بحران چین و تایوان در سال ۲۰۲۳ یکی از شفافترین نمونههای «تنشِ تا آستانهی جنگ بدون شلیک» در قرن ۲۱ است؛ وضعیتی که همهی مؤلفههای جنگ را داشت، اما عمداً به جنگ تبدیل نشد. ریشهی ماجرا به سالها قبل برمیگردد، اما در ۲۰۲۳، پسلرزههای سفر نانسی پلوسی به تایوان و سپس تشدید سیاست مهار چین از سوی آمریکا، پکن را به این جمعبندی رساند که باید هزینهی نزدیکشدن به خط قرمزهایش را عینی و ملموس کند، نه صرفاً لفظی.
در واکنش، چین بزرگترین آرایش نظامی تاریخ خود پیرامون تایوان را به نمایش گذاشت. در چند رزمایش متوالی، ارتش خلق چین بیش از ۱۰۰ فروند جنگنده و بمبافکن، دهها ناو جنگی، زیردریایی، و سامانههای موشکی را وارد صحنه کرد. موشکهای بالستیک DF-15 و DF-16 به آبهای اطراف تایوان شلیک شدند؛ برخی از آنها از فراز جزیره عبور کردند. برای نخستین بار، چین عملاً شبیهسازی محاصرهی دریایی و هوایی تایوان را انجام داد، نه بهعنوان تهدید نظری، بلکه بهعنوان تمرین عملی.
در این مقطع، جنگ اطلاعاتی همسنگِ مانور نظامی بود. رسانههای رسمی چین نقشههایی منتشر کردند که تایوان را از چهار طرف در حلقهی آتش نشان میداد. پیام روشن بود: «اگر بخواهیم، میتوانیم.» همزمان، آمریکا ناوهای هواپیمابر خود را در فاصلهای حسابشده نگه داشت؛ نه آنقدر نزدیک که تحریک تلقی شود، نه آنقدر دور که ضعف به نظر برسد. این یک رقص خطرناک بود: هر دو طرف مسلح، هر دو آماده، اما هر دو آگاه از هزینهی اشتباه.
نکتهی کلیدی این بحران، توازن واقعی قدرت بود. چین نهفقط از نظر نظامی، بلکه از نظر اقتصادی و فناورانه، توانایی تحمیل هزینهی متقابل به آمریکا را دارد. بیش از ۳۰ درصد تجارت جهانی از آبهای اطراف تایوان عبور میکند از جمله نیمهرساناها ستون فقرات اقتصاد دیجیتال جهاناند. به همین دلیل، هیچیک از طرفین به دنبال ماشه نبودند؛ هدف، تغییر رفتار از طریق ترسِ معتبر بود، نه آغاز درگیری.
از نظر زمانی، اهمیت ماجرا در این است که این تنش ماهها ادامه داشت؛ نه یک حادثهی لحظهای. رزمایشها تکرار شدند، لحنها بالا و پایین رفت، اما هیچوقت به «نقطهی بیبازگشت» نرسید. چین نشان داد که میتواند فشار را طولانی و فرسایشی نگه دارد، بدون اینکه وارد جنگ شود. این همان مدلی است که در آن، طرف مقابل زیر فشار دائمی، مجبور به محاسبهی مجدد میشود.
در نهایت، نه توافق رسمی امضا شد و نه عقبنشینی علنی. اما واقعیت این است که رفتارها تعدیل شد: سطح تماسهای رسمی، نحوهی سفر مقامها، و حتی ادبیات سیاسی تغییر کرد. بحران بدون شلیک تمام شد، اما پیامش ماند. این نشان میدهد که گاهی هدف از مانور نظامی، پیروزی در جنگ نیست؛ پیروزی در «تصمیم طرف مقابل» است.
جمعبندی این پرونده روشن است: وقتی کشوری بتواند همزمان تهدید نظامی معتبر، هزینهی اقتصادی گسترده، و صبر استراتژیک داشته باشد، میتواند تا لبهی جنگ برود و برگردد، بدون آنکه سقوط کند. تفاوتها بدیهیاند، اما منطق بحران یکی است: نزدیکی به جنگ، ابزاری برای تحمیل انتخابهای سخت به طرف مقابل؛ انتخابهایی که پیش از آن، روی میز نبودند.