو خیلی مهم است و معمولاً در بحثهای احساسی نادیده گرفته میشود.
از منظر تاریخی، ایران برخلاف بسیاری از کشورهای منطقه، هویت تاریخی پیوسته و حافظهی سرزمینی قوی دارد. حتی در دورههایی که دولت ضعیف بوده، ایدهی ایران بهعنوان یک کل، باقی مانده است. این عامل فرهنگی را نباید دستکم گرفت. تجزیه پروژهای نیست که صرفاً با فشار خارجی یا تحریک چند گروه محلی عملی شود؛ نیازمند شکاف عمیق، پایدار و فراگیر است که فعلاً نشانههایش در جامعه ایران غالب نیست.
جمعبندی واقعبینانه این است: تجزیه ایران نه توهم محض است، نه سرنوشت محتوم. غرب بهدنبال تجزیه نیست، بلکه بهدنبال مهار بحران است. خطر اصلی نه از بیرون، بلکه از درون میآید: از ناتوانی در مدیریت تنوع، از بستن راههای گفتوگو و از تبدیل هر اختلاف به تهدید امنیتی. اگر ایران بتواند مسئلهی تنوع قومی و زبانی را از «امنیتی» به «سیاسی و حقوقی» تبدیل کند، حتی در سختترین سناریوهای خارجی هم احتمال تجزیه غیرممکن است. ترسِ دائم از تجزیه، به شکلی پارادوکسیکال، یکی از چیزهایی است که میتواند به آن نزدیکترمان کند.