در اواخر دهه ۱۹۹۰، یوگسلاویِ سابق عملاً فروپاشیده بود و صربستانِ تحت رهبری اسلوبودان میلوسویچ با بحران عمیق مشروعیت داخلی، انزوای بینالمللی و اقتصاد تحریمشده دستوپنجه نرم میکرد. جنگهای بوسنی و کرواسی هنوز در حافظه اروپا زنده بود و نام میلوسویچ برای افکار عمومی غرب مترادف با سرکوب، پاکسازی قومی و بیثباتی مزمن شده بود. کوزوو، منطقهای با اکثریت آلبانیاییتبار، به آخرین گره این زنجیره تبدیل شد.
از ۱۹۹۸، درگیری میان نیروهای صرب و شبهنظامیان ارتش آزادیبخش کوزوو شدت گرفت. گزارشهای سازمان ملل و نهادهای حقوق بشری از کشتار غیرنظامیان و آوارگی گسترده خبر میدادند. در این مرحله، غرب هنوز وارد فاز نظامی نشده بود؛ مسیر کلاسیک طی شد: هشدارهای دیپلماتیک، قطعنامهها، تهدید به تحریم بیشتر و سپس تلاش برای مذاکره. کنفرانس رامبویه در اوایل ۱۹۹۹ آخرین تلاش جدی برای حلوفصل سیاسی بود، تلاشی که شکست خورد.
نکته کلیدی اینجاست: ناتو بدون مجوز صریح شورای امنیت وارد عمل شد، چون روسیه تهدید به وتو کرده بود. این تصمیم، یک نقطه عطف بود. برای اولین بار، یک ائتلاف نظامی بزرگ غربی تصمیم گرفت با استناد به «مداخله بشردوستانه» و بدون اشغال زمینی، یک حکومت را وادار به عقبنشینی کند. این انتخاب تصادفی نبود؛ هزینه سیاسی و انسانی اشغال مستقیم، پس از تجربه بوسنی، برای اروپا قابلقبول نبود.
عملیات «نیروی متحد» در ۲۴ مارس ۱۹۹۹ آغاز شد. طی ۷۸ روز، ناتو بیش از ۳۸ هزار پرواز انجام داد و حدود ۱۰ هزار هدف را بمباران کرد: پایگاههای نظامی، سامانههای پدافندی، پلها، مراکز فرماندهی، شبکه برق و زیرساختهای ارتباطی. هیچ نیروی زمینی ناتو وارد خاک صربستان نشد. پیام روشن بود: فشار حداکثری از هوا، فرسایش تدریجی، بدون جنگ کلاسیک.
با وجود این، تلفات غیرنظامی کم نبود. برآوردها از ۴۰۰ تا ۵۰۰ کشته غیرنظامی حکایت دارد، از جمله در بمباران ساختمان رادیو تلویزیون بلگراد و سفارت چین. این موضوع اعتراضاتی را در سطح جهانی برانگیخت، اما روند عملیات متوقف نشد. همزمان، اقتصاد صربستان که پیشتر هم زیر فشار تحریمها خم شده بود، عملاً فلج شد. قطع برق، اختلال در ارتباطات و فشار روانی مداوم، جامعه را وارد مرحله فرسودگی کرد.
نقطه تعیینکننده، نه یک نبرد بزرگ، بلکه ترکیب فشار نظامی، انزوای دیپلماتیک و از دست رفتن حمایت داخلی بود. در ژوئن ۱۹۹۹، میلوسویچ پذیرفت نیروهایش را از کوزوو خارج کند. ناتو پیروز شد بدون آنکه حتی یک سربازش در میدان نبرد کشته شود. کوزوو تحت مدیریت بینالمللی قرار گرفت و بعدها اعلام استقلال کرد.
اما مهمتر از خود جنگ، پیامد آن بود. میلوسویچ سرِ کار ماند، اما عملاً شکست خورده بود. یک سال بعد، در سال ۲۰۰۰، با اعتراضات گسترده داخلی و از دست رفتن کامل پشتوانه سیاسی، سقوط کرد و نهایتاً به دادگاه لاهه تحویل داده شد. جنگ ۱۹۹۹ حکومت را ساقط نکرد، اما شرایط سقوط را اجتنابناپذیر کرد.
کوزوو نشان داد که در دنیای مدرن، الزاماً نیازی به اشغال سرزمینی برای شکست یک حکومت نیست. وقتی کشوری همزمان با فشار اقتصادی، انزوای سیاسی و حملات هدفمند زیرساختی روبهرو شود، توان مقاومتش نه در میدان جنگ، بلکه در درون جامعه فرسوده میشود. این الگو، دقیقاً به همین دلیل، هنوز هم در تحلیلهای نظامی و سیاسی غرب جایگاه ویژهای دارد.