جنگ بوسنی یکی از آن پروندههایی است که نشان میدهد فاصلهی بین کشتار، تماشای جهانی، تهدید، و مداخلهی واقعی چقدر میتواند طولانی و پرهزینه باشد. ریشهی ماجرا به فروپاشی یوگسلاوی در اوایل دههی ۹۰ برمیگردد. با استقلال بوسنی و هرزگوین در سال ۱۹۹۲، صربهای بوسنی با حمایت مستقیم بلگراد و ارتش یوگسلاوی سابق، پروژهای را آغاز کردند که امروز با نام «پاکسازی قومی» شناخته میشود. هدف روشن بود: تغییر ترکیب جمعیتی با زور، محاصرهی شهرها، اخراج یا کشتار مسلمانان بوسنیایی.
از ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۴، جنگ عملاً یکطرفه پیش رفت. صربها با تانک، توپخانهی سنگین و پشتیبانی لجستیکی، شهرهایی مثل سارایوو را بیش از سه سال محاصره کردند. فقط در محاصرهی سارایوو، بیش از ۱۱ هزار غیرنظامی کشته شدند؛ بسیاری با تکتیرانداز، بسیاری با خمپاره. جامعهی جهانی تهدید میکرد، قطعنامه میداد، اما عملاً وارد نمیشد. سازمان ملل «منطقهی امن» تعریف کرد، اما بدون نیروی بازدارندهی واقعی. نتیجه فاجعه بود: مناطقی امن روی کاغذ، بیدفاع در عمل.
نقطهی عطف روانی، کشتار سربرنیتسا در ژوئیهی ۱۹۹۵ بود. بیش از ۸ هزار مرد و پسر جوان در چند روز قتلعام شدند، آن هم در منطقهای که رسماً تحت حفاظت نیروهای حافظ صلح سازمان ملل بود. این رویداد نشان داد که سیاست «صبر و تهدید لفظی» شکست خورده. اما حتی بعد از سربرنیتسا هم مداخلهی فوری اتفاق نیفتاد. فاصلهی بین جنایت و اقدام، ماهها طول کشید؛ ماههایی که زمین جنگ هنوز به نفع صربها میچرخید.
ناتو بالاخره در اوت ۱۹۹۵ وارد فاز عملیاتی شد. این نخستین مداخلهی گستردهی نظامی ناتو در تاریخش بود. بیش از ۳۵۰۰ پرواز طی حدود سه هفته انجام شد. اهداف شامل مواضع توپخانهای صربها، مراکز فرماندهی، انبارهای مهمات و خطوط ارتباطی بود. جنگندههای آمریکایی، بریتانیایی و فرانسوی نقش اصلی را داشتند. همزمان، نیروهای زمینی بوسنیایی و کرواتها از فرصت استفاده کردند و پیشروی کردند.
اما این تصویر خالی از اشکال هم نبود. بمبارانهای ناتو باعث کشتهشدن غیرنظامیان هم شد. هرچند آمار دقیق محل اختلاف است، اما تعداد زیادی غیرنظامی در اثر حملات هوایی جان باختند؛ بهویژه در حملات به زیرساختها و مناطق نزدیک به شهرها. ناتو تلاش میکرد حملات را «دقیق» جلوه دهد، اما جنگ شهری، همیشه تلفات غیرنظامی دارد. این نکته مهم است چون نشان میدهد حتی مداخلهای که با هدف «جلوگیری از نسلکشی» انجام شد، هزینهی انسانی خودش را داشت.
از نظر زمانی، نکتهی کلیدی این است: بیش از سه سال طول کشید تا ناتو از تهدید به اقدام برسد. نه بهخاطر ناتوانی نظامی، بلکه بهخاطر تردید سیاسی، اختلاف بین آمریکا و اروپا، ترس از گیر افتادن در باتلاق، و نبود اجماع داخلی. وقتی اجماع ساخته شد، مداخله سریع و قاطع بود و موازنهی جنگ ظرف چند هفته تغییر کرد. نتیجه، مذاکرات دیتون و پایان رسمی جنگ در دسامبر ۱۹۹۵ بود.
جهان میتواند مدتها نظارهگر بماند، تهدید کند، هشدار بدهد، اما وقتی وارد میشود، معمولاً خیلی دیر و با هزینهی بالا وارد میشود. مداخله نظامی، حتی وقتی «اخلاقی» معرفی میشود، بیخطر نیست. بوسنی نشان داد که فاصلهی بین «میشود جلویش را گرفت» تا «گرفته شد»، پر است از مرگ، تخریب، و تصمیمهایی که همیشه دیر گرفته میشوند.