معمر قذافی بیش از چهار دهه رهبر لیبی بود؛ شخصیتی غیرقابل پیشبینی و ضدغربِ اما در عین حال معاملهگر. او در دهههای اول حامی گروههای مسلح مختلف بود و بعد از ۲۰۰۳، ناگهان مسیرش را عوض کرد: برنامه هستهای را کنار گذاشت، با غرب معامله کرد و دوباره به بازار انرژی برگشت. همین گذشتهی متناقض باعث شد وقتی بحران شروع شد، اعتماد سیاسی پایداری به او وجود نداشته باشد؛ نه در داخل، نه در خارج.
جرقهی بحران لیبی در فوریه ۲۰۱۱ و همزمان با موج بهار عربی زده شد. اعتراضها ابتدا محدود و محلی بودند، اما واکنش خشن حکومت بهسرعت آنها را به شورش مسلحانه تبدیل کرد. قذافی در نطقهای تلویزیونی تهدید کرد که خانه به خانه "موشها" (نامی که به مخالفان داده بود) را تعقیب میکند. همین جملات، که ضبط و بازنشر شدند، نقش مهمی در شکلگیری روایت بینالمللی داشتند: حکومتی که آمادهی کشتار گستردهی شهروندان خودش است.
باراک اوباما اواخر فوریه و اوایل مارس ۲۰۱۱ اولین مواضع هشدارآمیز را گرفت؛ نه با زبان جنگ، بلکه با زبان «حفاظت از غیرنظامیان». آمریکا در این مرحله هنوز دنبال حمله نبود، بلکه در حال ساختن اجماع بود. همزمان فرانسه و بریتانیا فعالانه وارد شدند و پرونده به شورای امنیت رفت و تمام اعضا به آن رای مثبت دادند، حتی پوتین. ۱۷ مارس ۲۰۱۱ قطعنامه ۱۹۷۳ تصویب شد؛ مجوز ایجاد منطقه پرواز ممنوع و استفاده از «همه ابزارهای لازم» برای حفاظت از غیرنظامیان.
اولین حملات نظامی ۱۹ مارس ۲۰۱۱ آغاز شد؛ ابتدا با موشکهای کروز و حملات هوایی. نکتهی کلیدی این بود که هدف رسمی، «تغییر حکومت» اعلام نشد، اما در عمل زیرساختهای نظامی، زرهی و فرماندهی حکومت هدف قرار گرفت. نیروهای خارجی وارد خاک لیبی نشدند؛ جنگ روی زمین را نیروهای شورشی، قبایل جداشده و نظامیانِ تغییر موضعداده پیش بردند، با پشتیبانی هوایی ناتو.
سقوط شهرها تدریجی اما برگشتناپذیر بود. شرق کشور زودتر از کنترل حکومت خارج شد. طرابلس در اواخر اوت ۲۰۱۱ سقوط کرد؛ لحظهای که عملاً کار حکومت تمام شد، حتی اگر هنوز مقاومتهایی وجود داشت. قذافی فرار کرد و هفتهها مخفی بود تا اینکه ۲۰ اکتبر ۲۰۱۱ در نزدیکی سرت دستگیر و کشته شد؛ نه در یک دادگاه، بلکه در صحنهای آشفته و خشن که به نماد پایان آن حکومت تبدیل شد.
اما بخش مهم ماجرا بعد از سقوط است. لیبی پس از قذافی وارد ثبات نشد؛ برعکس، خلأ قدرت، کشور را به میدان رقابت شبهنظامیان، قبایل و بازیگران خارجی تبدیل کرد. دولت مرکزی ضعیف ماند، اقتصاد نفتی بارها مختل شد و کشور عملاً دوپاره شد. این همان درسی است که اغلب در روایتهای ساده حذف میشود: سقوط سریع، لزوماً به نظم جدید منجر نمیشود.
جمعبندی تجربهی لیبی این است که مداخله خارجی وقتی با شکاف داخلی، مشروعیت فرسودهی حاکم و اجماع بینالمللی همراه شود، میتواند حکومت را سریع ساقط کند؛ اما ساختن «بعد از آن» بسیار پرهزینهتر و نامطمئنتر است. لیبی نشان میدهد تمرکز صرف بر لحظهی سقوط، بدون توجه به روز بعد، میتواند کشوری را سالها در بیثباتی نگه دارد.