اگر بخواهیم جنگ اوکراین را نه از لحظه شلیک اولین موشک، بلکه از ماهها قبل از آن بفهمیم، به الگویی میرسیم که برای هر کشوری در وضعیت «تنش مزمن با یک قدرت بزرگ» هشداردهنده است. این یادداشت دقیقاً روی همان قبل از جنگ مکث میکند؛ جایی که خیلیها گفتند «نمیشود»، اما شد.
ماجرا از زمانی شروع شد که مانورهای نظامی دیگر شبیه مانور نبودند. جابهجایی نیروها در مرز، اول با عنوان تمرین فصلی انجام شد؛ بعد تجهیزات سنگین اضافه شدند؛ بعد بیمارستانهای صحرایی برپا شد؛ بعد ذخایر سوخت و مهمات بالا رفت. هر کدام بهتنهایی قابل انکار بود، اما کنار هم نه. نکته مهم این بود که همهچیز بهصورت علنی انجام میشد، انگار طرف مقابل میخواست هم آماده باشد، هم دیده شود.
در کنار این، زبان تهدید آرامآرام تغییر کرد. از جملات مبهم دیپلماتیک رسید به خطونشانهای تاریخی، امنیتی و هویتی. بحث «خط قرمز» مطرح شد، بعد گفتند این خطها بارها نادیده گرفته شده. این نوع روایتسازی معمولاً برای افکار عمومی داخلی است، اما همزمان پیام بیرونی هم دارد: ما داریم خودمان را قانع میکنیم که اگر بزنیم، حقمان بوده.
همزمان با تهدیدها، یک بازی پیچیدهٔ اطلاعاتی شروع شد. گزارشهای ماهوارهای، افشاگریهای رسانهای، هشدارهای رسمی از سوی قدرتهای دیگر. بعضی کشورها گفتند حمله حتمی است، بعضی گفتند جنگ روانی است. این تضاد، فضا را گیج کرد. در چنین شرایطی، بزرگترین اشتباه این است که تصمیمگیران فکر کنند چون تحلیلها متفاوتاند، پس خطر واقعی نیست.
نکتهٔ کلیدی دیگر، آزمایش واکنش طرف مقابل بود. هر بار یک گام جلوتر: بهرسمیت شناختن مناطق خاص، مانور در دریا، رزمایش مشترک، یا پروازهای تحریکآمیز. اگر پاسخ جدی نبود، گام بعدی برداشته شد. این منطق اینطور کار میکند که افزایش تدریجی فشار تا جایی که عقبنشینی پرهزینهتر از حمله شود.
از بیرون، خیلیها فکر میکردند هزینهٔ جنگ آنقدر بالاست که عقل سلیم جلویش را میگیرد. اما تاریخ نشان داده وقتی یک قدرت بزرگ به این جمعبندی برسد که وضع موجود از جنگ پرهزینهتر است، محاسبات تغییر میکند. جنگ اوکراین نتیجهٔ لحظهای از جنون نبود؛ محصول ماهها تصمیمسازی، تست فضا و آمادهسازی بود.
وقتی اولین موشک شلیک شد، در واقع اتفاق جدیدی نیفتاد؛ فقط پرده کنار رفت. نیروها از قبل مستقر بودند، اهداف از قبل شناسایی شده بود، روایتها از قبل آماده بود. شوک اصلی نه برای نظامیان، بلکه برای افکار عمومی بود؛ همانهایی که تا روز آخر باور نداشتند جنگی در کار باشد.
درس اوکراین این نیست که «جنگ حتماً میشود»، بلکه این است که جنگها ناگهانی شروع نمیشوند، فقط ناگهانی دیده میشوند. هر جا جابهجایی نیرو عادی میشود، تهدیدها تکراری میشوند و تحلیلها به شوخی گرفته میشوند، باید زنگ خطر را شنید؛ حتی اگر هیچ اسمی از جنگ برده نشود.